خرداد

133
0

نویسنده: عادل بردباری

این نامه را که می‌نویسم می‌دانم که روزی از همین روزها کلمه کلمه‌اش به چشمانت خواهد نشست و
مردگی مشکی جوهرش خواهد چکید روی رویانندگی سبزی‌اشان که روح‌القدس به تن بی‌جان عیسایم
دمیده‌اند و هر ثمری، هرچند کرم‌خورده و ازهم‌دررفته، از آنان‌است و عطاداده‌اندشان هر آنچه
هستند.
همین می‌شود تلنگری که نشاید نقطه‌ای در زمان، سال‌ها از الان، بیاید که مشکی کلماتم در وجودم
رسوخ کند و آنقدر فرو رود که همرنگش شوم و گندیدگی‌امان نشت کند و تعفّن‌اش برسد به مشامت.
نشاید که همین تعفن برسد به تمام بودنت و بخوردت و نکند بیاید لحظه‌ای که نِکهت مُشک‌گون بودنت با
ما یکی شود. همان لحظه است که خودنابخشودگی‌هایم و خودنابخشودنی‌هایم به هفت انجَم خواهد رسید.
همانگاه خواهم دانست همه راست می‌گفتند. راست می‌گفتند که ولع ظلمات دیر یا زود می‌بلعد نارنجیْ
اسمت را صدازدن‌هایمت را و فیروزه‌ایْ ریزخندزدن‌های گنگ و خاموش‌ات را، می‌بلعد صورتیْ به
یاد آوردن خاطراتمانم را و به یک لقمه در گلو فرومی‌برد لاجوردیْ صداکردن‌هایتم را و ناجاویده قی
می‌کند هرآنچه هستیم.
همانگاه دیرینه‌درنگ‌کردن‌هایم جرقه‌ای می‌شود به چخماخ‌تنِ فرصت‌طلب و تنگ‌نظر زمان و
می‌اوبارد سرخی شعله‌های کبریتی که می‌سوزد و می‌سوزاند هرآنچه بوده‌ایم و خواهیم بود.
اگر صبحگاهی پیش‌رو باشد و بیاید و اگر خورشید بامداد فرصت دیدن رویت را زودتر از من داشت،
پرده بگیر و ملحفه‌اندود کن آبگینه‌ی پنجره‌ها و مردمک مردمکان را که نه من و نه خورشید و نه
مردمکان رشکینکان، هر یک به دلیلی رمق نظرافکندن به تلالوء کورکننده‌ی پانهادنت به اتاق هنوز را
نداریم و که می‌داند اگر دمی بتابی چه می‌آید بر سر آنچه هستیم و کام بودنشان را داریم.
این نامه را که نوشتم دانستم که هرگز قدمی جلوتر از آنجاییکه خواهم بود را نمی‌توانم دید حتی همین
«حتی» را نزدیک‌شدن را هم ندیدم و نمی‌دانم نفرین بخوانمش یا آفرین. تنها می‌بینم من آنجا خواهم
بود و تو آنجا خواهی بود، در قدم بعد. نمی‌دانم چنگمان کجای دولاچنگمان‌ به گوش خواهد رسید و
نمی‌دانم کجا خواهیم بود اما این را می‌دانم که خواهیم بود و خواهند بود ریزخندزدن‌های گنگ و
خاموش‌امان به هرآنچه دانسته بوده‌ایم و نادانسته هستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *