نامه‌ای به یک غریبه!

92
5

نویسنده: ریحانه کیامری

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. ببخشید که نمی‌توانم بگویم ملالی نیست جز دوری تو! آدم چطور می‌تواند از دوری کسی که تاکنون ندیده است ملالی به دل داشته باشد؟!

بگذریم… ساعت از یک نیمه شب رد شده است و من در تاریکی اتاقم به صفحه‌ی تلفن همراهم زل زده‌ام. جوان‌های هم‌سن و سال من مگر چه می‌کنند؟ صبح را با کار کردن در شغلی که اغلب دوستش ندارند به شب می‌رسانند.

به خانه می‌آیند و دمی کنار خانواده می‌نشینند ولی از نصیحت‌های تکراری و بی‌جا خسته شده و به کنج عزلت خویش پناه می‌برند.

بعد این مادرها هی می‌گویند چرا سرتان در گوشی است! یکی نیست بگوید آخر مادر جان، سرمان را در گوشی می‌کنیم تا دهانمان را بسته نگه داریم؛ مبادا در مقابل نصایح مکرر شبانه خدایی ناکرده به شما توهین نکنیم.

درست است که جوان این دوره زمانه ایم ولی هنوز احترام مادر را روی تخم چشم نگه می‌داریم.

غریبه جان می‌دانی چیست؟ خسته ایم… همه‌مان خسته‌ایم… آنقدر خسته که گویی از نبرد تن به تن با رستم دستان برگشته‌ایم!

راستی رستم چه شد؟ نفهمیدیم آخر شاهنامه که می‌گفتند خوش است، بالاخره چه بر سر رستم گذشت.

القصه؛ روزمان از روزمان بدتر و تکراری شده است. پدرم این اواخر دیگر مثل قبل از آفتاب و سرما و مسافرهایی که در پراید مدل پایینش را محکم به هم می‌کوبند گله نمی‌کند… نمی‌دانم چه شده ولی می‌فهمم که یک جای کارمان می‌لنگد. هر چه اوضاعمان بدتر می‌شود، زبانمان کوتاه‌تر می‌گردد! خب این اگر لنگ زدن یک جای کار نیست پس چیست؟!

همه‌مان یک چیزی‌مان شده است! هر کداممان به نحوی…

در میانه‌ی جمعیم ولی تنها در خود… بین خانواده‌ایم اما بی‌کس در عزلت خویش…

غریبه جان کاش بشود لااقل رؤیاهای شبانه‌ام را جان ببخشم… کاش آن تعبیر (جان بخشی به اشیا) در ادبیات را می‌شد واقعی کرد تا من جان ببخشم به آن سمند سفید دوگانه سوزی که دلم می‌خواهد برای پدرم بخرم… تا جان ببخشم به ماشین لباسشویی اتوماتی که دوست دارم برای مادرم بخرم تا شب‌ها از درد مفاصلش دست و پایش را با روسری نبندد…

کاش می‌توانستم جان ببخشم به آن کتانی‌های آدیداس سفید که برادرم هر روز به عشق دیدنشان راه مدرسه‌اش را دو خیابان دورتر می‌کند تا از جلوی آن مغازه رد شود…

خب دیگر باید بروم، مادرم صدایش درآمده است. دارد می‌گوید که آخر کور می‌شوم از بس سرم را در این بی‌صاحاب فرو می‌کنم.

مادر است دیگر… چه می‌داند که تمام دلخوشی دخترکش شده همین چند دقیقه آخر شب که در رؤیاهایش، زندگی دلخواهش را سیاحت می‌کند…

خوش باش غریبه! خوشحال باش که هم را نمی‌شناسیم چون این یعنی درد مشترک نداریم… و هر کس که دردهای من و امثال من را نداشته باشد، یعنی زندگی رنگ‌هایی بیشتر از سیاه و خاکستری را نشانش داده است!

از طرف ریحانه

به تاریخ 9/9/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 دیدگاه برای “نامه‌ای به یک غریبه!

  1. عالی بود ریحانه جان

  2. نامه خوبی بود.