خودم در نوزده سالگی

131
1

نویسنده: مهتاب اعلایی

به نام خداوندی که در این نزدیکیست

سلامی به وسعت زمان و به شیرینی خاطره ها

خود عزیزم در نوزده سالگی من الان از بیست و نه سالگی برایت نامه مینویسم با فا صله ی ده سال ولی تو بخوان یک عمر…..اگر بپرسی چه خبر؟ با نهایت تاسف باید بگویم هیچ کدام از وعده هایی را که در آن سالها داده بودم را نتوانستم تحقق ببخشم من هنوز در خانه ی پدری همراه با پدر و مادر زندگی میکنم، در حالی که قول داده بودم بعد دانشگاه مستقل شوم و خانه ی خود را داشته باشم من هم اکنون شغلی را دارم که حتی در آن سالها از به زبان آوردنش اوقاتم تلخ میشد چه برسد به انجام دادنش، من قول داده بودم به درجات عالی از تحصیل برسم ولی بیش از لیسانس نتوانستم ادامه دهم قول داده بودم عشق آینده ام را پیدا کنم ، دور دنیا را بگردم نتنها نتوانستم از کشور خارج شوم بلکه حتی معشوقه ای هم پیدا نکردم ولی برای همه ی اینها دلایل زیادی دارم که مرا از رسیدن و انجام دادن منع کردند.

بگذار اول روشن کنم که من در درون مرزهایی زندگی میکنم که زنده ماندن خود یک هنر است چه برسد به زندگی کردن، شرایط سخت موجود که روی انتخابهایم تاثیر گذاشتند، من همیشه حداقل با سی درصد حق انتخاب تصمیم گرفته ام، که خیلی از آنها نیز اشتباه بوده، اما حتی اگر به عقب برگردم باز دوباره آنها را انتخاب میکنم چون در آن لحظه و در آن موقع بنظرم درست ترین انتخاب بودند و حداقل اکنون حسرت انجام ندادنشان را نمیخورم.

من اگر نتوانستم به درجات عالی تحصیل برسم بخاطر شرایط  بد مالی بود ،اگر نتوانستم مستقل شوم و به شهر دیگر بروم بخاطر اجازه ندادن خانواده بود، چه معنی دارد دختر در شهر دیگر دور از چشم خانواده تنها باشد، اگر نتوانستم به خارج برم با وجود اینکه روزی ده ساعت در کارخانه کار میکنم بدلیل تورم و گرانی ارز است و اگر نتوانستم معشوقی پیدا کنم دلیلش این است که من عشقی پاک چون عشق های دهه هفتاد میخواستم ولی معشوقه های این نسل از روش عاشقی آن دوران چیزی نمیدانند.

میدانم همه ی اینها عذر بدتر از بهانه هستند ولی خدا میداند من تلاش کردم و هم اکنون نیز تلاش میکنم ولی نه برای آینده چون من فهمیدم که قول آینده را به هیچ کس نداده اند، من همین امروز در کنار تلاش کردن و سختی کشیدن از زندگی لذت نیز میبرم، چون زندگی همین است بدون سختی معنایی ندارد و ساختن حال خوب بر عهده ی خودم است نه دیگران و نه کائنات.

درست است که من هنوز در همان خانه ای که در نوزده سالگی بودم زندگی میکنم ولی من مغز و افکار آن زمان را ندارم، در آن زمان هدف من رسیدن بود ولی اکنون هدف من لذت از مسیر است با هر حادثه ای که پیش بیاید چون همیشه در من امیدی است که می آید و میرود ولی هیچ وقت نمیگویم خداحافظ، حتی در اوج منفی ها بیاد میاورم که این نیز بگذرد، بر خلاف آن سالها در رویا زندگی نمیکنم چون باعث میشود از زندگی واقعی بیگانه شوم، هر چقدر که بزرگتر میشوم دیگر غم ها را نمیشمارم چون به این پی بردم که این کار جز زیاد کردن آنها ثمر دیگری ندارد.

