به دوست خیلی عزیزم هلیا

274
1
به دوست خیلی عزیزم هلیا - الهام خدادادی

نویسنده: الهام خدادادی

هلیای من سلام. بعد از مدت ها آمده ام تهران و شهر بدجور هوای روزهای خوش دانشجویی را به سرم آورده است. حالت خوب است عزیز من؟

اینجا شب است من توی نمازخانه ترمینال بیهقی نشسته ام تا نوبت رفتنم شود. هرچقدر این ترمینال قشنگ است، جایی برای گرم ماندن و خنک ماندن ندارد. غیر از یک نمازخانه کوچک که تویش ازدحام است .

کتاب من پیش از تو را گرفته ام دستم توی کوله پشتی ام لپ‌تاپ است و کمی لباس، کنار دیوار تکیه اش می دهم و جای نرمی می سازم برای گذران زمان .

مامان مرتب زنگ زده که چیزی بخورم حتما و از ساندویچی های ترمینال نباشد و من سر راه که از هفت تیر می آمدم یک نان قندی خریده ام و همینطوری که کتاب می خوانم یک ذره یک ذره از گوشه نان میکنم و میگذارم دهانم. نان را با دیبا خریدیم بعد از یک گشت و گذار طولانی  از چهار راه ولیعصر و انقلاب و دانشگاه و بعد دوباره چهارراه ولیعصر و خرید کردن از دست فروش های نزدیک مترو. هرچه به دیبا می گفتم لازم نیست تا آخر شب همراهم باشی  میگفت نمی داند دیگر کی من را می بیند. گفت اصلا کی دیگر می آیی تهران؟ و من خندیدم

همینطور که کتاب می خوانم شیطنتم گل میکند یاد حرف دیبا می افتم و به تو پیغام می دهم کی می آیی تهران ؟

ما مثل کامواهایی بودیم که از سراسر ایران آمده بودیم تهران ودور تنهایی هم در این شهر بزرگ پیچیده بودیم و یک گلوله کاموایی شده بودیم بعد یک گربه بازیگوش این کلاف درهم تنیده را باز کرد و هر نخی را برد به راهی

حالا روی هر کشوری در نقشه جهان از کلاف ما نخی، سر کاموایی هست، که یک روز یک گره مهمش را در تهران خورده بود. آنجا کلاف مان هم رنگ شده بود و بعد که از هم جدا شدیم این رنگ رفت تا سرزمین های دور.

به مرکز نا پیدای تهران این کلاف جمع میشود و پخش می شود. هر بار که نمی شود که جمع شود چون فاصله ها زیاد است وامتداد نخ ها کوتاه، ما با قدرت خیال، با یادآوردن خاطراتِ تهران نخ را بلند میکنیم .

آنقدر که آن روز که هلیا رفته ای مکزیک و میگویی رفته ام خانه فریدا یادتو افتادم بعد که میخواهی عکس بفرستی میگویی ببین یاد تهران افتادم اصلا.

تهران جایی است که ما را بهم پیوند می زند اگر نقشه را از دور ببینی این کلاف ها توی یک نقطه جمع میشود اما اگر زوم کنی روی خود تهران، کلاف بزرگ میشود می رود دور همه جاهایی که با هم رفتیم می چرخد زورش به فاصله قاره ها نمی رسد اما به بلندترین خیابان خاورمیانه چرا.

آن روز را یادت هست که امتحان ایستایی داشتیم. صبح که رسیدیم دانشکده، روی یکی از ستون های کلوناد، یکی نوشته بود: امیر زنگ زدم روی حالت پرواز بودی. مریم مامانت نوبت دکتر داشت . سارا رفته بودی کوه. مرجان کلاس زبان بودی. آرش باشگاه بودی نشد که برای بار آخر ببینمتون . خداحافظ رفقا  و ما بچه های ترم اولی که هنوز هیچ چی از رفاقت آلوده به دانشگاه تهران نمی فهمیدیم زدیم زیر گریه . نوشته روی ستون کلوناد را نمی دانم امیر و مریم و سارا هم دیده بودند یا نه ولی همانجا فهمیدم که یک چیزی تغییر کرده که دیگر نمیشود به قبل از آن تغییر برش گرداند. بعد که سرکلاس طرح استادمان درباره این حرف می زد که بعضی یادگاری ها هم جزئی از هویت یک مکان ند برایش خاطره کلوناد را تعریف کردم و بعد دوباره همه کلاس در یک غمی رفت . آن روز که باهم بودیم هلیا، ولی تصور آن لحظه بدون خداحافظی بار سنگینی بود روی دوش نحیفمان . آخرین بار دیبا را توی همان چهارراه ولیعصر و هفت تیر دیدم و بعدش رفت به قصد مسافرت کانادا و برنگشت که نگشت. من توی گودبای پارتی تو هم نبودم هلیا . تهران نبودم ولی برایت نقاشی فرستادم که یادم باشی . اما فکر میکنم پیوند ما در چیزی بیش تر از نقاشی بود. پیوند ما در نخ خاطره بود که دورتادور جاهای مهم نقشه تهران تنیده میشد و نقشی عجیب می ساخت .

