برایِ او که در خانه گم شده است.

26
2

نویسنده: مهشید ماروسی

زمان: ۲۰:۱۸، سه شنبه دهِ دی ماه

۱۴۰۲.۱۱.۱۰

همه ی اشک ها را ریختم پای گلدان.هم گریه های من خشک شدند هم گل ها. بهتر از خودت می بینمت، می گویی سیری و سرت را می اندازی داخلِ یک برگه و آنقدر خط می کشی تا برگه پاره شود. به اندازه ی آن چند روزی که نخوابیدی این روز ها، وصلِ زمین شده ای و از خودت یادت شده. کلمات را برایت می فرستم که بگویم می بینمت‌. گوله های برف را دیدی چطور بر روی گل های خشک شده نشستند ؟ ترسیدم صدایت کنم تا خودم هم پژمرده شوم. شوقِ توی نگاهت را خورده اند. به ولله که می فهمم تو را. فقط بیا و کمی حرف بزن. می خواهی صدایت توی گوش های خودت هم نپیچد؟از آن ها بیزاری؟همان برگه و خودکار را بردار و آنقدر برایم کلمه بنویس که خالی شوی و ما هم صدایت را بشنویم. سه شنبه که آمدی خانه ،تمامِ دست و پایت یخ زده بودند. سرخیِ چشمانت را خالی نکرده درِ اتاق را به هم کوبیدی. دیگر صحبت نکردی. خودت را زدی به همان راهی که با دو دست هم اگر بخواهم برگردانمت،  باز هم نمی توانم. این همه حرف را کنار هم چیدم که بگویم انگار تو هم مثل منِ سال های گذشته کلمه قورت داده ای. توی دلم نگرانی نشسته و بلند نمی شود. بیا و نگرانی ها را با صدایت بردار و بِبَر. اصلا همه ی شان را با همان لوبیا هایی که از برنج جدا می کنی ،بگذار گوشه ی ظرف. نمی دانم!فقط دوباره برگرد پیشِ ما.نمی دانم آن سه شنبه را چطور تمام کردی که اینگونه به هم ریخته ای. گوشواره های صورتیِ جدید از گوشَت آویزان کردی.هدیه بودند؟تو در باره ی آن ها هم نگفتی.فقط توی آینه خودت را دیدی. آنقدر خودت را دیدی که گوشواره ها را هم با خودت پرت کردی روی تخت. آمدم حالت را بپرسم و از حالتِ نگاهت ،احوالت معلوم بود. و اگر می پرسیدم مسخره به نظر می آمد. تو نمی دانی چطور جلوی خودم را گرفتم که تو را در آغوش نکشم.سرت را چند باری از پنجره بیرون بردی تا هوا را به پوستت برسانی.گفتم سرما می خوری و تو ، گوشَت که در خانه نبود. نمی دانم گوش هایت را کجا جا گذاشته بودی و چه می شنیدی که این طور از خود بی خود شده بودی. علامت سوال است که قورت می دهم. توی صدایت خستگی خوابیده بود و بلند نمی شد. حالا هم که همه چیز را از ما گرفته ای. صدایت را،نگاهت را ، خنده ات را … نمی دانم کدام کلمه ای این طور تو را به هم ریخته که زندگی را لول کرده ای و گذاشتی کنارِ خرابه ها. فکر می کردی چشم هایی پیدا شده اند که فقط تو را می بینند و حالا  از کوهِ آرزو ها پرتاب شده ای؟خیره می شوی به عکس ها ، کلماتِ تکراری می خوانی و خودت را گول می زنی. اصلا جهانِ خیالی ات را بگذار کنارِ آن خرابه ها. باور کن که من هم مثل تو مانده ام که حقِ تو این بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “برایِ او که در خانه گم شده است.

  1. چه واژه‌های عمیقی ، چقدر زیبا بود ..

  2. من میفهمم اشکالي نداره،سخته اما میگذره تو خوبی کافی ای
    دوست دارم