مشکین جعد

174
3

نویسنده: محسن یاری

چمدان بسته بودم که از هرچه منم دل بکنم اما مشکین جعد رگ چشمانم را زد و از سفر دل کندن منصرفم کرد!

  مشکین جعد که بود؟! کسی که مدت‌ها با فکرش، در تخت خیالم می‌خوابیدم و شیرینی این رویا را به آغوش می‌کشیدم تا یکباره به دلم گذشت؛ نکند ریشه این احساس از وهم نشأت بگیرد!

احوالم تلخوش شد مثل طعم پرتقال بعد از مسواک زدن! چاره در چه خواهد بود؟ آیا گذر زمان جواب این مسئله است؟! به خودم که آمدم دیدم زمان نمی‌گذرد و این شد مشکل بعدی! 

افکارم از او پرپشت شده بود. چنان خودخوری می‌کردم که انگار بهم گفته شده بود هرکس زودتر خودش را تمام کند برنده است.

بالاخره بهترین راه را در این دیدم که خودم را به آن راه بزنم اما دیدم بدون فکر مشکین جعد حتی راه رفتن هم بلد نیستم و پایم به چاله‌های نبودش در ذهنم گیر می‌کند.

وقتی دستانم از نوشتن زیاد به خواب می‌رفتند؛ خواب دست‌هایش را می‌دیدند یا هنگامی که سعی داشتم با نخ‌های سیگار یادش را در دلم بسوزانم؛ چشمانش برایم آشکار می‌شد گویی سیگار نیکوتینش را از نگاهش گرفته بود!  یک بار هم از دست مشکین جعد به رنگین کمان پناه بردم اما صبح موقع خواندن روزنامه با این تیتر مواجه شدم: رنگین کمانی که خودکشی کرد!

عجیب است؛ چه باید کرد؟!

مدت‌ها گذشت. پایانی برای این احساس و افکار نیافتم. دست به کار شدم و برایش شروع به نوشتن کردم چون کلمات تنها دارایی من است که میتوانم در مقابلش پیشکش کنم.

قبول دارم قلم سرد و محزونی دارم اما ندا میدهد سوز حقیقت احساسم را و حال که برایش مینویسم  هرآن مراقبم از چشمانم دوکاسه آبی  که لبریز است ؛ سر ریز نشود!

میدانی ای کاش قلبم دو پا داشت؛ رو به رویش قیام میکرد و میگفت:

مشکین جعد…

من برایم عشق همیشه اینگونه تعریف شده که اگر معشوق از من آب خنک می‌خواست من لیوان آب او را میلیون‌‌ها بار بدون هیچ چشم‌داشتی باد می‌زدم تا شاید آب درونش خنک شود اما یکباره صدای باز شدن در می‌آمد تا سر که بر میگرداندم یک نفر را میدیدم که سطلی پر از یخ در دست داشت! درست یا غلطش را نمی‌دانم ولی به دلم افتاده است تو اینگونه نیستی برعکس تمامی پدر و مادرها، دوستان، آشنایان، معلمان استادان و… اهتمام در عشق را میبینی نه حاصل آن!

مطمعنا اگر عاشقی یک امتحان باشد اطمینان میدهم که نهایت خود را برای این امتحان بگذارم و درآخر پایین ترین نمره را بیاورم. خنده دار است نه؟! علت آن را نمی‌دانم شاید به اشتباه تمام این مدت تمرین به دست آوردن از دست دادن را میکردم یا آنقدر خنگ و کندذهن هستم که خواسته‌های هیچکدام از آدم‌ها را درک نمیکنم و یا ما بین گزینه‌هایی که دارند قربانی میشوم!

راستش را بخواهی مشکین جعد من برعکس تمامی آدم‌هایی که سراغت آمدند امیدی به نشستن در داخل ویترین زندیگت ندارم؛ هیچ امیدی و به همین علت روزنامه پیچ، درون جعبه ای از دور تماشایت میکنم!

اینکه در سرت چه میگذرد کاملاً برایم پرواضح است. من حتی در ذهن تو، سایه ندارم چه برسد به وجود اما من برعکس تو قایقم در دریای سیاه چشمانت از هم گسسته شده، در تلاطم موج موهایت درحال غرق شدنم و اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرم بیشتر از هرچیزی نیازمند پناهندگی در سفارت آغوشت هستم!  مشکین جعد غرورم را بر دوش نگرفتم و منتظر نماندم تا فرصتش پیش بیاد که آن را زمین بزنم، همین حالا که چشمانت این جملات را میخوانند غرورم در قالب کلمات سرمه شده تا به آرایش چشمانت بی‌افزاید هرچند در حقیقت امر چشمانت است که به سرمه غرورم زیبایی می‌بخشد!

این‌ها را گفتم تا بدانی من جوانیی کردن را در تو  و خود میبینم؛ جوانی کردنی که  در روزگار پیری  بتوانیم با خاطرات آن و چوب هایی که جمع کرده ایم خود را گرم نگه داریم! 

این را  نیز  به خاطر داشته باش من را  مانند سایرین از تو هیچ انتظاری نیست، هیچ انتظاری؛ فقط و فقط زین پس برایت مینویسم و مینویسم و امیدوارم از این بابت از من خرده نگیری هرچند که ممکن است دگر نوشته هایم را نخوانی!

و در آخر یقین داشته باش در روح و جسمم هر لحظه و هرکجا  همانند دنباله‌ی عدد پی ادامه داری!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 دیدگاه برای “مشکین جعد

  1. عالی بوددددد

  2. چقدر قشنگ بود.

  3. چقدر قشنگ بود