حاشیه نشین ها

183
35

نویسنده: عادله زاهدی

گوشی راکه گذاشتم. نمی دانستم دلم برای خودم بیشتر می سوزد یا برای تو مریم جان!

انگار نه انگار که همان مریم ی بودی که همه این مدت به ما روحیه داده بودی، حالا که آخرین حرفهایت در بغض می‌ لرزید. حالا که می گویی:«اگه مرد بودم، می زدمش! مردک مطرب!»

جوابی نداشتم، خب حق داشتی،  این همه وقت گذاشتی تا یادش بدهی که کناری بماندو فقط ادای خوندن را در بیاورد، وقتی گفتی:« حالا در اومده می گه، من وقت ندارم! می گه که هنرمندا همه این طورین دیگه! مردک حالا خودشو هنرمندم می دونه! باورت می شه؟»
جوابت را ندادم اما باورم می شد. آنقدر این مدت کشیده ایم که هیچ وقت باور نکرده بودم این کار اجرا خواهد شد .
حالابرایم پذیرفتن این که باز همه زحمتها و همه آن روزهای بی پایان تمرین بی فایده بود، عادت شده، تماس ت را زود قطع کردم، چون آن ته مایه امیدواری که دردلم سوسو زده بود، چنان سوزشی داشت که چشمهایم را پر از اشک کند، نمی خواستم گریه ام را ببینی, می خواستم دوباره بروم و توی صندلی نئنویی خودم را به جلو و عقب تکان بدهم تا برای کودک در حال مرگم زاری کنم.
و دلم به حال خودم بسوزد که لابد به همه این ها کنایه های همسرم هم اضافه خواهد شد که:« نگفتم باز داری وقت تلف می کنی! به خودت نگا کن. دیگه چیزی ازت نمونده .«اما وقتی بخانه رسید وچراغها را روشن کرد، مرا دیدکه دستم را سایبان کرده ام تا نور چراغ توی چشمم نزند. گفت: «بازم روی صندلی خوابت برده؟»
چیزی نگفتم. این بار هیچ سرزنشی درکار نبود. حتما”به اوگفته بودی. یک لیوان آب برایم آورد وگفت: « پاشو حاضر شو بریم تئاتر، می گن کار قشنگی ایه، هم یه هوایی بخوریم و هم روحیت عوض می شه.»
نگاهش کردم، می خواستم داد بزنم که نمی خواهم با من  مهربان باشی اما گناه او چه بود. به کندی از جا بلند شدم و سنگینی نگاه ش که این بار ملامت جایش را به دلسوزی داده، دنبالم می آمد. بخاطرم آمد قبل از خداحافظی گفته بودی :«حالا شاید بتونم یکی دیگه پیدا کنم غصه نخور.»  چه خوب بود که هنوز امیدواری، هر چند در تمام این مدت همین طور بود، اگر تو نبودی کار تا این جا هم پیش نمی رفت. وقتی که پشت تلفن با بغض به مردک لیچار می گفتی، می دانستم که با این کار می خواهی روحیه خودت را حفظ کنی .
باور کنی یا نه، شب در راه برگشت یک شهاب در آسمان دیدم، به جای آن که ذوق زده آرزو کنم، آهی کشیدم و از ته قلبم آرزو کردم :«خدایا خواهش می کنم بذار اتفاق بیفته»

اما چیزی که می خواستم برایت تعریف کنم این بود مریم جان!  وقتی که دستش را با محبت روی شکمم گذاشته بود و زمزمه کرد: « می فهمم که چقدر همه چیز برات سخت شده! ولی فکرِ پسرم رو بکن که الان پیشته »  و من خندیده بودم :« اون جاش امنه، مطمئن باش، منم سعی می کنم زودتر خوب بشم.»
بی مقدمه پرسید :«حالا چقدر تا اجرا وقت مونده؟ واسه آماده کردن یک خواننده جدید چقدر زمان دارید؟» گفتم : «وقت زیادی نمونده… همه زحمتمون دود می شه می ره هوا. آخه مساله پول هم هست. قبلی نصف پول رو بخاطر حضور سر تمرین گرفته»
گفت : «نمیشه واسه خانوما اجرا بذارین.»
غرزدم :«مگه چند نفر میان؟ سال گذشته که بخاطر کرونا همه چیز تعطیل بود و کار خوابید، همه امیدمون به حضوردرجشنواره امسال بود که اگه کسی پیدا نشه باید ازخیرش گذشت.»
مکثی کرد و گفت:«چطوره من با هات بخونم. خودت گفتی صدای منم بد نیست.»
برگشتم به آن چشمان عسلی مهربان خیره شدم، هیچ شیطنتی در کار نبود. می دانم باورت نمی شود من هم باورم نمی شد، اما مگر راه دیگری مانده بود مریم جان؟ این بود که ازاو پرسیدم:« واقعا”می خوای این کارو بکنی؟ باید تست بدی ها.» دستی به ریش خرمایی مرتبش کشید: «آره خانومی، تو واسم کلاس فشرده بذار، منم همه سعیمو می کنم.«.
مریم اگربودی، می گفتی :«باز این پسر عمو شوخیش گرفته.»
اما مگر چاره دیگری هم داریم، تازه اگر می شد چه؟ به پسر عموی بهترین دوستم و مرد محبوبم نگاه کردم و گفتم:« خدایا خواهش می کنم بشه.»نمی دانستم منتظر چه چیزی بودم؟ نمی دانستم آیا این کمکی به حل مساله می کند یا نه؟ فکر کردم در هر صورت بودن بهتر از نبودن است. »
صدایت در سرم می پیچید که گفتی، به توگفته بودند:« خب فقط واسه خانم ها اجراش کنید.» ووقتی غرزده بودی:« راست می گید،ما همیشه حاشیه نشین باشیم، مهم هم نیست چقدرزحمت بکشیم که واسه عموم مردم اجرا بشه ، حتی همسرو پسرامون هم اجازه نداشته باشند بیایند تماشا.» بهت گفته بودند:«خب خودتون می دونستیدکه تک خوانی زن در حضور مرد نامحرم حرامه.»

همه اینها نیمه شب خوابم را پراند، کاغذی برداشتم وبه خودم گفتم باید همه ماجرا را برایت بنویسم که موافقت کنی، تا این آخرین امیدواری را با هم شریک باشیم برای رسیدن به جشنواره تئاتر امسال!

قربانت، یار و همکلاس قدیمی ات!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

35 دیدگاه برای “حاشیه نشین ها

  1. جالب بود..مرسی

  2. قلمتون مانا🙃💚
    متن فوق‌العاده بود👌🏼
    واقعا دستخوش♥️🫂

  3. بسیار خوب…مانا باشید

  4. چه نوشته دلنشینی…..ممنونم از شما

  5. چه روایت دلنشینی

  6. دیدگاه جالبی بود

  7. قلمتان پر توان…عالی بود

  8. چه متن روان و پر محتوایی..سپاس

  9. قلم تان زیباست

  10. درود…عالی

  11. لذت بردم..ممنونم

  12. ممنونم از نوشته پر محتوا تون

  13. خوب بود..ممنونم

  14. نگاه جالب به مقوله ای ازمتن جامعه …سپاس

  15. سپاس از شما

  16. قلمتان مانا باد

  17. همواره نویسا باشید

  18. قلمتان توانا

  19. عالی بود….

  20. قلمتون پرتوان👍😍

  21. جالب و تامل برانگیز

  22. خواندم..خوب بود..مرسی

  23. از خواندنش متاثر شدم .متن خوبی بود