برای لیلا

101
0

بیست‌و‌یکم آبان ۱۴۰۱

نویسنده:‌ رضا قاسمی

محبوبم سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. هزار بار این نامه را نوشتم و خط زدم. نمی‌دانستم چطور باید بنویسم. این‌بار دیگر خط نمی‌زنم. هرچه در دلم هست، بی‌کم‌و‌کاست، همه را می‌نویسم.

دلم برایت تنگ شده. پاییز بوی تو را می‌دهد. شب‌ها که هوا سرد می‌شود، از اتاق می‌روم بیرون، پای برهنه با یک‌لا پیراهن می‌ایستم وسط حیاط تا سردم بشود. می‌لرزم. نفس عمیقی می‌کشم. نفسی که انتظار دیدنت را همچون آتشی در وجودم شعله‌ور می‌کند. تنم گرم می‌شود. چشمانم را می‌بندم و تو را می‌بینم. با همان چشم‌های روشن و پرامیدت. با همان لبخند جان‌بخشت. یک دل سیر نگاهت می‌کنم. دستت را می‌گیرم و با هم قدم می‌زنیم. از آرزوهایمان می‌گوییم، از نگرانی‌هایمان، از می‌شودها و نمی‌شودها. به صدایت گوش می‌دهم، به کلماتت، به تمام آنچه که در سر داری. آرزو می‌کنم که می‌توانستم تمام غصه‌هایت را ببلعم. دلم می‌خواهد زمین و زمان متوقف بشود. دلم می‌خواهد بگویم که دوستت دارم. اما زبانم آنقدر توان ندارد که بار این حرف را به دوش بکشد. قلبم تند می‌تپد. می‌ترسم. دستم را مشت و زبانم را پشت دندان‌هایم حبس می‌کنم. گنگ و مبهوت تماشایت می‌کنم. ساکت و ناتوان و سرد می‌شوم. دوباره می‌لرزم. تو کم‌کم محو می‌شوی. چشمانم را باز می‌کنم. تو نیستی، خیالت هم.

گاهی از خودم متنفر می‌شوم که همه‌چیز را در دلم نگه‌داشتم. گاهی هم خوشحال می‌شوم که هنوز می‌توانم با خیالت زندگی کنم. در خیابان که قدم می‌زنم، پشت شیشه‌ی مغازه‌ها می‌ایستم و با دیدن چیزهایی که تو ذوق خریدن‌شان را داشتی، ذوق می‌کنم. به آن کافه‌هایی می‌روم که تو می‌پسندیدی. غذاهایی را می‌خورم که تو دوست داشتی. موسیقی‌ مورد علاقه‌ی تو همدم لحظات تنهایی‌ام است. غصه‌هایی که اشک می‌شدند و روی گونه‌هایت می‌غلطیدند، همه را کنج اتاق دلم نگه‌داشته‌ام. تو هستی، خیالت هم.

خیال تو به من زندگی می‌بخشد. گاهی تلاش می‌کنم زندگی‌ام را با حضور تو تصور کنم، اما نمی‌توانم. تمام آنچه که می‌توانم ببینم، خواستن توست، و نه داشتنت. شاید تمام آنچه که می‌خواهم هم همین باشد. تصویری دور، از تو، که بزرگترین آرزوی زندگی‌ام هستی. شاید این عشق توست که به من زندگی می‌دهد و به‌‌هم‌رسیدن‌مان همه‌چیز را خراب کند. شاید از همین می‌ترسم. نمی‌دانم. فقط می‌دانم که به جز تو و فکر تو هیچ چیز دیگری نه در ذهنم، نه در دلم و نه در زندگی‌ام وجود ندارد.

می‌دانم که برای گفتنِ «دوستت دارم» دیر است. اینها را می‌نویسم که کمی آرام بگیرم. دارم کم‌کم سنگ می‌شوم. باید حرف دلم را بزنم. اصلا عشقی که به زبان نیاید انگار هیچ‌وقت وجود نداشته‌است. نمی‌توانم با خودم به گور ببرمش. امیدوارم باعث ناراحتی‌ات نشوم. شاید اصلا مرا فراموش کرده‌باشی، نمی‌دانم. نمی‌دانم چه حالی داری. آرزو می‌کنم همیشه خوشحال باشی. البته مطمئنم که تنها نیستی و حتما کسی هست که دستت را بگیرد و «دوستت دارم» را در گوشَت زمزمه کند. چون عاشقِ تو شدن آسان‌ترین کار دنیاست.

دوستدار تو، رضا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *