نامه‌ای به دختر پادشاه هلند

285
2
ابوالفضل منفرد - مسابقه نامه‌ها

نویسنده: ابوالفضل منفرد

بچه که بوده‌ام مورچه‌ای را نکشتم، دم گربه‌ای را نکشیدم، به زنبورهای وحشی نخ نبستم و آن‌ها را با خود به سمت آتش نبردم. من مثل پرنده‌ای سفید و لاجان بودم در میان انبوه پرندگان سیاه. هر چیزی می‌گفتم آن‌ها باور نمی‌کردند و دنبال چیزی بودند تا به من و چیزهایی که توی کتاب‌ها خوانده بودم، دست بیندازند. چرا؟ چون من مانند آن‌ها فکر نمی‌کردم. یک بار یکی‌شان سوال کرد. راستی کسی می‌دونه آدامس از چی درست می‌شه؟ من با خونسردی جواب دادم: از نفت درست می‌شه! همه شروع به خندیدن کردند! دورم حلقه زدند و دم گرفتند: آدامس از نفت درست می‌شه…آدامس از نفت درست می‌شه! من عصبانی بودم. صورتم سرخ شده بود و احساس شرم می‌کردم. حتی کمی از، شلوارم را خیس‌کردم! اما می‌دانستم که باید به کتاب‌هایی که خوانده‌ام بیشتر اعتماد کنم تا حرف دیگران. پدرم کارمند جزء سفارت مکزیک بود. یک کارمند دون‌پایه، آن‌هم سرخپوست که یک زن ایرانی گرفته، کجای تهران می‌تواند سرپناهی برای خودش دست‌وپا کند؟ جز اطراف میدان خُراسان یا حوالی شهر ری؟ تازه پدر من خوش‌شانس بود که از کشوری که ترکش کرده بود، چند تا سکه‌ی طلا با خودش آورده بود تا به عتقیقه فروش‌های خیابان منوچهری بفروشد و با پول آن یک خانه شصت‌متری حوالی میدان خراسان بخرد. پدرم سکه‌هایش را فروخت اما هر کاری کرد دلش را نتوانست. مگر آدم می‌تواند وطنش را با خودش به یک‌جای دیگری بیاورد و مثلا رختخوابش را نزدیک میدان خراسان پهن کند و شب بدون فکر کردن به کوچه‌پس‌کوچه‌های مکزیکو بخوابد؟ آن هم مکزیکویی که حلبی‌آبادهایش هم پر از شور زندگی‌ست؟؛ مردمی که روزها برای چند پزوی اضافه جان می‌کنند و شب‌ها در تالارهای رقص در حالی‌که تا خرخره تکیلای ارزان‌قیمت نوشیده‌اند آن را به باد می‌دهند و کودکانی که حاصل یک آه و زوزه هستند! پدرم چگونه می‌توانست آن کلیسا‌های باروک با دیوارهای ضخیم، سقف‌های بلند و شیشه‌های رنگی و تمثال مسیح خون‌آلود بر صلیب را فراموش کند؟ چگونه می‌توانست قبیله‌اش را که همیشه پشت او بودند را از یاد ببرد؟ قبیله‌ای که نه کشور می‌شناخت و نه شهر، از دامنه‌های سونورا تا داکوتا را برای آن‌ها بود. آن‌هایی که اسب داشتند و دنیا همیشه زیر پایشان بود. آن‌هایی که با جویدن و تف کردن کمی مسکالین یا برگ کوکا خستگی و غصه و تقلا برای هیچ را از یاد می‌بردند. همان‌طور که من نتواستم شما را فراموش کنم. شما ایستاده در کنار در کلیسا با لبخندی که انگار لحظه‌ی معجزه‌ای برای من بود. با آن چشم‌های کشیده و بادامی در حال خندیدن که عیشِ مدام من بود، با موهای خرمایی رسیده تا دامن و آن چهره‌ی نگران کنار میز غذاخوری در هتلی کنار کوه‌های آلپ که بارها آن را با تمام جزئیات زیر و رو کردم. با آن‌ زنجیر ظریف طلایی که انگار در پس‌زمینه‌ی سفیدی صورت شما از جلوه افتاده بود. پدرم با مرگش خاطرات زندگی‌نکرده مکزیکو را به من سپرد، چون می‌دانست که من صاحب اسب توپاز صورتی هستم. همان توسن خیالی که حتی در میان سرخپوست‌ها هم کمیاب است و برای خلاص شدن از آن به افیون و ماری‌جوانا پناه می‌برند. پدرم مُرد و برادرم به هند رفت و خواهرم شوهر کرد اما من همچنان همان سرخپوستِ در وطن خویش‌غریبم. فارسی را به لهجه تهرانی حرف می‌زنم اما شب‌ها خواب می‌بینم که در شهر کوچکی در ایالت خالیسکو مشغول کندن آگاوه و جوشاندن آن برای ساختن تکیلا هستم‌. روزها به پارک شهر می‌روم و با خانم‌محمدی، کارمند کتابخانه حرف می‌زنم و شب‌ها برای شما که از پنجره‌ی آن قصر رویایی مزارع گل رز و عطر مرموز آن را نفس می‌کشید نامه می‌نویسم و بعد یک نسخه‌اش برای منشی سفارت هلند می‌فرستم. آن منشی قد بلند کک‌مکی شاید خیال کند که من مشاعرم را از دست داده‌ام یا یکی از این هزاران آدمی که در تهران می‌لوند چیزی توی سرم زده‌است و خُل شده‌ام. شاید چشم‌های ریز آبی‌اش را روی هم می‌گذارد و نامه‌ها را داخل سطل زباله می‌اندازد یا شاید هم آن‌ها را می‌خواند و پوزخندی می‌زند و بعد کاغذ را مچاله می‌کند!شاید حق با او باشد، چون در این دنیا تمام آدم‌ها خودشان را حق‌به‌جانب می‌دانند. من برای خیالی دور و روحی تنیده در ابریشم نامه‌هایم را می‌نویسم. نامه‌هایی که کلمه‌به‌کلمه‌اش رنج است. مثل رنجی که مسیح با صلیب تا جلجتا کشید، سنگ‌های تیز کف پایش را برید و میخ‌های آهنی بدنش را سوراخ کرد. من این رنج را درون کلمات می‌ریزم، آن‌ها را صیقل می‌دهم و با همان توپاز صورتی برای شما می‌فرستم. اینجا تهران است. نه ضمادی که از التهاب زخم بکاهد و مسکالینی که درد آدم‌ها را بکاهد. اینجا بی‌خوابی و اضطراب سکه رایج است و فراموشی کالایی کمیاب. اینجا فقط خیال به داد آدم خواهد رسید و او را نجات خواهد داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای به دختر پادشاه هلند

  1. اگر خیال نبود،زندگی در این دوزخ محال بود.