اکنون از آدمهای دور و اطرافم خیلی کم شده است، دیگر مثل آن روزها مخاطبان تلفنم پر نیست از شماره، ولی آن چندتایی که وجود دارد با کیفیت و بامرامند، جذابیت خیلی ها با باز شدن دهنشان برامی به اتمام رسیده است، به آدمای پر ادعا اصلا کاری ندارم چون تجربه ثابت کرده هر چقدر پر ادعاتر همانقدر تو خالی تر، دیگر به کسانی که با خود در صلح نیستند نیز نزدیک نمیشوم چون میدانم مجبور میشوم در جنگهایش شرکت کنم.

همان طور که هنوزم در حال تلاشم در حال یادگیری هم هستم هیچ وقت ادعای دانایی نمیکنم، من یاد گرفته ام اشتباه کردن بهتر از تظاهر به بی عیب بودن است، یاد گرفته ام بی آنکه یک روز از زندگی دیگران را تجربه کنم نباید در مورد آنها قضاوت کنم، یاد گرفتم سن شعور نمیاورد و مدرک بالا هم فرهنگ نمیاورد، و مهمترین چیزی که یاد گرفتم این بود که آزموده را دوباره آزمودن خطاست، درست است هر انسانی به شانس دوباره احتیاج دارد ولی نه به هر قیمتی و نه در هر شرایطی .

خلاصه خود عزیزم در نوزده سالگی در طی این ده سال اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاده که شیرین ها برایم خاطره شدند و از تلخ ها نیز درس عبرت گرفته ام….درس هایی که برای سال های پیش روام مفید هستند، من تا زنده ام خواهم جنگید حتی اگر ببازم چون به این نتیجه رسیده ام که باختن بهتر از نشستن و غصه خوردن است.

 جنگیدن نتنها برای بدست آوردن چیزی بلکه جنگیدن برای زنده ماندن ،اگر بازیکن نیستی میتوانی تماشاچی باشی بالاخره تو از آن منظره لذت میبری و نمیتوانی ادعا کنی بهت خوش نگذشته است، این را پارسال فهمیدم که مجبور شدم برای ادامه ی زندگی زیر تیغ جراحی برم اولش نمیخواستم این کار را بکنم، آری مرگ را انتخاب کرده بودم ولی به اصرار خانواده به بیمارستان رفتم، صبح روز جراحی غذا خوردم تا با شکم پر زیر آمپول بی هوشی بروم و بی دردسر بمیرم، همچنان که با چشمان خیس در حال خوردن غذا بودم یک لحظه وعده هایی به ذهنم خطور کرد که در نوزده سالگی به خودم داده بودم، با خودم گفتم یعنی همین بود؟ تلاش تو همینقدر بود؟ توان و اراده ی تو همینقدر بود؟ آیا اصلا اینطور مردن را لایق خودت میدانی؟ این ضعیفترین نوع خودکشی است که انسان میتواند در طول تاریخ انجام بدهد، آیا تو میخوای همینقدر ضعیف باشی!!! انگشتم را داخل دهانم کردم و بالا آوردم و چند ساعت بعد به اتاق عمل رفتم.

آری این شروع یک زندگی دیگر برای من بود، زندگی که متفاوت تر از سالهای قبل آن پیش میرود خیلی وقتا فراموش میکنم که جراحی کرده ام ولی آن لحظه را که تصمیم گرفتم بجنگم را هرگز فراموش نخوام کرد، حتی تصمیم گرفته ام در سی و نه سالگی نیز برای بیست و نه سالگیم نامه بنویسم و اتفاقات ده سال سپری شده را برایش بگویم همانگونه برای تو میگویم.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “خودم در نوزده سالگی

  1. واقعا لذت بردم عالی.🌹🌹🌹 من هم ده سال دیگه ظاهرا همینجام که شمایی😶