نامه به ماما

155
0

نویسنده: لیلا امانی

نامه اول به ماما در تاریخ 25 مهر 1400

ماما این اولین نامه من به توئه. دکتر گفت هر روز برات بنویسم و هر روز برات بخونم. این میتونه کمکت کنه. ماما، تو الان هفتاد و نه سالته و عین بچه‌های چهارساله باید مراقبت باشم که سر نگذاری به کوچه خیابون و برای خودت همین‌طوری بری. گاهی فکر می‌کنم اگه مشکلت جسمی بود و صبح تا شب درازکش افتاده بودی توی خونه و زیرت لگن می‌گذاشتم و برای بلندکردنت مجبور بودم کاوه رو صدا کنم بهتر نبود؟

نامه دوم به ماما در تاریخ 14 آبان 1400

حالا که همه میشناسنت نگرانیم کمتر شده. همة مغازه‌دارهای محل شمارم رو دارن و همین‌که تنها میبیننت بهم زنگ میزنن.  

ماما تو فقط منو داری و همینه که دلمو خیلی میسوزونه. تو لیاقتت این نبود که توی این سن‌وسال محتاج آدمی مثل من باشی. چون من خیلی برای تو کمم ماما. به قول خودت من به درد هیچی نمی‌خورم. اما کاش تو توی این سن‌وسال گیر آدم بهتری میفتادی. یه آدم که اندازة یه آدم، آدم باشه نه مثل من.

باز از وقتی کاوه برگشته پیشم خیالم راحت‌تره. کاوه خواهرزادت رو که یادت میاد؟ همونکه مجبورش کردین منو بگیره، همونکه عاشق بیتای سرکوچه بود ولی تو و خاله نذاشتین بگیرتش، با خنده بهش گفتین اون زیادی خوشگله و حق یه زندگی بهتر داره. تو بیا و همین مونای خودمون رو بگیر، بسازه، با هر چیزی میسازه و آخر عمری میتونه عصای دست خاله ش باشه. اگه خاله میموند حالا حتما از هردوتون مراقبت میکردم ماما. بخدا که میکردم. گاهی از اینکه زود مرد و نگذاشت درست و حسابی کنیزیش رو بکنم از خودم خجالت میکشم. مخصوصا وقتهایی که کاوه باهام مهربون میشه و یه چیزی برام میخره، فکر میکنم اصلا لیاقتش رو ندارم.  

نامه سوم به ماما در تاریخ 28 آبان 1400

ماما واقعا اینارو که برات میخونم حتی شده یکم حالتو بهتر میکنه؟ از وقتی دکتر بهم گفته برات بنویسم و بخونم حال خودمم خیلی بهتر شده. انگار تازه دارم خودمو کشف میکنم. تازه میفهمم کجای این زندگی وایسادم. من کتاب زیاد خوندم ماما. الان هم زیاد میخونم. یادته که همیشه تو و خاله مسخرم میکردین که چرا انقدر کتاب میخرم. تا حرف میزدم بهم میگفتین فیلسوفی شدی برا خودت، یه کتاب بنویس مردم هم فیض ببرن.

ماما هیچوقت بهت نگفتم که کاوه منو دوست داره یا هیچوقت بهت نگفتم که کاوه از من متنفره. چون خودمم هیچوقت نفهمیدم کدومش بود. ماما اون وقتی که تصمیم گرفتی بری پیش منصور و منیژه من خیلی بهت احتیاج داشتم. منصور ده سالی میشد رفته بود کانادا. اما وقتی منیژه هم رفت گفتی دیگه ایران برای چی بمونی؟ نمیدونم چرا بهت حق میدادم منو یادت بره؟ گاهی فکر میکنم اگه همین کتابها نبودن من چطور زنده میموندم.

نامه چهارم به ماما در تاریخ 8 آذر 1400

ماما میدونی! وقتی کاویان دنیا اومد، وقتی دیدم با دیدنم دست و پا میزنه دیگه جای خالی هیچی اذیتم نکرد. اون بهم فهموند دوسم داره. حتی وقتی دندون هم نداشت بهم میگفت دوستم داره.  بهم میفهموند اینو و قلب من برای اولین بار همون روزا گرم شد. تو تا وقتی ایران بودی دیدی چطور ازش مراقبت میکردم. چطور مثل بت میذاشتم جلوم و میپرستیدمش. تو… تو همه رو دیدی که چطور جونم به جونش بسته است، اما باز با خاله و کاوه تصمیم گرفتین بفرستینش انگلیس. گفتین کاویان حیفه.

