آخرین نامه‌ی من برای سیمین

127
0

نویسنده: بهار باسخواه

فرستنده: هاله

گیرنده: سیمین فرهودیان

تاریخ: 10/10/1402

هیچ وقت فکر نمی‌کردم آخرین صدایی که قراره در عمرم بشنوم، صدای خراشیده شدن چرخ‌ قطار روی ریل‌های کهنه باشه. سیمین! ما با بالاترین سرعت داریم حرکت می‌کنیم و کوپه با هر بار دویدن مهماندار توی سالن، حسابی تکون می‌خوره. می‌شنوم، صدای قدم‌هاش رو که داره میدوه و به هر کوپه‌ای که می‌رسه، بریده ­بریده یک جمله­ رو تکرار می‌کنه: « عرض کردم خدمتتون، هیچ چیز خاصی نیست. یک مشکل فنی پیش اومده و به زودی هم رفع می­شه. الان هم استراحت کنید که تا چند ساعت دیگه به مقصد می‌رسیم.»

همه چیز داره تغییر می‌کنه سیمین! حرف‌هاش اصلا من رو آروم‌تر نمی‌کنه. شاید من همینجا بمیرم! شاید آخرین باری باشه که دارم با کسی حرف می‌زنم. مثل همیشه، اینجا هم یک غریبه ­ام و فقط وقتی که برای تو می‌نویسم احساس می‌کنم که یک نفر دیگه توی این دنیا من رو می‌شناسه و شاید گاهی هم به من فکر می‌کنه. اگر این، آخرین حرف‌های من با تو باشه چی؟ باید از چی بگم؟ چجوری باید داستانم رو تموم کنم؟ با یک جمله‌ی ویرانگر؟ با یک خداحافظی طولانی؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم که آخر این قصه باید باشکوه تموم بشه، مثل یک مرثیه!

سیمین! یادت میاد که من همیشه از همه چیز عکس می‌گرفتم؟ یادته که همیشه صدای آدم­ هایی که دوستشون داشتم رو بدون اینکه بهشون بگم ضبط می‌کردم؟ همیشه با اضطراب و عجله، اتفاق‌های مهمی که برام می‌افتاد رو توی یک کاغذ، یادداشت می‌کردم. فقط برای اینکه اونها رو فراموش نکنم. برای­ اینکه از نابود شدن اون خاطرات می‌ترسیدم؛ از پایان و از همه بیشتر، از یک پایان نصفه کاره می‌ترسیدم. حالا هم دوست دارم آخرین لحظه‌های بودنم رو ثبت کنم، با نوشتن برای تو. احتمالا این آخرین گفتگوی ماست… یک گفتگوی تلخ و یک‌طرفه. سیمین، این چرخ‌ها و این ریل‌های قراضه هر لحظه دارن من رو از تو دورتر می‌کنن. این تلخه، برای من‌ای که می‌خواستم باشکوه بمیرم؛ در آرامش، در سکون، کنار تو. کنار آفتاب. وای! حرکت‌های قطار از اول این نامه خیلی بیشتر شده. مدام سروصدای مهماندار و مسافرها رو می‌شنوم. . . .

سیمین! همه‌ی مسافرها توی راهروی باریک کوپه، بی قرار و وحشت زده ایستاده بودن. مهماندار ما ..  یک … یک آقای عصبی و بداخلاقه و مدام به ما میگه: « من خودم بیشتر از شما دوست دارم برسم به خونه. پس وقتی میگم همه ­چی رو به­ راهه یعنی همه چیز رو – به – راهه. تمام! »

سیمین! من سردمه. ساعت از  3 نصف شب هم گذشته. رادیاتورها از کار افتادن و باد سرد از بیرون محکم می‌خوره به گردنم. همه­ چیز سرگیجه آوره و نور سفید کوپه از هر چیز دیگه‌ای بیشتر داره اذیتم می‌کنه، و .. و فکرِ دیگه ندیدن تو.

سیمین، یادته اون اردوی مدرسه رو؟ 12 سالمون بود. من عاشق بستنی ­فروش کنار هتل سحاب شده بودم و تو عاشق خدمتکار هتل. با هر بهانه­ای می‌رفتیم به سمتشون و فقط خیره نگاهشون می‌کردیم تا شاید رازهای مگوی ما رو از چشم‌های پف کرده و کنجکاومون بخونن. یادته که توی راه برگشت، توی اتوبوس مدرسه، پشت هر چراغ قرمز سعی می‌کردیم حواس راننده ها رو پرت کنیم؟ ادا در میاوردیم و مقنعه مون رو می‌کشوندیم جلو و صورتمون رو می‌چسبوندیم به پنجره؟ یادته که راننده‌ی اتوبوس آمارمون رو به مدیر داد و تا یک هفته باید قایمکی می‌رفتیم و می‌اومدیم و سعی می‌کردیم فقط جلوی چشم مدیر آفتابی نشیم..؟  بذار بازم بگم. بدنم داره می‌لرزه و همه­ چیز افتاده وسط کوپه. همه ترسیدن و من مثل یه دیوونه، دمر دراز کشیدم روی تخت بالای کوپه و مشغول نوشتنم. عیب نداره… نوشتن، حواسم رو پرت می‌کنه. سیمین یک حسی همیشه به من می‌گفت که ما یک زمانی خیلی از هم دور می‌شیم. تو مدام بهم می‌گفتی که می‌خوای بری یک کشور دیگه درس بخونی و از اینجا راحت بشی. می‌خواستی من رو هم همراه خودت ببری و می‌دونستی که من همیشه حتی به سختی از خونه بیرون می‌اومدم. همیشه توی ذهنم، تو رو در سفر و خودم رو تکیده و منتظر می‌دیدم. حالا به نظر برعکس شده. آخرین تصویر از ما اینطور رقم خورد که من توی مسیر یک پیچ قدیمی، کنج یک قطار کهنه و پرسروصدا نابود بشم و تو تنها، ساکن و آروم، زیر آفتاب به این فکر کنی که در آخرین لحظه‌های عمرم، به چه چیزی داشتم فکر می‌کردم.

این همه سال، تو نزدیک‌ترین دوست من بودی. ساده‌ترین شکل تعلق برای من بودی. به چه امیدی این‌ها رو می‌نویسم؟ شاید هرگز دستت به این نامه نرسه. سیمین! من هیچوقت بهت نگفتم که چقدر از بودنت، حتی از نبودنت، از خشم و غصه‌ها و از اشک و خنده‌هات چیزی یاد گرفتم. سیمین، . . .  دوستت دارم! حیف تا وقتی که بودم، این رو هیچوقت بهت نگفتم… .

سیمین! صدای گریه می‌شنوم، صدای گریه­ و ناله­‌ی نره غول های کوپه‌ی کناری.. یعنی قراره چی بشه؟ قراره دیگه نباشم؟ تموم شد همه چیز؟ صدای چیه؟! . . . . انگار چرخ داره روی ریل ساییده می‌شه! صدای جرقه ­ست..!

سیمین!

صدای جرقه می‌شنوم!

صدای. … . . . . ……. .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *