برای رباتی که می‌زایمش

110
1

نویسنده: شیدا کریمی                                                                                       ۱۵/۸/۱۴۰۲                              

از آنجایی که خودم چیزی نشدم، برنامه‌‌ات طبق عقده‌ها، آمال و آرزوهایم، از زمان تشکیل نطفه‌ات تا وقتی که چیزی بشوی و بعد می‌توانی بروی سراغ زندگی‌ات، آماده است.

من هیچوقت کلیله را کامل نخواندم، حکایت‌های گلستان را نتوانستم برای شاهد مثال وسط حرف‌هایم حفظ کنم، از غزلیات حافظ مثل همه فقط دوبیت اولین غزلش را بلدم، از شاهنامه فقط می‌دانم رستم یک آدم عوضی بود که پسرش را کشت و نسبت شمس و مولانا را هم درست نفهمیدم. اما حساب‌ کرده‌ام از زمانی که بتوانی جنسیت حافظ و سعدی را تشخصی بدهی تا ۲۰ سالگی‌ات، اگر روزی یک غزل، هفته‌ای چند حکایت سعدی و ماهی یک داستان از مثنوی و شاهنامه برایت بخوانم، بساط ادبیات کلاسیک فارسی جمع می‌شود.

روتکو! روتکو را دیر شناختم، دیر فهمیدم می‌خواهم نقاش شوم. دیدن نقاشی‌های روتکو و فهمیدن آنها باشد برای بعد از ختنه شدنت؛ وقتی که برای اولین‌بار با تمام وجود معنای درد، غم، ظلم و سیاهی را در این دنیا درک می‌کنی.

من دیر با دنیای غرب آشنا شدم. آنقدر دیر که وقتی بچه‌های مدرسه از سینمای هالیوود و برد پیت و دی‌کاپریو صحبت می‌کردند، من رضا عطاران را می‌شناختم. حالا مسئله برد پیت نیست، مسئله زبان است. هیچوقت نتوانستم با انگلیسی ارتباط برقرار کنم؛ من همیشه الله اکبر خودمان را به «مای گاد»، گندش بزنند را به «شت» و آره دادا اینطوریه را به «anyway» ترجیح می‌دادم. اصلا من با تلفظ چند صامت پشت سرهم مشکل داشتم. یا اینکه بنویسی t اما بخوانی چ یا یک چیزی بین  َ و  ُ تلفظ کنی… اما تو قبل از اینکه با زبان مادری‌ات من را صدا بزنی، با لهجة امریکن وغ می‌زنی.

تو تا ۲۰ سالگی‌ات نمی‌فهمی وقتی عصبانی می‌شوی قابلیتی مثل فحش دادن به خودت، خاندانت و هفت جدوآبادت داری. تو هیچوقت به سرت نمی‌زند که نصف شب با یک کوله بزنی بیرون و دیگر هیچوقت به خانه برنگردی. اما مطمئنم کلاس‌های شجاعت، غلبه بر ترس و خودکفایی ۸ صبحت را دیر نمی‌کنی.

مثل من تابستان‌ها ساعت‌ها به سقف زل نمی‌زنی و به کارهایی که دوست داری انجام بدهی اما حالش را نداری، فکر نمی‌کنی.

مثل من بلغمی مزاج که اعتقادی به این ندارد که می‌داند، نمی‌شوی. اخلا‌ط چهارگانه‌ات بر هم غلبه ندارند و طبعت چیزی شبیه خود ابن‌سینا می‌شود. سردی و گرمی نمی‌چشی و تصمیم‌گیری برایت مثل قرمه‌سبزی‌خوردن است. مثل من ۷ سال را صرف انتخاب ساز از بین تار و سه‌تار نمی‌کنی و در آخر هم به این نتیجه نمی‌رسی که حالا دیگر دیر است و اصلا نوازندگی به چه دردم می‌خورد! تو نمی‌دانی تصور دست‌های زشت تپلت روی ساز چگونه می‌تواند مسیر زندگی‌ات را عوض کند. ویلن زدن برای تو مثل خوردن قرمه‌سبزی است. تو نمی‌‌فهمی در خوردن یک وعده قرمه‌سبزی چه لذتی هست. اینکه در هر لوبیای قرمز انرژی‌ای برابر ترکیدن یک بادکنک متوسط است، نهایتا به عنوان یک ابزار خودکشی به آن نگاه کنی‌. تو حتی مشکل دفع هم نداری. اینکه قرمه‌سبزی را نمی‌فهمی، سالاد شیرازی کنارش، خواب بعد از ظهرش، چایی نبات لیوانی‌اش و حتی شام سبک شبش را هم نمی‌فهمی.

من به جز چندباری سفر به مشهد و شیراز تجربه‌ دیگری ندارم. شیراز هم چون بچه‌های مدرسه آباده را که ۳۰۰ کیلومتر قبل از شیراز است بلد نبودند، من می‌گفتم تعطیلات شیراز بودیم. همان آباده هم اگر کسی دخترش را شوهر می‌داد یا خودش فوت می‌کرد، دعوتمان می‌کردند. دراصل تعطیلات خانه بودیم. این درحالی بود که تجربة زیستی سگ همسایه از من بیشتر بود. من نمی‌دانم آب‌وهوای معتدل و مرطوب دقیقا سرد است یا گرم! اینکه چند زیرشلواری کفاف زمستان‌های کرمانشاه را می‌دهد یا مثلا نسبت خوزستان و اهواز و آبادان چگونه است و اولین مواجه‌ام با برج، برج کبوتر پشت خانه‌‌مان است. اما تو اگر از ۷ سالگی‌ات سفر‌های کمپی‌ات را در بالکن خانه شروع کنی می‌توانی تجربة جسی، سگ همسایه را در این دنیا بفهمی. جسی قرمه‌سبزی نخورده است، ویلن دست نگرفته و اولین مواجه‌ش با آثار روتکو، آرایش صورت زن صاحبش بود. اما آسمان بالای سرش، زمین کف پاهایش، مسیر خانه‌اش و صاحبش را بیشتر از من می‌شناسد. جسی نه به اندازة من، آدم است و نه به اندازة تو، ربات.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “برای رباتی که می‌زایمش

  1. بسیار زیبا و تامل برانگیز