چرا حیف بود؟ کاویان ازاینکه پسر من بمونه حیف بود؟ حتما باید میرفت اونجا و اون بلا سرش میومد اما پیش من نمیموند؟  

وقتی فراموشی گرفتی، همون اول هاش منصور و منیژه به من گفتن ماما باید برگرده تهران باید توی همون محلی باشه که بوده. گفتم باشه. برگشتی و الان چند ساله با همیم. چند ساله ماما؟ گاهی فکر میکنم اگه منم مثل تو آلزایمر بگیرم چطور زندگی میکنیم؟ میدونی؟ راستش بدم نمیاد آلزایمر بگیرم. چون هرچی توی حافظمه آزارم میده. من هیچ خاطره خوبی ندارم. به جز صورت بچگی کاویان که با دیدنم میخندید. یه جوری میخندید که چشمهاشم برق میزد.

نامه پنجم به ماما در 29 آذر 1400

امروز بردمت بهشت زهرا. طبق قولی که بهت داده بودم و احتمالا تو یادت نمیومد. گفتم شاید با دیدن عکس بابا روی سنگ قبرش یه چیزایی توی سرت تکون بخوره. تو نشستی کنار سنگ قبر، من آب سرد رو ریختم و تو با دستت صورت بابا رو شستی. من بهت نگاه میکردم که چطور انگشتت رو توی نوشته های سنگ میکشی. بابا همینطور زل زده بود بهت. انگار اونم منتظر بود تا بیادش بیاری. دستهات از سرما سرخ شده بود. بهم مالیدیشون و بعدش به کلاغهایی نگاه کردی که روی شاخه های خشک قارقار میکنند.

وقتی کاوه از توی ماشین بوق زد که برگردیم گفتی پاشو بریم منیژه، بابات توی ماشین منتظرمونه.

نامه ششم به ماما در 28 دیماه 1400

ماما امروز کاوه رفت. برای همیشه. گفت دیگه حوصله ی من و تو رو نداره. گفت توی این چند سال که کاویان مرده به زور سرپا مونده و حالا باید بره. من فقط به این فکر میکردم اگه نباشه چطور تنهایی از پست بربیام؟

بعدش بردمت حموم و روی صندلی نشوندمت. موهاتو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. بعد شامپو و نرم کننده زدم و شستم و شونه کردم. باهات حرف میزدم. بهت گفتم دختر خوبی باش. یهو به چشمام نگاه کردی و لبخند زدی. هیچوقت اونطوری نگاهم نکرده بودی، هیچوقت اونطوری به صورتم لبخند نزده بودی. زانو زدم جلوت. بهت گفتم مامان منم منیژه. بیشتر خندیدی. من اما خنده م نمیومد. آروم گفتی منیژه. اونوقت نشستم کف حموم و گریه کردم. بهت گفتم من منیژه م مامان. آره من منیژه م.

تصمیم گرفتم هر روز صبح که بیدار شدی برات بنویسم. من منیژه م تو در تهرانی و با منیژه دخترت زندگی میکنی. این پایین هم ادرس خونه منیژه ست.

 همینکه بیدار بشی اینو بدم دستت بخونی و بعدش بزاری توی جیبت. زندگی همینکه من خودم نباشم، راحتتر میشه. همینکه من مونا نباشم.

نامه هفتم بیست بهمن 1400

ماما امروز منو خیلی ترسوندی، خیلی دنبالت گشتم. اینقدر ترسیده بودم که نمیفهمیدم چقدر خسته شدم. ساعتها دویده بودم. وقتی پیدات کردم، هیچ احساسی نداشتم. اونوقت بود که درد پاهام رو متوجه شدم. گریه م گرفت و با خودم گفتم کاش دنبالت نمیگشتم. وقتی توی کلانتری برگه رو امضا کردم. مامور بهم گفت بلاخره تو منیژه ای یا مونا؟ چون نفهمیدم چی باید بگم گفتم چطور؟

گفت توی برگه نوشتی منیژه ولی کارت ملی ت موناست. 

نامه هشتم به ماما بیست و نه اسفند 1400

ماما دیگه وقتشه بزاری منم زندگی خودمو بکنم. من ترسیدم ماما، من ترسیدم خودمم یادم بره که مونا هستم. من دیشب از ترس همه ی ظرفارو شکوندم. تو رو ترسوندم و همینطور همسایه هارو. اونا به پلیس میگفتن من همش سرت داد میزنم، کتکت میزنم و میترسونمت.

دکتر گفت زوال عقلت داره هر روز مغزت رو کوچکتر میکنه… ماما… بهتره روزهای باقیمونده رو توی آسایشگاه بگذرونی و بزاری منم روزهای باقیمونده ی خودم رو مونا باشم. اینجوری برای هردومون بهتره. شاید منم مثل کاوه بزارم برم یه جایی که منصور و منیژه پیدام نکنن تا همش دستور بدن که با تو چکار کنم و چکار نکنم. اما بهرحال ماما من بازم برات نامه مینویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *