نامه به لیلا

127
0

نویسنده: حشمت شفایی

آرزوی خوبی و بهزیستی برایت دارم. دوست عزیزم، نمی‌خواستم از بدبختی‌های شهرم برایت بنویسم؛ ولی از تارهای سکوت فقط نخ باریک و بی‌جانی باقی مانده است، شاید چند قدم بعدتر توانش به آخر برسد. همین حالا با سختی واژه‌ها را کنار هم میگذارم، از وزیر اکبرخان میگذرم به رستورانت‌ها و قهوه‌‌خانه‌‌ها می‌بینم که هیچ مشتری ندارند، اینجا روزی و روزگاری پاتوق دختران و پسرانی بود که برای اولین بار یک‌دگر را می‌دیدند و با بالا رفتن تَف دم‌نوش و قهوه‌ای تلخ عهد باهم‌بودن می‌بستند و این مکان‌ها را به یاد و خاطر همیشگی می‌سپاردند؛ ولی حالا طویله‌ای چهارپایان کوه‌های سلیمان شده، به قول سپهری، ما هیچ، ما نگاه، شدیم.

راننده، میدان‌مکرویان را با سرعت گذشت و پیچید به سمت راست، نگاهی به عقب‌نما انداخت و مطمئن شد که تمام سرنشینان ضد حکومتی اند. فیته‌ای از صندوق بیرون آورد و گذاشت در تیپ. حلقه را دور زدیم و به بنایی رسیدیم، احمد ظاهر می‌خواند: حاشا که من به موسم گُل ترک مِی کنم/ من لاف عقل میزنم این کار کِی کنم. تصنیف آهنگ را خیلی دوست دارم، ذهنم را درگیر تفسیر و معانی آن می‌کنم. لیلا جان، ما با سرعت باد به سمت قرون وسطی در حرکت هستیم، خوش به حالت که با ما همسفر نیستی. همین دو سال و چند ماه قبل بود که مغازه‌های بنایی بهترین شراب های دنیا را به مشتریان شان عرضه می‌کردند، هیچ بیم و باکی نبود، همه سر در گریبان خود داشتند، زندگی به عادی‌‌ترین شکلش دنبال می‌شد، ولی حالا دکان‌های بنایی سیمسار و لوازم بهداشتی می‌فروشند. احمد ظاهر با حنجره‌ای طلایی آخرین بیت آهنگ را می‌خواند: خاکِ مرا چو در ازل از مِی سرشت اند/ با مدعی بگو که چرا ترک مِی کنم. دوست عزیز، چقدر برای غار نشینان ساده است که شکل شهر را به مدینه‌ای دوره‌ای پیامبر برگردانند، فریاد می‌زنم که من به آن سو نمی‌روم، راننده موتر را کنار میزند و می‌گوید: حال تان خوب است؟ با تکان سر، برایش می‌رسانم که چیزی نیست، ادامه بده.

به «پکتیا کوت» رسیدم، اینجا انسان‌های عجیبی زندگی می‌کنند، مرد و زن یک نوع پوشش دارند، سر و صورت شان را می‌پوشانند، سخت است که میان شان فرق گذاشت، فقط رنگ لباس مشخصه‌ای زن و مرد است. راننده با سرعت به سوی مقصد می‌راند، هدفون را در گوشم قرار می‌دهم چند دقیقه‌ای هم که شده به اکولالیا صدای رضا براهنی، گوش می‌دهم: «چگونه جهان به غربت ابدی دوباره عادت خواهد کرد، اگر تو را نبیند.» یاد ما رفت که «آزادی» را در سفر داشته باشیم، نمی‌دانم چقدر ازش دور شدیم، شاید هم فرسنگ‌ها راه، ولی حیف شد که او را با خود نداریم. لیلا عزیز، مرا با این حرفم تنبیه نکن، واقعیت این است که از زمین و آدم هایش خسته‌ام، در حالی که براهنی فریاد می‌زند: «به من بگو که کجا می‌روی، پس از آن وقت‌ها که رویاها تعطیل می‌شوند و ما به گریه روی میاریم…» در آسمان غم‌کشیده توته ابری خاکستری از این‌جا به سمت شمال در حرکت است، شاید از  شهر شما سر بیرون آرد، اگر دیدی زیادی به آن خیره نشو، ممکن از شرم فرو ریزد و رنج و غمش شهر شما را هم در بر گیرد.

لیلا جان،  به مقصد رسیدم. باید گوشی‌ام را در جیبم بگذارم، فرصت دست بده، پیوسته برایت می‌نویسم.

با مهر فراوان

دوست شما

حشمت شفایی

۲۱ جدی ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *