شِکوه‌های شبانه‌ی مغز به قلب

146
0

نویسنده: النا نادری

نمیدونم تا کی میخوای ماحصل اعمال نسنجیده ات رو به گردن من بندازی،نمیدونم تا کی میخوای بشکنی و خرده شیشه هات رو به هم بچسبونی؛

هیچ میدونی چندین بار قلبت رو به دست غریبه سپردی و دست از پا درازتر پیش من اومدی؟دیگه چیزی از تو نمونده جز تکه پاره هایی که با خون دل سرهم کردی.

میدونم…من میدونم که تو چقدر پاک وساده ای…میدونم که وقتی گریه ی مظلومی رو می بینی اشک هاش رو با دستای خودت پاک میکنی

میدونم که وقتی ناحقی و جفا در حق همنوع ات میبینی ساکت نمیشینی

میدونم که وقتی قلب شکسته ای رو میبینی  تیمارش میکنی؛

ولی به خدا قسم تا وقتی که زخم های خودت رو درمون نکردی،نمیتونی مرهم قلب مجروح بقیه بشی…تموم این لطفات میشن وظیفه ات و هیچ کسی قرار نیست به خاطر دلسوزیات ازت تجلیل کنه،همه یادشون میره…

یادشون میره که چه شبهایی تا صبح به درد دلشون گوش دادی و حرف های ناگفته ی خودت رو سرکوب کردی

یادشون میره که چه روزهایی  شیشه ی اشکشون شدی و اشک های نریخته ی خودت رو سرکوب کردی

تورو نمیدونم؛ولی من خسته شدم از اینکه خودم رو سرزنش کنم و همه چیزو تقصیر خودم بدونم

خسته شدم از بس که هر شب فکر و خیال امونم رو بریده 

خسته شدم انقدر که خاطرات تلخم رو مرور کردم و به خودم لعنت فرستادم برای بی کفایتی و نادونیم

آهای قلب؛ازت خواهش میکنم،تمومش کن،دیگه وقت زندگی کردنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *