عملکرد عجیب ذهن در کارهای دقیقه نودی و لحظات بحرانی!

334
0
عملکرد عجیب ذهن در کارهای دقیقه نودی و لحظات بحرانی!

چند سال پیش برای شرکت در یک همایش استراتژی محتوا دعوت شدم. روی کارت دعوت نوشته شده بود، «استراتژی محتوا، فراتر از چیزی که تصور می‌کنید». این همایش را گروهی برگزار می‌کرد که به جلسات آموزشی و مفیدشان معروف بودند. از آن جایی که سال‌ها دغدغه استراتژی محتوا را داشتم و کتاب‌های زیادی در مورد آن خوانده بودم، مشتاقانه این دعوت را پذیرفتم تا در جلسه شرکت کنم. به این امید که شاید از ارائه دهنده چیزی بیشتر از آنچه بلد بودم یاد بگیرم. با خود گفتم حتی اگر حرف‌های تکراری زده شود، باز می‌توانم اندیشه و اصول و راهکارهای افراد معروفی که جزو ارائه دهندگان بودند را بشنوم تا ببینم چقدر از نظر سطح دانش به آن‌ها نزدیکم. 

صبح روز جلسه، وقتی خودم را به سالن همایش رساندم، رئیس برگزاری این همایش به سراغم آمد و با استیصالی ترحم برانگیز گفت که برای اولین ارائه دهنده مشکلی پیش آمده و نمی‌تواند در همایش حاضر شود. از من خواست تا به جای او ارائه دهم. 

از این درخواست او شوکه شدم، قدری هم عصبانی. هرچند سال‌ها بود در این حوزه فعالیت داشتم و به شرکت‌های مختلفی مشاوره رویکرد و استراتژی محتوا داده بودم، اما، هرچقدر هم که چیزی بلد بودم و آن‌ها این را می‌دانستند، بازهم این درخواست غیر منطقی بود. چراکه من اصلا آماده نبودم و حتی یک کلمه از قبل برای این ارائه آماده نکرده بودم. 

به او گفتم اگر از قبل گفته بودید، قطعا یک ارائه عالی، در حدی که مخاطبین شما را راضی کند برای‌تان آماده می‌کردم و روی صحنه می‌رفتم، اما بدون اطلاع قبلی، من حتی فرصت این را ندارم که یک موضوع برای ارائه انتخاب کنم. 

طرف با نا امیدی بسیار به من خیره شده، گردنش از فرط استیصال به یک طرف خم شده بود و کم مانده بود بزند زیر گریه، گفت حاضر است هرکاری بکند تا از این بحرانی که در آن گیر کرده نجاتش دهم. نمی‌دانم چه چیزی در سرم گذشت که آخر سر قبول کردم. 

همه این‌ها، از زمانی که او گفت ارائه دهنده اصلی نیامده، تا زمانی که پیشنهادش را قبول کردم فقط یک ربع زمان گذشت. همه چیز یکباره رخ داد. وقتی قبول کردم، طرف گل از گلش شکفت و کم مانده بود که از خوشحالی مرا در آغوش بگیرد، از او پرسیدم چقدر زمان باقیست، گفت نیم ساعت. 

ده دقیقه اول چندبار به پوستر به این همایش چشم دوختم «استراتژی محتوا، فراتر از چیزی که تصور می‌کنید». هیچ ایده‌ای نداشتم که از کجا شروع کنم. نه تنها باید یک در مورد محتوا، این دریای بزرگ که پس از سال‌ها تحقیق و مطالعه، هنوز در آن به خودم شک داشتم مطلبی را ارائه دهم. بلکه باید چیزی می‌بود، حتی فراتر از اسمش. همه چیز مسخره بود. 

یادم می‌آید که در آخرین لحظات، وقتی که فقط پنج دقیقه به زمان ارائه مانده بود، یاد کتابی افتادم به نام بازداشتگاه صورتی، که هیچ ربطی به استراتژی محتوا نداشت، کتابی که فقط ۲۰ درصد از آن را خوانده بودم و مطالب جالب و حیرت انگیزی را راجع‌به عملکرد ذهن انسان آموخته بودم. نمی‌دانم چرا، اما تصمیم گرفتم ارائه‌ام را با یکی از مثال‌های این کتاب شروع کنم. برای بعدش هیچ ایده‌ای نداشتم. 

سه ساعت بعد، وقتی آخرین جمله ارائه‌ام را بیان کردم، حضار در بهت و سکوت کامل فرو رفته بودند. لحظاتی بدون هیچ حرکت و واکنشی از سوی آنان طی شد تا این که ناگهان از جای خود برخواستند و شروع کردند به کف زدن. کف زدن از ته دل و تشویق و تحسین من. 

رئیس همایش که خود نیز در طول این ارائه حضور داشت، و هر بار نگاهش می‌کردم چشمانش از تعجب و شگفتی بیرون زده بود، فورا خودش را به من رساند و چنان دستانم را به نشانه تشکر می‌فشرد که داشت تحمل ناپذیر می‌شد. طرف چنان ذوق و شوقی داشت که همانجا از من خواست تا برای همایش‌های بعدی نیز با آن‌ها همکاری کنم. گفت تا پیش از این دورا دور مرا می‌شناخته و تعریف‌های زیادی را شنیده بوده، اما هیچگاه فکر نمی‌کرده که من چنین دانش عمیق و کاربردی‌ای در این حوزه داشته باشم. 

