نامه سی و یکم برای پدرم

142
5
نامه سی و یکم برای پدرم - عهدیه دربندی

نویسنده: عهدیه دربندی


سلام بابا جون،
از هفت سالگیم که تونستم خوندن و نوشتن و خودم بدون کمک مامان انجام بدم سالی یه دونه نامه برات
نوشتم انصافا نسبت به اون نامه اولیه که ماله 31 ساله پیشه خطم خواناتر شده خب بالاخره تو هم 31
سال سنت بیشتر شده و مهمه برام که بتونی نامه هامو بخونی. ولی بابا به نسبت قبل که نگاه میکنم …….
وااای بابا میخوام برم سر اصل مطلب…. امروز حسن بهم گفت منو میکشه. گفت زمانی اگر نخواستی
باهام زندگی کنی اول تورو میکشم بعد خودمو…. ترسیدم بابا خیلی ترسیدم یهو کل بچگیم اومد جلو
چشمم یاد اونرور افتادم که محمد داداش امیرمجدی منو اذیت کرد منم یه دختر بچه کوچیک بودم و حتی
مدرسم نمیرفتم، تندی رفتم به امیر گفتم : امیر خان محمد منو اذیت کرده اونم چشماشو سمت من قلمبه
کردو دادزد و با غیظ گفت: برو بچه چوقولی نکن یالله برووو… یادمه بغض کردمو تو دلم گفتم آخ کاش
بابام بود بهش میگفتم حسابتو برسه با اون چشای زشتت….یا مثلا اونروز که مادرت برگشت به مامانم
گفت از وقتی پسرم مرد تو و دختراتم باهاش مردید و ذهن ناتوان من نمیتونست تحلیل کنه جملشو شایدم
وزن جمله خیلی زیاد بود که تو مغزم جا نمیشد و رفتم از مامان پرسیدم یعنی اگه بابا زنده بود ما هم
زنده میموندیم؟ نمیدونم چرا توقع داشتم از تو خونه قابی (قاب عکست) بیای بیرون و منو مامانو بغل
کنی. بین خودمون باشه همیشه دلم میخواست بدونم چه جوری فهیمه تو بغل آقا فرزاد جا میشه با اون
لنگای درازش…… بابا چندروز دیگه از آخرین باری که لمست کردم 36 سال و رد میکنه. خیلیه ها…
هرسال ازت میپرسم، امسالم میخوام بپرسم حتی اگه بازم مثه اون 36 سال جوابمو ندی ، بابا خسته نشدی
خودت، ازاین همه نبودنت، خسته نشدی اینکه حجم نبودنت ماروچقدر ضعیف تر کرد و آدم بدها ی
اطرافمونو رو قوی تر کرد؟ آخه مرد حسابی اون موقع که میخواستی بپری عزراییل و بغل کنی به منه
دوساله که تازه از شیر گرفته بودنم و نحسی میکردم فکر نکردی؟ نگفتی به حضرت ملک الموت که من
بچم عادت کرده تا صبح با کالسکه میچرخونمش که بهونه سینه مادرو نگیره؟ اصلا بهش میگفتی دستم
بنده الان نمیتونم بیام شاید یادش میرفت دیگه بیاد سراغت…… بابا جون من بعد از تهدید امروز صبح
حسن دارم فکر میکنم اگه یه روز نباشم کی میخواد با بچه هام مدارا کنه که نبودم بهشون معلوم نشه!!!!
بعد تو گذاشتی رفتی نگفتی چی به سر ما میاد!!!!!! 36 سال گذشت سخت هم گذشت و موقع هایی که
زورم به زندگی نمیرسه خیلی سخت تر هم میشه .اما خب خوشحالم که ما 4 تا زن باقیمونده از زندگی
زناشویی تو (من و مامان و خواهرام) اینقدری سخت و محکم بار اومدیم که برا بچه هامون مثه تکیه گاه
باشیم. الان تو دلت میگی سی و یکی نامه برام نوشتی ناله کردی منم میگم بابایی برو خدارو شکر کن
ناله هام ماله نبودنته ناله اصلیام بغض میشه آب میشه آه میشه و تمام……….

با یه عالمه حسرت بوس و بغل

دختر ته تغاریت
عهدیه

امروز یکشنبه سی ام مهر ماه 1402 دقیقا در آستانه سی و ششمین سال گریختنت از زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 دیدگاه برای “نامه سی و یکم برای پدرم

  1. وایی چقدر گریه کردم با این نامه ، چه تلخ بود ..دلم خیلی برای عهدیه گرفت ..کاش این نامه واقعی نبوده باشه 😔😔

  2. ماله 31 ساله پیشه ❌
    مال 31 سال پیشه✅

  3. حقیقتی تلخ از زندگی بدون پدر و‌تکیه گاه .نویسنده به خوبی از توان همزاد پنداری خواننده با قصه برامده و حس صمیمیت را در خواننده به وجود می اورد .قصه ای تلخ ولی واقعیتی غم انگیز