نامه ای به معشوقم

257
1

نویسنده: نازنین احمدی

رفیق و همدم روزهایم

بگذار برای لحظه ای از این ماتمکده ی زار و رنجور به خود برگردیم. بی تردید به یکدیگر بر میخوریم. در جایی که می‌توانیم لبه صخره ای سنگی، بر دره ای عمیق ، به تماشای قایق شکسته ی ماهیگیری، که با توری کهنه و پوسیده گرفتار شده بنشینیم. امواج جسورانه و بی طاقت خود را به ساحل سرد و شنی می رسانند و خورشید با حسابگری می تابد تا تلالو نورش به دریا جلا بخشد. تکیه ام به توست. قامتت بر روی صورتم سایه افکنده. دستان مردانه ات سرسختانه مرا در بر گرفته است. شمارش نفس هایت، تسلی حال آشفته ام می شود. چشمانت از میان تلاطم امواج مِحنت، سربرآورده تا بر کالبد نیمه جانم فرود آید. قلبم همچون طبل ارکستر می کوبد. سرشار از شکفتن است. گویی در دل و جانم ریشه دوانده. حیران و مبهوت عشقی هستم که چنان جان سخت و قطور است که ناتوان از شکستن اش و چنان نرم و ظریف است که ترس از شکسته شدنش دارم.

اما بگذار بگویم که می ترسم. از زمانی که این دریا امواج خروشانش را نشانمان دهد و از زمانی که قایق ما هم شکسته کنج ساحل جا خوش کند. می ترسم. از زمانی که نباشی. تا تکیه ام را به قامت سروت دهم. میدانی که دنیا چه جور جایی است. پر است از پنجره هایی که پرنده ندارد. لیلی و مجنون هایی که می میرند. می دانی عشق درد بزرگیست.  نکند خورشید این عشق بامدادی کوتاه باشد؟ قسم به ابهت و وسعت این دریا، قسم به عظمت و جلال این صخره ها ، قسم به همان قایق شکسته ی بی جان، بی تو این دنیا برایم پر است از ابرهای سیاهی که هیچ گاه نمی بارند…

کاش بدانی ابدیت در میانه ی دستان توست وقتی مرا در آغوش می کشی…

نازی همان دختری که جانان صدایش میکنی!

4/3/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه ای به معشوقم

  1. چقدر با احساس بود. واقعا عالی بود