ماه من خطاب به تو می نويسم هم اکنون

33
0

نویسنده: حنانه سادات هاشمی

چه شد که اينگونه شد؟که ما از عشاقی به سان ابر های رها شده از خفقان سحرگاه که به آغازگان صبح
می رسند به شمايل غروب جمعه گشتيم؟
از کام های شيرين رسيديم به جايی که به حس کردن لبه های فنجان و دمنوشی بی طعم اکتفا نموديم.
ماجز کسانی بوديم که لباس هايمان به عطر يکديگر آغشته بود؟اما تمام تار و پود پارچه های بارانی
هايم هنوز عطر تورا در آغوش کشيده اند اما و اما تن پارچه های تو حجاب را برای عطر تن شخص
ديگر برداشتند.ديگر از من اثری نيست.
ما بر خلاف تمام همسايگان روستايی که باسوختچوب های پير در کاهگل خانه گرم می شدند با
ارتماس پوست و گوشت و خونمان خود را گرم می کرديم.اما خويش هم اکنون خود را با همان آتش گرم
می کنم من روستاييم و مفتخرم که عمق گوشت و پوست تو هنوز به سان يک روستايی نرسيده،با هم
آغوشی های شخصی ديگر از سرما گذر می کنی.
من چشم بر پرواز در گيتی بستم از لذت،تا قداست تو محفوظ بماند تا اين طبيعت بکر،بکر بماند اما
اشکال اينجا بود که چمنزاران،آب های زلال طبيعت تو طلب می کردند کسی را تا اين باکرگی را از آنان
بگيرند.عدالت در کار دنيای ما نيست تو مادری و اينگونه و بهشت را فتح کردی و من راهبی گمشده در
رهبانيت خويش که خداوندگار تنها به من اميد ديدار بهشت را داده است.
مرا ببخش اما کسی منتظر من است
کسی منتظر من است
کسی منتظر من است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *