برای نهنگِ آبیِ دریای متروک

43
2

نویسنده: فاطیما طلایی

آقای نهنگِ عزیزِعزیزم، سلام؛

از آخرین باری که شما را دیده‌ام، ماه ها و شاید هم سال ها می‌گذرد و چیزهای زیادی‌ست که باید بدانید.

این روزها بیش از حد مه آلود و تاریک است.

انسانها برای نجات یافتن از خشم و درد به همدیگر پناه می‌برند و به دنبال منجی می‌گردند.

چند روزی است که هوای شهر سنگین و نفس کشیدن سخت‌تر از همیشه شده و دیگر خبری از صدای کلاغ‌ها نیست.

ابرهای سرگردان در تاریکیِ آسمان گم شده‌اند و به دنبال خورشید می‌گردند؛

خورشیدی که مدت‌ها پیش به دست نفس‌های غبار آلود انسانها کشته شده.

عاشقان شهر مجرم شده‌اند و مجرمان شهر، عزیز و گرامی.

کسی شجاعت سخن گفتن با معشوق خود را ندارد و برای دوست داشتن و دوست داشته شدن به پستوی خانه پناه می‌برد که نکند جایی کسی به نحوی زمزمه‌ی دوستت دارم های او را ببیند و بشنود.

ولی در این بین حقیقتی انکار ناپذیر زنده است و نفس می کشد؛

آقای نهنگ، حالِ ما خوب است؛

در آسمانِ بنفش و میانِ ابرهای خاکستری پرواز می‌کنیم، به خورشید آبی سلام می‌دهیم و شاهد سرگشتگی پرنده‌های گمشده روی زمین هستیم؛

زمینی که بر آن قدم برمی‌داریم ترک خورده و نالان است و ما به آدم‌هایی زنده به گور در خاک وطن خود مبدل شده‌ایم.

آدم‌ها معتقدند که من این‌روزها مثل آفتاب زمستان هستم، زاینده‌ی نور و خالق سرما؛

ولی ناآگاهند از اینکه این‌روزها برای من، همه چیز مبهم و ناواضح است و رنگ و بوی مرگ به خود گرفته.

این روزها بوی چای جوشیده و طعم خرمالوی رسیده می‌دهد ولی همچنان در اعماق جهانم آشوبی وجود دارد که او را خیال آرام گرفتن نیست.

از چیزی ناشناخته می‌ترسم؛

چیزی مثل یک هیولا که زیر تخت کمین کرده و منتظر سنگین شدن خواب من است تا دستان زشت و سیاهش را بر گردنم فشار دهد و فرصت فریاد زدن را از من بگیرد.

خشم انگشتان تیز و کشیده اش را اطراف گلویم حلقه کرده و راه نفس کشیدن را بر من بسته. برخلافِ این حقیقت‌ِ تاریک و تلخ، آدم ها فکر می کنند من خیلی قوی هستم.

مثل ابر قهرمانی با یک شنل و سپری که با آن می‌تواند تمام تاریکی های دنیا را پس بزند.

ولی می‌خواهم قبل از هرکس، واقعیت را به شما بگویم؛

من، همیشه در حال فرار کردن از همه چیز و همه کس بوده‌ام؛

رویای فرار کردن به جایی را در ذهنم می‌‌پروراندم که بتوان بی پروا در آن فریاد کشید و سکوت کرد؛

که در آن اجباری برای شبیه بودن به آدم‌های خاکستریِ دنیای خاکستری نباشد و هیچ‌کس بدونِ امید و نور در قلبش، به آنجا راه نیافته‌باشد؛

قبل‌ترها فکر می‌کردم با گذرِ زمان همه‌چیز قرار است راحت‌تر سپری شود و حالا دغدغه‌ی هرروزم شده نگرانی برای آینده‌ای که از آن هیچ نمی‌دانم و از نرسیدن به آن می‌ترسم؛

احمقانه است که تنها خواسته‌ی آدم از خودش این باشد که برای یک‌بار هم که شده کسی را از خودش ناامید نکند و کاری را درست و بی‌نقص به پایان برساند؟

سودای بهترین بودن آنقدر در وجودم پراکنده شده که دیگر نمی‌توانم خودم را دوست داشته باشم؛

اگر آدم نتواند خودش را دوست داشته باشد یا حداقل در کنارش بماند، دیگر هیچ‌چاره‌ای جز رها کردن زندگی و پناه بردن به آغوش مرگ نیست؛

رویای پرواز روحم را لبریز کرده و کلمات و حرف های وجودم مثل بمبی ساعتی هرلحظه ممکن است به انفجار منتهی شوند و یک عالمه پروانه‌ی آبی از حنجره‌ام بیرون بزنند و به سمت شما بیایند؛

اگر روزی یک دسته پروانه ی سرگردان و گم شده دیدید، به صدایشان گوش دهید و بعد، آنها را فراموش کنید و فکر کنید که همه‌ی اینها، یک رویا بوده و بس؛

یک رویای آبی؛

نیازمندِ بودن در ساحلِ سرد و تاریک و طوفانیِ شما، آبی؛

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “برای نهنگِ آبیِ دریای متروک

  1. چیزی جز خفن بودن مشخص نیست:)) عالی بود بچه💙

  2. قبل تر ها فکر میکردم با گذر زمان همه چیز قرار است راحت تر سپری شود و حالا همه دغدغه ام اینده است =))) …
    زیبا بود بسیار بسیار 🤍💌