برای همسرم

251
0

نویسنده: مهری داودی

مَرد من
چه طور می توانم از تو سخن بگویم زمانی که واژه ها، هیچ کدام به یاری این ذهن پریشان نمی آیند تا در وصف این شیفتگی کمی نطق کنم. اما بگذار چیزی را بگویم که مدت ها درگیرش شده ام. من آنقدر ها هم به فضیلت عشق ایمان نداشتم. میدانستم عشق، این واژه ای نرم و بی آلایش تنها به عطری خوشبو آذین نشده است و نمی تواند تماما آن الماسی باشد از جنس زر ناب. نمی تواند پاک و بی نقص باشد و عاری از گناه، به سان پیامبری مقدس. همواره می دانستم شرارتی پنهان در رگه های این عشق جاری ست. شرارتی فتنه انگیز! که می تواند به یکباره همانند آتشفشانی بسوزاند. اما همچنان، آزمند عشقی بودم در متعالی ترین مقام.
حال که از این عقیده ای دور چند صباحی می گذرد کاملا به یقین رسیده ام که دلپذیرتر از این عشق وجود ندارد. آدمی به سادگی می تواند در برابرش زانو بزند و فروتنانه سر تعظیم فرود آورد. گویی سحر و جادویی انجام گرفته باشد پژواکی زیر گوشت زمزمه می کند: فرمان ببر. فرمان ببر. و تو تا ابد در هزار توی پایان ناپذیری خواهی ماند. آنگاه دست به سینه با چهره ای شفاف و حساس در انتظار پژواک نفس هایت ایستاده ام. می دانم سایه ی این عشق مرا از هر اندوه سرسختانه ای در امان نگه می دارد و من بلند پروازانه از طاق های مرمرین این هزارتو به پرواز در می آیم. حال می توانیم ببینیم که چه طور عشق می تواند سرآمد باشد. اما نمی تواند بیهوده باشد. نمی تواند تباه شود. مگر آنکه آن را در خطوط فرو کشیده ی چهره ی آدمی رو به پایین و شهوتران ببینی که دوروریی و هرزگی به آن پیوسته است. آن چشمان مشمئزکننده و پر نخوت که برای تباهی های بزرگ و کوچک زاده شده است. قلب او هرگز عاطفه ای بخشنده را درک نکرده است و هرگز اندیشه ای وفادارانه را در ذهن نپرورانده است. می خواهم بدانی که چقدر خشنود در برابر خدا دست به دعا برداشته ام و میخواهم شاخه های تاک و گلهای کوکب را در باغچه ی مان بکارم.

همسرت مهری
29/7/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *