نامه‌ای به انسان نماها

85
1

نویسنده: نازنین بخشی

برخی انسان‌ ها تلاش می کنند تا خاص و متمایز باشند و برخی دیگر گناهشان می شود خاص بودنشان و چه عجیب دنیایی است، دنیای انسان ها…

یادم می آید بچه که بودم عاشق توپ بازی بودم. به دو دلیل: اول اینکه بازی بود که نیاز به هم بازی نداشتم و وجود خودم کافی بود و دوم اینکه دیوانه ی بالا و پایین رفتن توپ قرمز برادرم بودم و هر چه با چشمانم حرکتش را دنبال می کردم از راز آن سر در نمی آوردم‌.

روزی دیوانه وار دنبال کردم توپ قرمزم را. به دنبالش می دویدم و تنها چیزی که می دیدم بالا و پایین رفتن آن بود. ناگهان از حرکت ایستاد. نگاهم را ادامه دادم تا علت ایستادن توپ قرمز را کشف کنم. کفش قهوه ای با جوراب های سفیدی که تا زانو بالا آمده بود و شلوارک کوتاهی بر تن او بود. پیراهنی سفید و کلاهی کج نیز روی سرش گذاشته بود. نگاهم به چشمانش که خورد ناگهان روی زمین افتادم. وحشتناک نگاهم می کرد. اگر چه نگاهش برایم تازگی نداشت و عادت کرده بودم به نگاه بی رحمانه ی آدم های اطرافم. نگاهی که حتی در سکوت هم فریادش شنیده می شد که تو متعلق به اینجا نیستی.

دستانم را به هم گره کرده بودم و انگشتانم را می فشردم، آنقدر فشار دادم که درد را احساس می کردم. دست خودم نبود دوباره همان ترس قدیمی، همان احساس تکراری اما غریبه ای که درونم را فرا گرفته بود به سراغم آمد. صدای خنده ی پسرک و دوستانش بلند شد. با پاهایش ضربه ای به من زد و گفت:« هی دختر عجیب و غریب، مامانم گفته تو خطرناکی و باید ازت دور باشم از زمین بازی من برو بیرون». در حالی که عرق کرده بودم از جایم بلند شدم. دستانم را به دامنم کشیدم و تمیز کردم و بدون اینکه بتوانم به آن ها نگاه کنم گفتم:« توپ قرمزم چی؟» دوباره خندید و گفت:« مگه توپم داشتی؟ من که ندیدم». و بعد مرا به عقب هل داد و ادامه داد:« زود باش از اینجا برو».

اما من هنوز علت حرکت دیوانه وار توپ قرمزم و بی قراری اش را کشف نکرده بودم پس دوباره همان احساس تمام وجودم را فرا گرفت و فریاد زدم:« توپ قرمزم چی؟» و دیگر هیچ صدایی را نمی شنیدم و هیچ کس را نمی دیدم و فقط صدای دیوانه وار خودم و تکرار طوطی واری که می گفت:« توپ قرمزم چی؟ توپ قرمزم چی؟» با احساس درد روی پیشانی ام به خودم آمدم و دستم را به پیشانی ام زدم. کف دستم قرمز شده بود و خون روی دستانم در حال حرکت بود. مشتاقانه به آن نگاه می کردم و دردم را فراموش کرده بودم. در همین حین با صدای فریاد های برادرم به خودم آمدم. سنگ هایی را به طرف پسر ها پرتاب می کرد و فریاد می زد:« به خواهر من سنگ می زنید وایسید ببینم». پسر ها با دوچرخه همراه با توپ قرمزم فرار کردند ورفتند. پسرک در لحظه ی آخر رو به من گفت:« دختره ی دیونه تو متعلق به اینجا نیستی! اوتیسمی بدبخت».

اکنون که مجدد به این جمله اش فکر می کنم، شاید علت ناراحتی چند روزه ام بعد از آن اتفاق و پریشانی ام را بهتر درک می کنم‌. آن پسر فقط سر مرا نشکست بلکه آن روز قلب مرا نیز شکست. او فقط توپ قرمزم را از من نگرفت بلکه احساس بودن ام را نیز از من گرفت و یادآور شد که من متعلق به هیچ جایی نیستم. حقیقتی که خود می دانستم اما نمی خواستم بپذیرمش. من آغوشم را بازکرده بودم و دنیایی را به آغوش می کشیدم که مرا نمی پذیرفت…

از حضور در میان انسان هایی که فقط خودشان را مستحق بودن در این دنیا می دانستند، بیزار بودم و از نگاه در چشمان پر از نفرت آنان، بیزار تر. به هیچ کس نگاه نمی کردم، هیچ کجا نمی رفتم و اگر می رفتم هم آن احساس تکراری و دیوانه کننده وجودم را فرا می گرفت و چیزی جز صدای فریاد هایم نمی شنیدم. اما تنها کسی که آغوشش را به رویم گشود و تنها کسی که مرا پذیرفت، مادرم بود. مادری که آشفته و پریشان بود از پریشانی ام. درمانده بود از حرف های انسان نماهای اطرافمان و خسته بود حتی خسته تر از من. او تمام تلاشش را برای پذیرش من توسط انسان ها می کرد، روزی که دیوانه وار گریه می کرد و به پاهای مدیر مدرسه ی ویژه اوتیسمی ها افتاده بود تا مرا پذیرش کنند، روزی که از دختر های همسایه می خواست تا با من هم بازی کنند و حتی روزی که فریاد می زدم و آرام نمی گرفتم و در آن طوفان درونی ام حتی سیلی نیز به او زدم، او باز هم دست از تلاش برنداشت و مرا به آغوش کشید.  همیشه تلاش کرد تا فراموش نکنم بودنم را و وجودم را. زیرا همگان این حقیقت را فراموش کرده بودند.

این نامه را خطاب به تو نوشتم ای انسان نمای عزیزم…

می دانم که این احساس ناگوار درونی ام که به یکباره همانند زلزله ای درونم ویرانی به بار می آورد و همه چیز را زیر و رو می کند و حتی ممکن است منجر به آسیب به تو نیز بشود، برایت خوشایند نیست. اما این را بدان که این احساسات و رفتار ها خوشایند من نیز نیست. من بیشتر از هر کس دیگری عادی بودن را می طلبم. بگذار برایت بگویم، آرزویم را می گویم. می دانم شاید مضحک و خنده آور باشد اما باورکن این آرزوی یک دختر ۲۷ ساله است که به دایره ای که بچه ها با گرفتن دستان یکدیگر شکل می دهند بپیوندد و دستان آن ها را بگیرد و شعر بخواند و بچرخد و با صدای بلند بخندد. می دانم این آرزو در این سن و سال مهر تاییدی بر عجیب بودنم می زند اما باور کن در این سال ها تماشاکردن همه چیز از دور آنقدر سخت بوده که در تصور هم نمی گنجد.

ای انسان نمای عزیزم هشتگ های تو در حمایت از کودکان اوتیسم در فضای مجازی به انسانیت تو مهر تایید نمی زند و آن را پررنگ تر نمی کند بلکه آنچه تو را به انسان بودن نزدیک تر می کند، پذیرش انسان بودن من در دنیای واقعی است‌. زیرا من هم یک انسان هستم، یک انسان…

فرستنده: نازنین بخشی

گیرنده: انسان نماها

تاریخ نگارش نامه: 3/9/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به انسان نماها

  1. عزیز دل من ♥️