یک سر کاموا امیرآباد بود. خوابگاه آنجا بود و ما امیرآباد را محله خودمان می دانستیم. صبح ها با مریم می‌رفتیم پیاده روی و بعدها می رفتیم پارک لاله و با پیرمرد پیرزن ها ورزش میکردیم. مربی میگفت :”خدا دارد” و بعد منتظر می ماند تا ما ورزشکاران قبراق جواب بدهیم که “چه غم دارد”. بعد می آمدیم از نانوایی نان بربری می خریدیم و توی اتوبوس امیر آباد از نان یک کمی می خوردیم تا برسیم خوابگاه و چایی دم کنیم و لباس بپوشیم و بیاییم دانشگاه. هربار که میرسیدیم خوابگاه با نان تازه، تو میگفتی چرا من را صبح بیدار نکردید من هم دوست داشتم بیایم پیاده روی.

و ما می‌گفتیم اتفاقا بیدارت کردیم و گفتی باید درس بخوانم و بعد میگرفتی می خوابیدی

یک سر کاموا پیچیده دور تهران قدیم، کاخ گلستان و بازار . با استاد معماری اسلامی رفته بودیم کاخ گلستان و پای دیوار کاشی کاری قشنگ که نقش سرباز رویش بود ژست سربازها را تقلید کردیم و عکس گرفتیم. یک لحظه ای توی آبان بود حتما، که باد می آمد و برگ درخت ها توی هوا معلق میشد و شمس العماره میشد بک گراند برگ های پاییزی.

یا آن روز که باهم رفته بودیم کافه نادری بعد که قهوه را خوردیم آقای خوش سر و زبان که گارسون کافه بود پرسید یک لیوان آب تهران می خواهید و ما لبخند زدیم و پرسیدیم آب تهران چی هست اصلا؟ گفت اگر بگویی آب تهران می خواهی باید برایش پول بدهی ولی اگر بگویی یک لیوان آب معمولی می خواهی رایگان می افتد.

ما آب تهران خواستیم که حالا که ده پانزده سالی گذشته است بگوییم ما آن روز آب تهران خوردیم نه آب شیر، آب لوله کشی یا آب معدنی.

هلیا چه جزئیات کوچکی شده پیوند آن روزهای ما با هم .

کلاف کشیده میشود روی نقشه تهران و هی مکان هایی که با هم رفته ایم با سوزن وصل میشود به پستی بلندی های نقشه. کم کم دارد با یادآوری جزئیات، گلدوزی قشنگی میشود.

آن روز که برای پروژه طراحی و ساخت یک سایه بان موقت رفته بودیم خیابان زرتشت . هوا سرد بود و گفتی یک لیوان شیر کاکائوی داغ بگیریم از سر ولیعصر. یکی یک لیوان گرفتیم دستمان و با گرمای شیرکاکائو پیاده رفتیم تا زرتشت.بعد رفتیم از یک آقایی پارچه با کشسانی بالا خریدیم و یک سایه بان ساختیم که چهارتا توپ بزرگ پارچه را در حالت کشیده نگه می داشت. بعد قرار شد با بقیه پارچه تاپ بدوزیم و همیشه به یاد هم باشیم. پارچه کجاست هلیا؟ یادم نمی آید کجا مانده. می خواستیم اول بدوزیم و بعد بندازیمش توی کارگاه گلدوزی و یک چیز قشنگی رویش بدوزیم. مدت ها فکر میکردیم اینی که باید گلدوزی کنیم چه چیزی باشد و امروز فکر میکنم فهمیده ام دلم می خواست چه بدوزیم.

آن روزهای بارانی که امیرآباد از مقابل بیمارستان قلب قفل میشد و ما از اتوبوس پیاده میشدیم و سربالایی را می آمدیم بالا زیر چتر تا خوابگاه و آهنگ گوش میدادیم، یک سر هدفون توی گوش تو، یک سر توی گوش من و زیر یک چتر و توی یک هدفون جا میشدیم.

چیز کیک که لیلا اولین بار خورده بود توی کافه پالادیوم و آنقدر خوشش آمده بود که فکر کرده بود ما را ببرد مهمانی چیز کیک. ولی چون خیلی گران است نصف هزینه مهمانی را خودمان بدهیم.من هیچ وقت پالادیوم نرفتم ولی چیز کیک من را می برد به  آن خاطرات قشنگ.

