پسر و دوستم ،آقا کارن

50
0

نویسنده: باسط بای

از :بابا باسط(باسط بای)

به:پسرم و دوستم کارن

یلدای ۱۴۰۲

دوست داشتم پیشم بودی تا  بگویم امشب یک ثانیه بیشتر از تمام شبها،دوستت دارم.اصلا یک ثانیه دوست داشتن به کنار،وقتی گفتن جمله “دوستت دارم” مثل آب هویج بدون بستنی یا شیر بدون کاکائوست برایت،یک ثانیه بیشتر اسب میشدم و این دفعه تندتر میرفتم تا نگویی چه اسب تنبلی دارم.یک ثانیه بیشتر چشم میزاشتم تا به قول خودت در “قائم پوشک” این دفعه دیگه خوب خوب قایم میشدی.یک ثانیه بیشتر کنارم بودی تا بالاخره ماکارونی دست‌پخت بابا رو هم میخوردی،تا فقط نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده ،سوخته یا خامشو نخورده باشی.اما پسرم…من امشب یک دقیقه بیشتر تنهام.

حالا که نمیتونم از نزدیک بابایت باشم کاش میتوانستم لااقل نقشش را برایت خوب بازی کنم.اما نه،خیلی نقش سختیست.نمیتوانم حس بگیرم.باید عادت کنم به هر روز نبوسیدنت،هرروز ماشین بازی نکردن دو نفری ،هر روز دعوا و بعد آشتی کردن.

نقش بابا بازی کردن انگار از خود بابا بودن برایم سخت تراست،پس بیا دوست باشیم.میدانم سی و پنج سال اختلاف سن برای دوستی یکم زیاد است اما من پیشت واقعا شش ساله میشم.ببین…امروز رفتم انقلاب ،کتاب فارسی اول دبستان سال ۶۷ را، به هر زحمتی،پیدا کردم.دیگر میخواهم منم مشقها یم را بنویسم.فقط  کسی را ندارم برایم املا بگوید وقتی مینویسم بابا آب داد دلم بیشتر برایت تنگ میشود،دلم .دلم دلم…

نمیدانم پیش بچه هایی که خاطره بابایشان را برایت تعریف می‌کنند چیکار میکنی .اما من با همه سختی‌ها، هنوز وقتی از پشت تلفن میگویی” بابا”، بال درمیارم و می آیم پهلویت و میبوسمت. بابا میمونم برایت پسر گلم،آقا کارن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *