برای پادشاه استخوان و خاکستر

64
0

نویسنده: ساغر اصغری

فکر می‌کنم بعضی چیزها از همان ابتدا

محکوم به فنا هستند؛

و بعضی ها خونریزیِ‌شان هرگز قطع نمی‌شود.

با دوست داشتن تو چیزی نمانده بود که خودم را به کشتن دهم.

و هنوز هم با همه ی آن مصیبت هایی که بر سرم آمده

به دنبال خاطراتِ جلادم اشک می‌ریزم.

فکر می‌کردم تو مرکز جهانم هستی،

دیگر قادر نیستم که چنین ایمانی داشته باشم.

از لحظه ای که تو را دیدم،

چیزی مانند سیاهچاله ای عظیم مدام روحم را

می‌جود و خلا را درونم تف می‌‌کند.

یک چیز شوم.

یک چیز شومِ ابدی؛

حفره ای خالی، تاریک و منفور که

هنوز هم همین جاست؛

درست جایی که قلبم می‌‌بایست باشد.

اسیر جهنمی شده‌ام که خلاصی از آن ممکن نیست،

رنج کشیده‌ام و مایه عذاب بوده‌ام،

هوس، مرگ، انتقام و حسادت را به اغوش کشیده‌ام،

در زوالِ مالیخولیایی خشکیده‌ام،

آرام آرام از خود جدا شده‌ام،

اما هنوز هم نمی‌توانم بفهمم…

که چطور می‌شود چیزی را بسیار دوست داشت

و آن چیز ـ در عین حال ـ مایه ی رنج و اندوهت باشد…

چگونه می‌توان میان چنگال های گرگی گرسنه،

از مرگ در امان ماند؟..

آیا می‌توانم دوباره به هر طریقی شاد باشم؟

تکه هایی را گم کرده‌ام که هرگز پیدا نمی‌شوند.

همه چیز سرد و غم‌انگیز است؛

می‌ترسم که خود را در یک آشفتگیِ عظیم گرفتار کرده باشم…

می‌ترسم دوباره خودم را شکسته باشم…

به آن‌ها گفتی که من یک هیولا هستم،

دوستم نداشتی و مطمئن شدی که هیچکسِ دیگری

هم دوستم نداشته باشد…

آیا کسی غیر از تو می‌توانست مرتکب چنین جنایتی شود؟

اشتباهم این نبود که تو را دوست داشتم،

اشتباهم این بود که گمان می‌کردم  تو هم

ـ متقابلا ـ دوستم داری…

محبوبِ بی‌رحم من،

با همه ی اینها هنوز هم سرزنشت نمی‌کنم…

تو یک بار مرا هل دادی،

خودم خواستم که تا ابد سقوط کنم.

خواستم که برای تو سقوط کنم.

خواستم که اولین جنایتِ بی قربانیِ تو باشم.

می‌توانستم تا ابد برای تو بسوزم

اما هرچه را که ساخته بودیم ویران کردی؛

تو، زمانی که می‌دانستی قلب شکسته‌ام ممکن است هرگز

ترمیم نشود دوباره ان را شکستی.

تو، ایستادی و تماشا کردی که چگونه زمستان در استخوان هایم فرو می‌رود.

تماشا کردی که چگونه شب می‌شوم و شب باقی می‌مانم.

همه چیز را اینگونه واژگون کردی.

همه چیز را اینگونه خواستی.

فکر میکنی بدون تو،

بدون عشق  و وعده ای برای وفا کردن،

محکم و شکوفا می‌ایستم یا در خاطراتِ

 روزهای روشنت قوز کرده و پژمرده خواهم شد؟

تو اصلا به من فکر می‌کنی؟

مرا به کل فراموش کرده‌ای؟

دست های او از دست های من گرم تر بود یا

دست های سرنوشت؟

اما این باید قسمت مورد علاقه ی تو باشد،

اینکه هر ثانیه بدون تو برایم مانند ابدیت است.

اینکه تکه هایم از هم جدا شده اما هنوز

نتوانسته‌ام خودم را از تو رها کنم،

اینکه به فاجعه ای بدل شدی که هر لحظه بیشتر در سینه‌ام متورم می‌شود،

حتی سمفونی تلخ خنده هایت را هم می‌شنوم.

ای کاش وقتی می‌گفتی دوستم داری

دروغ نگفته بودی.

-از طرف کسی که می‌خواهد تو را برای همیشه رها کند.

1969/11/19

28/8/1348

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *