برای پدری که بود

232
4

نویسنده : جوهر ناروئی

می خواهم این نامه را به  قصد سخن گفتن با تو بنویسم جان من ، اما سالیان درازی ست که حرف هایم را  به لبانم دوخته ام. چون مرا بعد از تو هیچ زبانی شرح نداد. مگر آدمی را غیراز جان خود می شناسد؟ 

من انتهای جاده خوشبختی را در انتهای زندگی تو دیدم , تو رفتی و من به سوگ تو نه ، به سوگ خویش نشستم ؛ من خودم را از دست دادم و چه دردی بالاتر ازنبودن در عین بودن است.

تو نغمه کبوتر در صبح بهاری بودی. از آنی که چشم فروبستی جهان مرا خزان گرفت ؛  بوی محبت از موههایی که جایگاه نوازش های گاه و بیگاه تو بود رخت به بست.

اگر نامفهومم سخن می گویم مرا ببخش ، انسان زمانی که هم سخنی  نداشته باشد حرف هایش را از یاد می برد و من حرف ها و درد هایم را همراه با جسم بی جان تو در گور سرد رها کردم .

پدرم تکاندن رخت های کهنه خاطرات عمر درازی از من می کاهد.

تو قلم شاعران برای نوشتن بودی ، تو چشم بینای کوردلان برای دیدن بودی ، تو شمع  زندگی من بودی که به یکباره با تند بادی زمستانی خاموش شد ،  تو قلب از تپش افتاده  من هستی .

پدرم ، بدان در هر باران ، کنار هر ساحل ، با هر زمستان ، درون هر شعر ، با هر قدم روی برگ های پاییز تو را به یاد خواهم  آورد.

جان من ، حرف و سخن فراوان است ، اما تاب و توان اندک ؛ قلب بی رمق من  بیش از این  توانایی حمل خاطرات تو را ندارد. 

یازدهم آبان ماه 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه برای “برای پدری که بود

  1. خیلی قشنگ بود تحت تاثیر قرار گرفتم👌🏻

  2. خوشمان امد :)))