نامه‌ای برای آمنه زن برادرم؛ جمعه بود

193
1

نویسنده: زهرا پورقربان

” سلام آمنه. زن برادر خوبم. حالت چطوره؟ انشاالله که خدا حافظ همه شماها باشد. هم تو و بچه ها. هم سنبله و بچه های خودم. که اول سپردم بخدا و بعد بدست تو. وقتی دوتایی، من و نجیب از سر ناچاری، بخاطر دست تنگی ، بخاطر جنگ، بخاطر گرسنگی، دیار غربت را پیش گرفتیم، اول به امید خدا و بعد دلم به تو گرم بود و پشتم به برادرم. دل به این خوش کرده بودیم که مرز ایران به روی ما باز است. ولی الان که این نامه را داده ام به یک بنده خدایی تا برایم بنویسد، قلبم دارد می کوبد. دست و پایم دارد می لرزد. زبانم چسبیده به سق ِدهانم. نمی چرخد. مثل این که خودم نیستم. گم شده ام توی خودم . ای وای آمنه، نمی دانم گناه ما چی بود که هزاره ای شدیم. نه خانه ای، نه لانه ای، نه آشیونه ای. دلم نمی خواهد وقتی این نامه بدستت رسید، ریحان بخواند و خبردار شود . ریحان دخترجوان است و نازک دل. امید دارد برای زندگی. اگر ببری پیش یک غریبه بهتر است .

جمعه بود. صبح زود. خیلی زود. آنقدر زود که هنوز از زیر لحاف ژنده و اتاقکی که با آجر و گچ ِآخر ِحصاری که ساختمانش را تازه کوبیده و داشتن عمارت نو، می ساختن، بیرون نزده بودیم. می دانی اتاقک یک سرش وصل می شد به مستراح. تکه ای شیشه را با گچ و گل گیر داده بودیم بین آجرها. از بیم تاریکی و سرما، به جای در، پرده ای از پلاستیک گرفته بودیم جلوی اتاقک تا سرما کمتر به جانمان چنگ بزند. هنوز سر روی کفش های کهنه و گلی و نمور داشتیم. به جای بالش و متکا. تن توی لباس کار گچی و خیس و نم دار. با چند تایی از بچه های هزاره ای .

نجیب همین طورکه یک پهلو دراز کشیده بود. سر روی کف دست داشت . سر انگشتی حساب پول ماه گذشته را می کرد. پولی که هنوز قرار بود از صاحب کار بگیرد و بفرستد افغانستان. برای شماها. دود هیزم ِتر ِنیمه سوخته از توی حلب گوشه اتاقک، پرشده بود توی چشمش، پلکش  قرمز شده بود و داشت می سوخت، همینطور که داشت با پشت دست پلکش را می مالید، خنده ریزی نشست گوشه لبش.

(راستی عبدالله تیرچوبی هایی که با گچ و سیمان چسباندن به سینه دیوار بغل دستی که الان زیرش دراز کشیده ایم قرص و محکم هست یا نه مثل…)

نگاهش کردم و خندیدم.

( چه میدانیم برادر با خداست…)

نگاهم را از او گرفتم. خم شدم. داشتم  فوت می کردم زیر هیزم  توی حلب که الو بگیرد و دود نکند. یک دفعه صدای گاز موتور پیچید توی اتاقک. یه لحظه بعد دیدم  با سنگ ریزه چند ضربه خورد به نورگیر. تنم لرزید! سر چرخاندم. نگاه تکه شیشه کردم. کسی نبود. دو دل بودم برای بیرون زدن از اتاقک، از ترس مامور شهرداری، از ترس بیکاری، از ترس بی پولی، به بالا نگاه کردم و لبه پلاستیک جلوی اتاقک را پس زدم . پا گذاشتم بیرون .

 چه برفی می بارید. آجر و گچ و شن و ماسه، زیر برف گم و گور شده بودند. کلاغ ها لبه دیوار قار قار می کردن. از صدای قار قار کلاغ ها شور افتاد توی دلم! جای پای کلاغ ها روی برف نقش بسته بود، گم بودم توی خودم که بی هوا صدای سلامی ریخت توی گوشم. ترسیدم! تنم لرزید! یک قدم برداشتم به عقب. دست بردم برف آب را از توی صورتم پس زدم. مرد، تن توی کاپشن کلاه دار داشت. نشسته بود روی موتور گازی. پرسید:

(چند نفرید؟…)

اول قلبم افتاد به کوبیدن. زبانم بند آمد. سر و شکلش به مامورها نمی خورد. با مِن و مِن جواب دادم.

( علیکم سلام. نوکر شما هستیم. یک شش نفری می شویم. با هم اینجا کار می کنیم.)

دست دراز کرد. از توی کیسه ای که ترک موتور داشت، دو بسته ای روزنامه مچاله شده را داد دستم. گفت :

( بفرمایید نذریه می بخشید اگر… )

 بعد پا گذاشت روی گاز موتور. تنم از یخی در آمد. باورم نمی شد. زیر برف نگاهی به روزنامه مچاله شده کف دستم انداختم. نگاهی به موتو سواری که داشت رفته رفته توی برف گم می شد، برگشتم توی اتاقک. کف دست نجیب از زیر سرش کنده شد. سیخ نشست توی جا. بقیه بچه ها هم همین طور. همه با هم یک جا چشم دوخته بودند به دو بسته روزنامه مچاله شده توی مشتم. لای روزنامه را یکی یکی باز کردم.  لای هر مچاله از روزنامه یک تکه گوشت بود و یک تکه استخوان و  یک تکه دنبه تازه و نرم. همگی با هم یک جا جیغ زدیم. نمی دانم جیغی که زدیم، خنده بود یا که نه گریه، نجیب هول شد و چهار زانو نشست. گوشت و استخوان و دنبه نذری را گرفت توی مشت و بالا و پایین برد. سبک و سنگین کرد. ابرو توی هم کشید و لبش نشست به خنده .

–   (به جان آمنه سه سیری وزن دارند روی هم. برای بار شوربای یک وعده بد نیست…)

همین طور که داشتم به حرف نجیب می خندیدم. دست بردم یقه کاپشن سیاه گچی را از گل میخ دیوار اتاقک کشیدم. انداختم روی دوش و زیر برف راهی بقالی و سبزی فروشی سر خیابان شدم. یک سیری نخود گرفتم و لوبیا. سبزی خوردن و چند تایی سیب زمینی. وقتی برگشتم بسته سبزی خوردن را روزنامه پیچ انداختم وسط اتاقک. پیاز و نخود را ریختم ته دیگچه دود گرفته. هیزم اضافه کردم  به آتش توی حلب. سه پایه آهنی را گذاشتم روی حلب. دیگچه را روی سه پایه جابجا کردم . دنبال چاقو می گشتم، گم شده بود. ته جعبه چوبی پیدایش کردم . افتادم به جان بندی که دور سبزی گره خورده بود .

همگی جمع شدیم دور سبزی. داشتیم ساق و برگ ها را از هم جدا می کردیم. یک دفعه شوربای توی دیگچه سر ریز شد روی حلب. بوی روغن و دنبه و چربی سوخته، پیچید توی اتاقک. نجیب خندید. نوک سبیلش را گرفت زیر لب، به جویدن. به سقفی که با چند لنگه در چوبی کهنه پوشیده شده بود، نگاه کرد.

  –  یاد آمنه بخیر.  همیشه وقتی شوربا بار می گذاشت، تمام حواسش به دیگچه بود. تا سر ریز …  ای کاش الان این جا بود. با ریحان و بچه ها. با سنبله و بچه های تو. دور هم  شوربا می خوردیم. خیلی ته دلم  هوای آمنه را کرده. از ته دل تو هم با خبرم عبدالله. تو هم هوس دیدن سنبله را کردی ولی به روی خودت نمی آوری. می دانی اگر هوا همین طور قصد باریدن داشته باشد، صاحب کار مجبور می شود  تعطیل کند کار ساختمان را. بعد دو تایی بقچه می زنیم زیر بغل. هر طوری شده راهی قاضی سلیمان می شویم. باور کن این کار را می کنم…)

از پاک کردن کار سبزی دست کشیده و خلاص شده بودیم.  نگاهی بصورت نجیب انداختم. از حرفایی که زده بود، چقدر شنگول بود.  چشمش داشت برق می زد. از ذوق شنگولی، روکردم به بقیه بچه ها. با صدای بلند.

  –  امروز از ناشتایی خبری نیست. چیز زیادی نداریم تا وقت ناهار. کار شستن سبزی و انداختن سیب زمینی توی دیگچه، با شما، رفتن توی صف نانوایی سنگکی و لرزیدن توی هوای برفی و گرفتن چند تایی نان داغ و تازه برای نهار با من. چطوره؟…

دوباره بی اختیار نگاه نجیب کردم. نمی دانم چرا دلم سیر نمی شد. نگاهم کنده نمی شد از توی صورتش. دمپایی پا کردم راه افتادم توی برف. هر قدمی که بر می داشتم به جلو، دلم قدمی به عقب بر می گشت. انگشت پا، مال خودم نبود. سرخ بود و بی حس . وقتی نزدیک نانوایی شدم، دیدم چه قیامتی، چه صفی. کمِ کم باید یه دو ساعتی معطل می شدم. آخر صف چمباتمه زدم. پشت دادم به سینه دیوار بقالی. برف داشت یک سره برای خودش می بارید. مثل لحافی که پنبه اش را حلاجی کنند. لرز نشست توی تنم. یاد حرف نجیب افتادم. حق داشت. راست می گفت. توی این هوا بدجوری ته دلم هوس سنبله را کرده بود. بدجوری رفته بودم توی فکرش. داشتم  توی دل الله الله می کردم تا از جایی، یا از کسی، یک جوری پول جور کنیم و دوتایی راهی قاضی سلیمان بشویم. اگر شده برای چند شب.  با صدای شاطر به خودم آمدم.

چند تا می خوای ؟ خاش خاشی، یا ساده …

یک دفعه دیدم کنار دخل و ترازو هستم! پای میز چوبی. اسکناس ده تومانی را گرفتم طرف شاطر.

 –  پنچ تایی ساده می خوام .

شاطر با کهنه ای که توی دست داشت، چهار تا نان داغ، یک جا از تنور  کشید بیرون و انداخت روی میز چوبی جلوی دستم .

– این چهار تا، یکی دیگه …

برگشت طرف تنور . داشتم سنگ داغ را یکی یکی از نان ها جدا می  کردم. صدای داد و فریاد مردم از توی خیابان و کوچه سرازیر شد توی نانوایی. صف بهم خورد. مردم از نانوایی زدند بیرون. دویدند طرف سر و صدا. شاطر هم پشت سرشان. چهار تا نان را  تا زدم  و گرفتم زیر بغل . دنبال سر مردم داشتم می دویدم . ماشین های قرمز آتش نشانی و ماشین آمبولانس،  یکی یکی پشت سر هم توی خیابان آژیر می کشیدند و رد می شدند.  بی هوا توی دلم آشوب شد. ماشین پلیس و آدم ها همه می پیچیدن توی خیابانی که محل کار ما بود.  طرف عمارت نیمه ساز. وقتی رسیدم روبروی خیابان، دیدم پلیس میان مردم سرگردان است. توی بلندگو داد می زند. مردم را از دور و بر ساختمان نیمه ساخته دور می کرد. وسط جمعیت صدای یکی از بچه های هزاره ای را شنیدم. الله الله می گفت و می کوبید روی سرش. نان ها از زیر بغلم رها شدند روی برف. دمپایی از پایم کنده شد. با دست، دل آدم ها را شکاف دادم و رفتم جلو. صدا توی سینه ام حبس شد. داد زدم .

 ( نجیب! نجیب برادر  …)

بی حال شدم. از پا افتادم. زانو زدم روی برف. کنار کپه شن و ماسه  و آجر. نه از ساختمان نیمه ساخته خبری بود. نه از اتاقک آجری خبری بود.  نه از آتش و الوی حلب. نه از بوی دیگچه شوربا، با گوشت قربانی، نه از برادرم و نه از بقیه بچه ها. نگاهم بالا بود. رو به آسمان. داشتم می نالیدم و الله را صدا می زدم، پهنی صورتم خیس بود از اشک و برف آب. با سر و صدای آدمها بخودم آمدم. دیدم جلوی نگاهم، جنازه نجیب و بقیه بچه ها را یکی یکی از زیر آوار کشیدند بیرون. پارچه ای کهنه کشیدند روی سرشان. بی سر و صدا، پشت سر هم، بردن طرف آمبولانس. از روی برف کنده شدم. دنبال جنازه نجیب دویدم. روی برف و گل سر خوردم. مچ پای خونی اش را گرفتم توی دست. داد زدم .

  –  کجا می برینش؟ صبر کنید. این آخری برادر من بود. صبر کنید کجا دارید می برینش …

هیچ کس به هیچ کس نبود.  هیچ کس جوابم را نداد.  هیچ کس نپرسید برای چی جیغ و داد می کنم  .

 آمنه زمانی که از کاغذ و نامه خبر دار شدی. برو سراغ  سنبله و بچه ها.  بگو من بر می گردم. هر طوری شده بر می گردم. اگر پول برای  سوار شدن ماشین هم گیرم  نیامد طوری  نیست. با پای پیاده . این جا هیچ کس به هیچ کس نیست. هیچ کس …  .”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای برای آمنه زن برادرم؛ جمعه بود

  1. درود و سپاس از نویسنده محترم.
    دغدغه های انسانی ،جغرافیا نمی شناسد، از شما ممنونم که به مسائل انسانی، نگاهی جهان شمول دارید. و با نوشته تان، این نگاه را به مخاطب هم القاء می کنید. موفق و پیروز باشید.