نامه‌ای به سنجود؛ دشمن عزیزم!

118
6

نویسنده: هدیه سادات میرمرتضوی

برای تو می‌نویسم. برای تو سنجودِ که از شانزده سالگی آمدی و در سینه‌ام جا خوش کردی. آمدی و مهمانم شدی. مهمان چرا؟ خودت میزبان شدی. برای تو می‌نویسم که بارها مانع رسیدن من به خواسته‌هایم شدی و بارها شفا و مرهم دردهایم.

می‌توانم همین لحظه چشم‌هایم را ببندم و شانزده سالگی‌ام را مجسم ‌کنم. در آستانه‌ی تابستانی که دوم دبیرستان را تمام کردم. دختری بودم با قامت متوسط و 60 کیلو وزن. پوست سفید پریده‌ای داشتم و فرفری‌های مشکی‌ام آن قدر بلند بودند که دو ماه بعد روی تخت بیمارستان تبدیل به دو بافه‌ی پرپشت شوند. تو آن روزها هنوز در وجودم نبودی سنجود! شاید در جعبه‌ای استریل در یک شرکت فروش کالاهای پزشکی کنار دوستانت انتظار می‌کشیدی. انتظار اینکه دو ماه بعد بیایی و برای همیشه با گوشت و خونم پیوند بخوری!

در آستانه‌ی آن تابستان گرم، در روزهای خرداد ماه، بیشتر از هر دوران دیگری هن‌هن زده بودم و قلب اوراقی‌ام را به دنبال خودم تا مدرسه و مباحث نور و صدای فیزیک و فرمول‌های مثلثات و قضایای هندسه می‌کشاندم. در هیاهوی آن خستگی‌های مداوم، یک روز عصر خودم را توی مطب متخصص قلب یافتم. در حالی که روی تخت اتاق اکوکاردیوگرافی دراز کشیده‌ام و به صدای قلب شانزده ساله‌ام گوش می‌دهم. باورت می‌شود اگر بگویم صدای گاری می‌داد؟ آن هم یک گاری کهنه که زهوارش دررفته و قلوه سنگی در مسیر لازم دارد تا از هم بپاشد. دریچه‌ی گوشتی آئورتم بدجوری کم آورده بود سنجود! دیواره‌اش ضخیم شده بود و جمله‌ی بی‌پرده‌ی دکتر، تب و تابش را بیشتر کرد: «خیلی دیر آوردینش. باید عمل تعویض دریچه انجام بشه.»

پشت پاراوان بودم و آن کِرِم‌های لزج را از بدنم پاک می‌کردم که این جمله را از زبان دکتر خطاب به مامان شنیدم. مامان را که می‌شناسی سنجود! اولین کس که به حکم مادری محکوم بوده به شنیدن بدترین خبرها از زبان دکترها درباره‌ی ما.

دقایقی بعد، از حیاط بیمارستان قائم رد می‌شدیم. حیاطش را بلدی. همانجا که بعدها نرگس به کار مشغول شد و بارها از زیر درختانش عبور کردیم تا در آزمایشگاهش آزمایش غلظت خون پی‌تی بدهم. با مامان از زیر درخت توت کهنسالی ‌گذشتیم. حتی صدای وزوز زنبورها را می‌توانم حس کنم که با سماجت به شیره‌های توت کف حیاط چسبیده بودند. به مامان گفتم: «دکتر چی گفت؟» چادرش را تکانی داد و زمزمه کرد: «چیز مهمی نیست.» چند قدم دور شد. بلند گفتم: «خودم شنیدم.» مامان ایستاد. صدایم پر از خجالت شد: «تعویض دریچه.» مامان زیر لب گفت: «فضول بی‌تربیت.» و بدون اینکه منتظر بماند، سیاهی چادرش در آفتاب بعدازظهر، به حرکت افتاد. توت سفید بزرگی را با پاشنه کفش ترکاندم و دنبالش راه افتادم.

دو ماه بعد، من در بیمارستان دی تهران بودم. آماده برای عمل. نرگس می‌گفت: «یه وقت نترسی. زود خوب می‌شی.» به عنوان دانشجوی پرستاری سعی می‌کرد خواهر کوچکترش را دلداری بدهد. می‌شناسی‌اش که چقدر وظیفه‌شناس است. می‌گفتم: «یه وقت وسط عمل به هوش نیام!» همه از حرفم به خنده می‌افتادند. من را پشت پرده کردند و لباس سفیدی به تنم پوشاندند. بافه‌های مویم را زیر کلاهی پلاستیکی کشیدند و پرده را کنار زدند. چشم‌های بابا با دیدنم جور عجیبی شد سنجود! چشم‌های سرخی که شب را تا صبح از مشهد تا تهران به جاده دوخته بود تا روز عمل پیش من باشد. تو آن حالت چشم‌ها را باز هم دیده‌ای. موقع خبر شهادت عمو حسین در منا و وقت ورشکستگی بابا. من را از حلقه‌ی یاسین عبور دادند و توی گوشم حرف‌های محبت‌آمیز نجوا کردند. روی برانکارد خواباندند و از راهروها گذشتند. مامان، بابا و نرگس پا به پایم می‌آمدند و از دری به بعد گفتند دیگر نمی‌توانند بیایند. صدای اصرارهای بابا را می‌شنیدم. صدای چهارقل خواندن‌های مامان را. توی آن سالن بزرگ و سرد، زیر لب ترانه تبلیغ بیمه را می‌خواندم: «چرا هستی ناراحت؟ جبران می‌شه خسارت…» چمیدانستم قرار است ساعتی بعد زیر یک عمل سنگین چند ساعته بدنم چه خسارت بزرگی ببیند، قلبم سکته کند، دوباره احیا شوم و برایم شبانه دکتر بیهوشی جدیدی از شهر دیگر بیاورند؟

من در سالن بودم. همانجا که حتما تو هم از آن عبور کرده بودی. بقیه ترانه‌ی تبلیغ بیمه را زمزمه می‌کردم که هیچ جوره از نوک زبانم نمی‌افتاد. «چرا هستی ناراحت/ خوش نیست انگار حالت؟/ آقای دکتر مُردم…» یکهو تختی آوردند و طرف دیگر سالن رها کردند. ملحفه‌های سبز فسفری‌اش به خون آغشته بود. نکند بیمارش مُرده بود؟ حقیقت مرگ مثل یک توگوشی به صورتم خورد. از فکر اینکه قرار است آن همه خون از بدن من هم بیرون بیاید، پاهایم زیر ملحفه لرزید. ترانه بیمه از ذهنم پرید. دو مرد قد بلند سمتم آمدند و تختم را به اتاق عمل بردند. به همه قول داده بودم خوب اتاق را نگاه کنم و جزییاتش را برایشان بگویم. تو هم حتما آن لحظه در اتاق عمل بودی سنجود! اولین لحظه‌ی دیدارمان. تا بخواهم دوروبرم را نگاه کنم، کلاهی شیشه‌ای روی سرم افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم.

چشم‌هایم را که باز کردم توی اتاق ریکاوری بودم. لوله‌ای بزرگ تا ته حلقم را می‌مکید و گلویم از عطش می‌سوخت. تو حالا توی قلبم بودی سنجود! با صدای ریزی تیک‌تیک می‌کردی و صدایت در سرتاسر بدنم پخش می‌شد. حتی از توی گلویم. ترسناک بود. جوری که بارها آن اوایل از شنیدن ناگهانی صدایت تپش قلبم بالا گرفت.

بقیه‌اش گفتن ندارد سنجود! که خودت همه‌ی این سال‌ها در وجودم بودی و در جانم ریشه کردی. در هر دم و بازدم با نفس‌هایم نفس کشیدی. با ترس‌هایم ترسیدی و با ناراحتی‌هایم، مچاله شدی. ترس‌هایی که خودت عامل بسیاری‌شان بودی.

آن جوان چشم روشن یادت می‌آید؟ اولین تجربه‌‌ی عاشقانه من و تو؟ یادت است با هر قرار ملاقات در پارک ملت چطور بی‌قرار می‌شدیم؟ چطور تیک‌تاک‌های تو بالا می‌گرفت و صدایت تا گوش‌هایم بالا می‌زد؟ آن جمعه را یادت هست که با تی‌شرت خردلی به دیدنمان آمد؟ آن روز که از همه وقت منقلب‌تر بودم. گفته بودم می‌خواهم رازی را باهاش درمیان بگذارم و حالا که مقابلش روی صندلی‌ چایخانه نشسته بودم کل حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم از نوک زبانم سُر خورده بود. در عوض به این فکر می‌کردم چشم‌های او سبز سبز هم نیست. یک جور زرد کهربایی است. شاید هم رنگ لباسش در چشم‌هایش منعکس شده. آن روز نتوانستم رازم را با او در میان بگذارم. راز من تو بودی سنجود. چقدر آن لحظات ازت متنفر بودم. از تو که با آن صدای کریه از درون وجودم تیک‌تیک می‌کردی و نمی‌گذاشتی حتی برای چند ثانیه فراموشت کنم. آن شب تب کردم. تبی که هیچکس جز تو علتش را نفهمید. من از ترس مسخره شدن برای داشتن دریچه مصنوعی، برای همیشه تلفن‌های جوانک را بی‌پاسخ گذاشتم.

سرنوشت من و تو از شانزده سالگی‌ام به هم گره خورد سنجود! اگر قلب من نبود تو تکه آهنی بی‌مصرف بودی و اگر وجود تو نبود، من در شانزده سالگی در اثر نارسایی قلبی می‌مردم! پس چرا دوستت نداشتم؟ شاید چون تو باعث شدی نتوانم رشته‌ی مورد علاقه‌ام را در دانشگاه شهری دیگر دنبال کنم. من به واسطه وجود تو محکوم بودم به درس خواندن در دانشگاه پیام نور مشهد. من به خاطر تو نتوانستم در مقطع کارشناسی ارشد درس بخوانم. نتوانستم استخدام رسمی شوم و حتی به ازدواج با مردی فک کنم که دوستش داشتم. در عوض محکوم شدم به تحمل رفتارهای متکبرانه خواستگارهایی که هر بار با آمدن به منزلمان و شنیدن ماجرای قلبم، تکه‌ای از وجودم را شکستند و رفتند. در عوض مجبور شدم ببینم که چطور خیلی از نامردها به خودشان اجازه می‌دهند جلو بیایند و من را وسیله‌ای برای خوشی‌های زودگذر بدانند. با هرکدام از پیشنهادهایشان در خودم مچاله‌تر شدم. تو باعث شدی مادر شدن که این‌همه دوستش داشتم آرزوی دست‌نیافتنی زندگی‌ام شود و پسرهایم هیربد و هامون برای همیشه در رویاهایم گم شوند. تو باعث شدی از اینکه با بقیه آدم‌ها فرق دارم از زندگی‌ام متنفر باشم. چه ترس‌هایی را در کنارت تجربه کردم قبل از هر بار اکو و اعلام نتیجه آن از زبان دکترهای مختلف! اما چرا از تو متنفر نیستم؟ شاید چون تو همراه‌ترین رفیق من در همه این سال‌ها بوده‌ای. در نزدیکترین و حیاتی‌ترین جای ممکن! وسط قلبم!

من به واسطه وجود تو، نیرویی شگفت‌انگیز در خودم کشف کردم. نیرویی که شاید اگر تو را در قلبم نداشتم هیچوقت کشفش نمی‌کردم. چندبار تا آستانه مرگ پیش رفتم ولی از آن عبور کردم و دیگر از آن نترسیدم. وجود دائمی تو و صدای تیک‌تاک همیشگی‌ات در سینه‌ام باعث شد هر لحظه یادم بماند ثانیه‌های عمر چه بی‌ارزش هستند و باید قدر تک‌تکشان  را بدانم. من به واسطه وجود تو شهامتی عجیب پیدا کردم. برای مقابله با هر مشکلی در زندگی و هربار با خودم تکرار کردم: «من که همچین مشکلاتی رو از سر گذروندم از این یکی نمی‌ترسم.» تو باعث شدی من در شانزده سالگی قهرمان نوجوان بخش قلب بیمارستان دی شوم. همان که جراح قلب لقبش را هدیه آسمانی گذاشت که خدا یک بار دیگر او را به پدر و مادرش هدیه داده است و بارها و بارها این قهرمانی برایم تکرار شود. هربار در بیمارستان‌ها و مطب دکترها برای آن‌ها که از عمل قلب هراس داشتند. بارها برای دوستانم و اطرافیانی که برای ادامه‌ی زندگی انگیزه نداشتند و…

حالا در چهل و سه سالگی، من و تو در آستانه‌ی کشف تجربیاتی نو با زندگی در شهری جدید هستیم. این روزها به قدری درگیر ادامه تحصیل و کار و تحقیق و… هستم که خیلی وقت‌ها جز موقع خوردن داروهایم فراموش می‌کنم دریچه‌ای فلزی در سینه‌ام زندگی می‌کند. حالا دیگر سال‌هاست وجودت را در درونم به رسمیت شناخته‌ام و از کینه‌توزی‌های قدیمی‌ام با تو دست برداشته‌ام. می‌دانم که تو هم در این سرنوشت نقشی نداشته‌ای. این روزها صدایت ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود و معنایش این است که به زودی باید برای عمل مجدد خودم را به زیر تیغ جراحی بسپارم و از تو جدا شوم. از تو که در این سال‌ها جانشین دریچه‌ی گوشتی آئورت قلبم بوده‌ای. همان که خیلی زود به دلیل نارسایی‌های ژنتیکی از انجام وظایفش بازماند و جایش را به تو سپرد. نمی‌دانم وقتی از سینه‌ام جدا شوی دلتنگم می‌شوی؟ دلت برای تپیدن‌های قلبم تنگ می‌شود؟ برای آواز خواندن‌های تنهاترین دختر جهان؟ برای فکرها و آرزوهایش که هربار با مواجه شدن با حقایق تلخ زندگی‌اش روی خیلی‌هایشان خط کشید. دختری که خیلی‌ها از زندگی‌اش عبور کردند، خنده‌ها و شوخ‌طبعی‌هایش را دیدند ولی صدای هق‌هق شبانه‌اش را نشنیدند. صدایی که تو آن را شنیدی و با همه وجود لمس کردی. رفیق بیست و هفت ساله‌ی من! سنجود من!

از طرف: هدیه سادات میرمرتضوی

20 آبان 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 دیدگاه برای “نامه‌ای به سنجود؛ دشمن عزیزم!

  1. راستی که زندگی یه چالش بزرگه
    آیا همینجور که ما به خودمون نگاه میکنیم دیگرونم به ما نگاه می کنن ؟
    شاید روزی برسه که آدما قبل از هر صحبتی بگن چی تو قلبشونه
    اما نکته ی تلخ داستان اینه که شما پنهانترین راز درون قلبتون را برای اونها آشکار کردین در حالی که خیلیها با ترسناکترین رازهای پنهان وارد زندگی میشن و بعد از داشتن هیربد و هامون از شریک زندگیشون جدا میشن و آب از آب تکون نمیخوره.
    و نکته ی شیرین داستان اینه که شما خیلی قشنگ می نویسید و قلم رسایی دارید. امیدوارم اميدوارانه به زندگیتون ادامه بدید و کتابهای شگفت انگیزی از شما ببینیم.

  2. درود بر شما
    فکر نمی کردم یه چیز ساده و بدیهی بتونه اینقدر زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده…
    شاید چون هیچ شناختی درباره ش نداریم… چقدر جای آموزش ابن چیزها در دنیای کوچک ما خالیست.
    امیدوارم همیشه خوب باشید.

  3. تنهاترین دختر جهان ؛ تنهایی یکی از باگ های خلقت مدام سر راهمون سبز میشه و قدرتش رو به رخ میکشه و این بدیهیه. اما دریچه ای که شما رو در مسیر نگه داشته ارزش و وزن زندگیه که چربیده به تنهایی و مرگ
    الهام بخش بود نامتون

  4. بسیار عالی بود. قلمی روان و سنجودی که با احساسات نویسنده همراه است. نامه ای با آستانه ای سئوال برانگیز و جذاب و پایانی خوب

  5. چه زیبا نوشتی هدیه جانم
    هر خطشو که خوندم اون دوران برام مجسم شد.
    زندگی پر از سختی‌ها و چالش‌هاست
    مهم اینه که مواجهه با مشکلات و دردهارو بلد باشیم که خدارو شکر تو جزو تواناترینها هستی در گذر از پستی و بلندی‌های روزگار.
    به امید چاپ نوشته‌های قشنگت

  6. · 22 دی 1402 در 6:57 بعد از ظهر

    هدیه قشنگم عالی نوشتی فوق العاده، تو یکی از جذاب ترین دوست های منی، همیشه یاد اون شب میکنم که با صدای مخملی قشنگت برای منو خواهرزاده م آواز خوندی. قشنگم داستان زندگی تو داستان زندگی همه ماست، نرسیدن ها و حسرت ها