نامه به منجی

237
1

نویسنده: سام اسحاقی

یا رب

خورشید که می رود ، انتظارم طاق می‌شود.

هر چه به پایان نزدیکتر می‌شوم ، تشنه تر می‌شوم.

چند ساعتی باقیست و تو هنوز نیامدی . هر روز در ایستگاه قطار می‌نشینم تا ببینمت .

هر روز با چیزی،  با گلی، لبخندی، دردی، اشکی، آهی.

 ببخش که گاهی حواسم پرت می‌شود، پرت می‌شود از انتظارم .

گاهی  پرت ایستگاه، گاهی پرت تخیل وصالت.

 چه شیرین است انتظار کشیدن آمدنت، اگر هم که تلخ ، مثل تلخی قهوه، دوست دارم مزه مزه‌اش کنم.

 من که نمی‌دانم،  ولی بیشتر در شب منتظرت می‌مانم.

 چرا که اگر نوری داشته باشم، آنقدر ناچیز است که در حضور خورشیدت ، مرا نمی‌بینی که بیابی.

 و کاش ،  و کاش آنقدر نور داشته باشم که در شب پیدایم کنی. وای بر من ، وای بر من اگر نوری در دل نداشته باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه به منجی

  1. بسیار زیبا بود،تحت تاثیر قرار گرفتم و بغض گلویم را فشرد