آن روز که رفتیم پارک ملت جشن فارغ التحصیلی مریم از ساندویچ تک ستاره  اونیون برگر بگیریم. روی برگرهای تازه اش تخفیف گذاشته بود و اگر چهارتا  میخریدی یکی اضافه میداد. ما 6 تا بودیم و پنج تا ساندویچ خریدیم و نصف کردیم و بقیه ساندویچ ها را آوردیم خوابگاه و بقیه دوستانمان هم در جشن فارغ التحصیلی شریک شدند. روز قبل توی مراسم فارغ التحصیلی استاد محبوب دانشکده مدیریت یک سخنرانی غرایی کرد و به مریم اینها و به همه ما گفت هیچ وقت احساس ناتوانی نکنیم چون ما یک دانشگاه تهرانی هستیم. هیچ وقت توی زندگیم احساس ضعف نکردم؟ چرا و همیشه هم یادآوری دانشگاه تهران به دادم نرسید. گاهی اصلا یادم رفت که روزی از اینجا گذر کرده ام.

من توی جشن فارغ التحصیلی خودمان نبودم هلیا ولی عکس های شما را دارم با سر در . سر در پر افتخار، همانجایی که جمعمان کرد از همه شهرها و استانهای کشور. کنارهم به زندگی کردن تشویقمان کرد و بعد با تیر و کمان آرش وارش پرت کردمان گوشه گوشه دنیا تا مرزها را گسترده کند. اینطوری است که هرجا که برویم یک دانشگاه تهرانی هست.

کلاف نخ را برداشته ام می پیچم دور سروهای ساعی و چند دور می چرخم که مطمئن شوم خوب سروها را در آغوش گرفته ام بعد می آیم توی خیابان ولیعصر با اتوبوس ها می آیم پایین و از هر خانه ای توی ذهنم چند تا عکس میگیرم.

آخر شب ها که سر ادوارد براون منتظر اتوبوس می ماندیم و آخرش هم نفهمیدیم کی بود که برای خودش یک خیابان داشت. آن دوباری که رفتیم کلیسای سر خیابان وصال و با هموطنان ارمنی مژده این را شنیدیم که مسیح برمیگردد و هله لویا گفتیم.
تو بر میگردی هلیا؟

قرار را کجا بگذاریم؟  دلت می خواهد جاهای تازه را ببینی یا برویم همانجاها که خاطره داشتیم؟

تهران بزرگ شده هلیا خیلی بزرگ شده مثل مدت زمانی که تو  را ندیده ام بزرگی شهر من را می ترساند . قبلا فکر میکردم هرجایی که بخواهم می توانم بروم و حالا فکر میکنم نمی توانم. هنوز هم هروقت یک جاهایی توی زندگیم می مانم میگویم خدا دارد؟ و بعد به خودم میگویم چه غم دارد.

من کوچک شده ام دست آویزهایم را در شهر از دست داده ام

قدم کوتاه شده است . آن وقت که خوابگاه چمران بودیم دستم میرسید به برج میلاد حالا دیگر نمی رسد خیلی بالاست انگار

هرچقدر تند تند به کلاف نخ اضافه میکنم دور تهران نمی پیچد .جاهایی که با تو نرفته ام را که می خواهم به گلدوزی اضافه کنم اما بیرنگ میشود .

اگر بیایم بالای برج میلاد میتوانم گلدوزی روی نقشه تهران را ببینم؟ به گمانم نه. آن روز که رفتیم برج و آن بالا یک شهر فرنگی بود یادت هست؟ تصاویر تهران قدیم و حال و هوایی که همه فیلم ها و سریال های قدیمی دلشان می خواهد زنده کند را توی آن شهر فرنگی نشان می داد. تعجب آور بود که تهران قدیم شهر فرنگ شده بود و تصاویر این روزها که برای آن روزها خیلی فرنگی بود شده بود یک چیز عادی. چشم گذاشتیم برای دیدن آن شهر فرنگی که توی خاطره ها گم شده است.

حالا توی نمازخانه ترمینال بیهقی نشسته ام تا نوبت رفتن من شود از تهران

وارد ترمینال که میشوی هنوز هم اتوبوس هایی که موقع رفتنشان شده مسافر صدا میزنند. من بلیط را اینترنتی گرفته ام برای آخر شب که صبح زود برسم اصفهان .

کتاب من پبش از تو را گرفته ام دستم و همانطور که دارم به تو پیام میدهم

 به پیش از دوستی با تو و زیستن در این شهر فکر میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “به دوست خیلی عزیزم هلیا

  1. چه نامه روانی بود