راستش خودم هم فکر نمی‌کردم. بعد‌ها که ویدیو سخنرانی و ارائه آن روزم را نگاه می‌کردم، خود تعجب کرده بودم که چطور توانسته بودم اینطور بداهه، تمام آنچه را طی این سال‌ها یادگرفته بودم، منسجم کنم و به سمتی هدایت‌شان کنم که حتی خودم در شروع کار نمی‌دانستم. 

همه چیز زیر سر شرایط بحرانی است

عملکرد ذهن در محدودیت زمانی

بعدها وقتی کتاب «فقر احمق می‌کند» نوشته سندهیل مولاینیتن و الدار شفیر را می‌خواندم، متوجه شدم که زمانی که مغز خود را در شرایط بحرانی می‌بیند، انگار تمام آموخته‌ها و دانشش را با قدرتی باور نکردی به کار می‌گیرد تا بهترین نتیجه را تولید کند. نتیجه‌ای که شاید در حالت عادی، و در زمانی که از قبل برای آن آماده شده‌ایم نیز حاصل نمی‌شود. 

یک نمونه دیگرش افرادی هستند که به اصطلاح «دقیقه نودی» هستند (شاید شما هم اینطور باشید). این افراد کارهایشان را پشت گوش می‌اندازند و در دقیقه نود، زمانی که شرایط بحرانی می‌شود، کارها را طوری راست و ریس می‌کنند که حتی خودشان از نتیجه‌ای خیره کننده‌ای که بدست می‌آید شگفت‌زده می‌شوند. نمونه‌اش می‌تواند جمع کردن پروژه‌ای باشد که یک ماه برای آن وقت داشته‌اید و روز آخر به سراغش رفته‌اید. یا امتحان پایان ترمی که اصلا در فرصت مطالعاتی‌اش کاری نکرده‌اید و شب آخر نشسته‌اید پای کار. و هزاران نمونه دیگر. 

با عمکردها و توانایی‌های ذهن در صفحه موضوعات و مقالات مربوط به ذهن بیشتر آشنا شوید.

نمونه‌های مطالعاتی و تحقیقاتی دیگر 

همه ما تجربه این را داشته‌ایم که یک روز صبح، وقتی وارد شرکت می‌شویم. با مدیری روبه‌رو می‌شویم که یکدفعه تصمیم گرفته کمپینی راه‌اندازی کند، یا محصولی جدید را رو نمایی کند. ابتدای کار حسابی غر می‌زنیم و می‌گوییم که در این فرصت کم، اصلا امکان ندارد نتیجه خوبی بگیریم. اما در پایان روز، به خود می‌گوییم به خیر گذشت. 

محققان دریافته‌اند که اغلب جلسات طوفان فکری، که تازه در آن‌ها یک چالش مطرح می‌شود، بسیار پر بازده‌تر (یا حداقل برابر) از وقتی هستند که از هفته‌ها قبل برنامه‌ریزی شده‌اند.

در چنین جلساتی معمولا چند نفری چند ایده مزخرف می‌دهند و ناگهان، از دل همین ایده‌های مزخرف، ناگهان یک ایده معرکه بروز میابد. ایده‌ای که هرکسی بخشی از آن را پرورش می‌دهد و به چیزی بزرگ تبدیل می‌شود. 

این‌ها همه به خاطر تاثیر فورس زمانی است که باعث می‌شود مغز خود را با شرایط سازگار کند و تمام توانش را برای ارائه سرجمع کند. 

یک نکته بسیار مهم

تمام آنچه در این مقاله بررسی کردیم و زیر ذره‌بین بردیم، برای به تصویر کشیدن قدرت انسجام یافگی مغز در محدودیت‌های زمانی و بحرانی بود. اما ذکر این نکته ضروری است که این شرایط فقط زمانی رخ می‌دهد که فرد، دانش و مهارت کافی را در مورد چالشی که دربرابرش قرار می‌گیرد داشته باشد. کسی که از قبل هیچ چیزی در مورد فلان علم و دانش نمی‌داند و هیچ موقع به طور جدی به آن نپرداخته و به طور دقیق‌تر، حرفه‌اش آن نیست، نمی‌تواند در فورس زمانی نتیجه خوبی را ارائه دهد.

این بدیهی است که مغز در فورس و محدودیت زمانی تولید علم و دانش نمی‌کند؛ بلکه فقط آنچه آموخته‌اید را منسجم می‌کند و توان تحلیل و پردازش شما را بالا می‌برد. همچنین از راه‌هایی که قبلا به آن فکر نکرده‌اید، چاره جلوی پای‌تان می‌گذارد تا از پس بحران برآیید. 

سعید تقوی
نوشته شده توسط

سعید تقوی

من به فلسفه، ادبیات و هنر علاقه‌مندم و در مورد آن‌ها می‌نویسم تا بیشتر یاد بگیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *