برای او

231
0

نویسنده: مهدی گل‌مرادی

وقتی حس یگانگی با بیرون را از دست می‌دهم شب‌بیداری‌هایم شروع می‌شوند.
به هرحال خواهم خوابید. احتمالا وقتی روز شروع شده است. بی‌خوابی دوام ندارد. بیداری تمام می‌شود. روز می‌رسد و کمکی پس از طلوع می‌افتم و بی‌خبر از جهان به خواب می‌روم.
و رویاها. یکی پس از دیگری. و منی در آن میان. از رویایی به رویایی دیگر. میان آن‌ها به بیداری بازمی‌گردم و دوباره به خواب می‌روم.
از آن‌چه می‌هراسم، خستگی است. اکنون، در این لحظه از زندگی‌ام، از هیچ هراس ندارم، جز دوام و بقای چیزی. هر چیزی که باشد. تنها خستگی است که توان از پای درآوردن من را دارد. قدم زدن در مرزها، ابزاری است که برای خسته نشدن استفاده‌ می‌کنم.
وقتی بیدار می‌شوم، بسیاری از روز گذشته است. در ساعات ابتدایی بیداری‌ام، گُنگیِ لذت‌بخشی دارم. اما بسیاری از کارهایی که در طول روز قابل انجام بود را از دست داده‌ام.
آفتاب غروب می‌کند. شب آغاز می‌شود. دوباره معلوم نیست چه زمانی به خواب روم. من از این زندگی، بزرگترین لذت‌هایی که داشته‌ام به هنگام خواب و رویاها بوده‌اند و شب. وقتی حس یگانگی با بیرون را از دست می‌دهم شب‌بیداری‌هایم شروع می‌شوند. صدای پرندگان در صبح نغمه‌ای برای خواباندن من است. روزگاری چنین نبود. حال چنین است.

12 خرداد 01
مهدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *