نامه به تو : نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم…

189
0

نویسنده: نازنین اسماعیل پور

نشسته­ام روی زمین و تماشایت می­کنم که گونه­ات ترک برداشته است. مورچه­ی درشتی از کنار باریکه­ی خاک هیجان­زده خودش را رسانده تا ارزن توی ترک گونه­ات را بردارد. حواسم رفته پیش اینکه مگر مورچه­ها هم ارزن می­خورند. لابد مورچه­های اینجا فرق دارند. آخر اینها که گندم و ارزن خیرات می­کنند، فقط به فکر کبوترها و یاکریم­ها هستند. انگار دعای آن­ها در حق رفتگان زودتر به آسمان برسد. لابد چون پر دارند. خب پر داشتن چیز مهمی است. کلاغ و کفتر و مگسش هم خیلی فرقی ندارد. یک نفر آمده و مثل علم یزید بالای سرم ایستاده، جوری برگهای داوودی را پر و پخش کرده­ام که فقط صورت تار و مارت پیداست و احتمالاً کنجکاوی علم یزید را نمی­تواند به حد کافی ارضاء کند. ترجیح می­دهم سکوت کنم تا خودش برود و می­رود. معمولاً اینطور است. آدمها همزبان می­خواهند. این چاله­ی بغل دستت را پر کرده­اند. یک وقتی خالی بود و ریشه­ی درخت گنده­ی کمی دورتر از بالای سرت از خاکش بیرون زده بود. کسی نبود و هیچ یادم نیست چطور در این حوالی پر از تفرعن مردگان، آدمیزادی وجود نداشت که دل به دریا زدم و هوای عرفانی مرگ به سرم زد و خوابیدم تویش. چه خنکی خوبی داشت و آسمان آبی یکدست بالای سرم بود و چه غبطه­ای خوردم به حالت. ریشه­ها از زیر خاک زده­بود بیرون و از دیواره­ی آنجا که خوابیده بودی تو زده بود و احتمالاً گوش بزرگت را قلقلک می­داد. همان که خیلی دوستش داشتم و شبیه آینه بغل کامیون بود. یک حلقه از موهایت هم همیشه افتاده بود رویش و گوشه­ی بزرگترش را می­پوشاند. روی ابروهای سیاهت را هم می­گرفت و تیزی چشمانت مثل برق نگاه کلاغ سیاهی از زیرش بیرون می­زد.

کلاغی توی آسمان قار قار کرد و گم و گور شد. حالا یک نفر آمده نشسته کنار یکی از سنگ­ها و تق تق می­زند رویش. این را هیچوقت نفهمیده­ام. یعنی الان تو دراز به دراز افتاده­ای آن زیر و گوشت را می­خارانی تا من بیایم و در بزنم و بیدارت کنم؟ چه دنیای مزخرفی. مرده شور خواب را ببرد، تو که خواب و آرام نداشتی. مثل «نوزومی» شب­ها گل­بازی می­کردی و آدم­هایی با گردن­های آویخته و بی­چشم و رو می­ساختی و بعد هم عاشقشان می­شدی. اگر همان موقع مثل «اوشین» زیر گوشت زده بودم شاید ساعت خوابت تنظیم شده بود. البته اوشین هم ول معطل بود. حالا یک بچه­ی مو مشکی احساساتی را دوست داشت که یک زمانی پدرش را عاشق بود. اگر عقل و شعورم هنوز درست کار کند، اصل داستان این بود. توی این نوزومی پر کلاغی رنگ پریده­اش که اندوه ژنتیکی چشمان پدرش را به ارث برده بود، به دنبال حماسه ساز دوران جوانی­اش می­چرخید و البته آخرش ما اینطوری فهمیدیم که نوزومی گوشه­ی کیمینوی اوشین را بوسید. اگرچه فکر می­کنم چون تلویزیون ما سیاه و سفید بود و صدام بالای سرمان قر می­داد و کیمینوها خاکستری بود، این کار را کرد و اگر کار دیگری هم کرد دیگر من نمی­دانم. مورچه­هه بدجوری روی مغزم دارد راه می­رود و ارزن را از روی ترک گونه­ات برمی­دارم و مثل سگ می­اندازم جلویش که بردارد و برود و از جلوی چشمم دور شود. آدم یک لحظه به حال خودش نمی­تواند باشد. مخلوقات خدا چقدر سمجند. سماجت مثل عرق برنج است که هی پیاله­ات را پر می­کنی و نمی­دانی کجا دارد می­رود و هی فشار می­دهی که پایین برود و بچسبد و یکباره همه­ی خودت را بالا می­آوری. انگار با خودت لج کرده­ای. مثل لبهای تو می­ماند که هی فشارشان می­دادی و گاهی فکر می­کردم که اینقدر فشارشان داده­ای که اینقدر نازک شده­اند و مثل ماهی مرده دیگر تکان نمی­خورند. گوشه­ی لبهایت را شکسته­ای به سماجت فشار و چشمانت مست عرق برنج است هنوز و بوی گندمزار نمناک می­دهد موهایت و بوی شوره­زار خیس. مثل همان ترانه­ی «ستار» که برایت می­خواندم. قبل از اینکه ستار بیاید و گند بزند به هیکل خودش و همه­ی خاطراتمان، ترانه­اش را برایت می­خواندم. بعد هم «اگر زلف تو خم در خم نبودی» را با خودکار و مداد روی کاغذ دفتر و جلد کتاب مدرسه و جلد کتاب دانشگاه و جلد تقویم هر سال می­نوشتم و یک جایی آخرهای پاییز را هم علامت می­زدم که حال درهمم یادم بماند و بیایم و مورچه بتارانم. مورچه­های اینجا عجیب بزرگند. بعضی­هایشان قرمزند و آنها که سیاهند مثل سوسک­های فاضلاب سرعت حیرت انگیزی دارند. هیچ به مورچه­های زحمتکش باربری که درباره­شان می­خواندیم نمی­مانند اینها. خلاصه اینکه تاراندشان داستان دارد.

چند پسر و دختر تینیجر کمی آنسوتر، بالای سر سنگی زیر آواز زده­اند و «می­دونی.. حالم این روزا بدتر از همه­ست..» را بلند و فالش و گوشخراش می­خوانند. با خودم فکر می­کنم که یک نفر آدم عاقل نبوده که این بندگان خدا را با هم هماهنگ کند و بقول تو به عزاداری روشنفکرانه­شان هارمونی تزریق کند؟ آخر همیشه یک آدم عاقل لازم است. یک آدمی که شبیه عاقل­ها باشد و بتواند دیوانگی­هایش را یک جایی چال کند و فیگورهای عاقل­ها را مدیریت کند. از خدا که پنهان نیست، و خب از تو هم دیگر چیزی پنهان نیست، معمولا، همیشه آن مشنگ عاقل خودم بوده­ام.

پسری بود که سر خیابان ما ابزار فروشی داشت. چشمهایش سیاه و درشت بود و یک طرف صورتش مثل یک ناودان شکسته کج شده بود و همیشه موهایش را یک وری روی آن طرف معیوب صورتش می­ریخت تا دیده نشود و با اینکه شبیه «علی بابا» می­شد اما زیبا بود. زیبایی­اش مرا به یاد تو می­انداخت. هرچند که یادم نمی­آید تو بجز آن انحراف چشم عجیبت عیب و ایراد دیگری در صورتت داشتی. نگاهت هم که مثل نگاه بچه­های یتیم­خانه آنقدر مصیبت و بهت و حیرت در خود داشت که کسی جز من انحراف چشمانت را نمی­دید. مخصوصاً وقتی آن بیننده عاشق بینی­ برجستگی دار آریایی هم می­بود.

اما پسرک- همان کلاغ لنگ- کلاغ لنگ نامیده بودمش، مرا به یاد تو می­انداخت. شاید هم هر حلقه حلقه موی سیاهی، هر پریشانی و فرار و گریز بی دلیلی، هر غم نهادینه­ی نگاهی مرا یاد تو می­انداخت.

آن روز که رفت و از کوه خودش را پرت کرد و مرد، یک پاکت سیگار خریدم و رو به روی تراس خانه­مان که کفتری تازه در آن تخم گذاشته بود، همه را کشیدم و هر کس هم پرسید چه مرگت است گفتم که دوستم مرده است.

تینیجرها هنوز در حال خواندن هستند که «آخه هر کی رسید دل عاشق من رو شکست.. ». نگاهشان می­کنم. کاش یکی­شان عاشق بود. اگر یکی­شا­ن عاشق بود حتماً نگاه کلاغ لنگ جمع کن من او را تشخیص می­داد که موهایش را یک وری گذاشته، که همه فکر می­کنند یک جای کارش می­لنگد و همه نمی­دانند و نخواهند دانست که کفتر روی تراس ما دو تا تخم گذاشته بود.

کاش مورچه­هه را نتارانده بودم. تو همین را دوست داشتی که از جانت بمکند. حالا آن بدبخت هم نشسته بود روی گونه­ات و کاری به کار کسی نداشت. یک مشت ارزن از کوله پشتی­ام برمی­دارم و روی سنگ می­پاشم. همیشه روی خاک پاشیده­ام اما حالا وسط گلبرگ­های پرپر شده رهاشان می­کنم تا مورچه­ها به مهمانیت بیایند. اینجوری بهتر است.

تو همین را دوست داشتی و من هم همین را دوست خواهم داشت. گلبرگ­های پرپر را از روی نامت کنار می­زنم و یک نفر مثل علم یزید بالای سرم ایستاده. به اسمت خیره مانده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *