چشم به راه(نامه ای به عشق)

138
13

نویسنده: سحر شهبازی

« به نام خداوند مهرآفرین»

نامه هزار و یکم:

سلام عزیز دل، امیدوارم حالتان خوب باشد در این اوضاع بی رنگ زمانه…از حال ما هم اگر بپرسید، هی، خوبیم، کاش که باور کنید؛ هنوزم دلمان که میگیرد، کنج اندرونی می نشینیم و قافیه می بافیم… راستش را بخواهید، شاهنشین منزل هم بی حضور شما بیغوله ای بیش نیست… گمان نمیبرم خودتان هم به این همه جفا به دل ما رخصت داده باشید… خوب میدانید هرکسی هم به جای ما بود، دست از نوشتن برمیداشت اما شما خودتان میدانید، خاطرتان برای ما عزیز است؛ ما هر روز سنگ فرش حیاط را آب و جارو می کنیم…ظهر که می شود، میرزا صالح با همان دستان پینه بسته اش برایمان نان تنوری می آورد… عطر نان ما را یاد نگاه گرم شما می اندازد…اما میدانید، آدمها هنوز هم برای به دست آوردن یک سکه به روی هم غداره میکشند…هر کجا کارشان به در بسته می خورَد، نام شما را می آورند…رویم سیاه، آبرویتان ملعبه دست کودکان کوچه و بازار شده است…چه کنم عزیزدل، دلم عجیب گرفته است…شما که نیستید، من هم دلم را کنج اندرونی چال کردم و برایتان گلایه می نویسم…روا نبود اینگونه پشت کنید و بروید…خوب میدانم شما هم دلتان گرفت از این شهر…از آدمها…هنوز هم شهر تب دارد…ما هنوز هم هر شب چله، حافظ می خوانیم و یادتان را زنده نگه میداریم…نمیدانیم حافظ چه می گفت، طفلک، قدسی دختر کوچکِ میرزا صالح، بغضش ترکید و از سر سرا خارج شد و دیگر او را ندیدیم… راست می گفتید عزیز دل….هنوز هم شهر نا امن است…آدمها در تاریکی از پشت غداره می کشند و آب هم از آب تکان نمی خورَد…غروب که می شود داروغه کیسه اش سنگین تر از روز قبل پوزخندی به ما می زند و میرود…ما را عفو کنید عزیزدل…درد فراوان است…طبیبان همه در خوابند…گمان میبرم هنوز هم از ته دلمان شما را صدا می زنیم…اوضاع خرابیست…در نبود شما، آدمها به رویمان می خندند و نانمان را آجر می کنند و دلمان را خون…دستانمان را قلم و پاهایمان را سُست…چشمهایمان به همان راهیست که رفته اید…ما هنوز هم کنج اندرونی دلمان می گیرد…آدمها سکه هایشان را می شمارند و به خرید و فروش مشغولند…برنج و نخود و کشمش فرقی نمی کند…آدم باشد یا حیوان به منفعتش بصرفد…خدا شاهد است دلمان نمی خواست خاطر آسوده شما را مکدر کنیم ولیکن، سخت به احوال آدمها نگرانیم؛ آدمها حالشان خوب نیست…شاید دیگر برایتان ننویسم… آخرین بار پستچی نامه ام را تحویل نمیگرفت…گمان میبرم، دست پستچی هم به کاسه آدمها رسیده است و گوشه سیبیلش را کمی چرب کرده اند که از کوچه ما رد نشود…علی ای حال، من نامه ام را می رسانم…حال ما هم خوب است اما، شما باور نکنید عزیزدل…                                                                     

فرستنده: صحرا، دختری تنها

گیرنده: عشق

تاریخ نگارش: سالهای خیلی دور

1400/12/1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 دیدگاه برای “چشم به راه(نامه ای به عشق)

  1. مقصود از نامه همین است.
    گیرنده‌اش اگر اینی که نوشتید نبود خیلی بهتر می‌شد.
    باری؛ خوب بود، به خصوص واژگان به کار برده شده عالی بود.
    ممنونم.

  2. عالی بود روان وگویا ، جذابیت های خاصی داشت حال وهوای اون حسی که مدنظرنویسنده اس به مخاطب منتقل میشود ،من دوست داشتم ادامه پیدامی کرد. خداقوت.

  3. عاالی بود لذت بردم
    واینکه خاطره های کودکی زنده شد

  4. عالی بود
    داستان بسیار زیبا، و مفهومی🥲❤🌹

  5. بسیار خوب بود انشالله دامنه واژگان را هم زیاد کنید
    موفق باشید انشالله 🌹

  6. بسیار زیبا و دلنشین بود❤❤

  7. · 7 دی 1402 در 4:50 قبل از ظهر

    عالی و زیبا بود لذت بردم

  8. عالی بود لذت بردیم 👏👏

  9. خیلی عالی بود🥺

  10. بسیار عااالی، چه قلم زیبایی🌷
    با آرزوی توفیق روز افزون

  11. عالی بود صحرا جان👌🏻

  12. عالی بود عزیزم همیشه موفق و سربلند باشی