لطفا این نامه رو نذار جز خودت کس دیگه‌ای بخونه

65
0

نویسنده: محمد قادر ( آقای تلخ)

فرستنده: پدر پشیمون

گیرنده: دخترِ مهربونِ بابا

تاریخ: ۱۸/۰۹/۱۴۰۲

سلام دخترم این نامه‌ای است برای تو لطفا با قلبت بخون، می‌دونم خیلی سوال توی ذهنت داری که بخوای از من بپرسی می‌دونم کلی احساسات متناقض نسبت به من داری اما بهت قول میدم آخرِ همین نامه جوابِ سوالاتت رو می‌گیری.

انگار همین دیروز بود با اون دست‌های کوچیکت انگشتم رو گرفتی اما الآن چند ماهه قراره کنکور بدی و منی که پدرت هستم دقیق نمی‌دونم قراره در آینده چکاره بشی و این می‌تونه بد بودن من رو ثابت کنه البته شاید هم دارم سعی می‌کنم احساس ترحم تو رو بدست بیارم ولی دخترم قبل از این که قضاوتم کنی بهم بگو تا حالا عاشق شدی؟ من عاشقش بودم حتی واسش جونمم می‌دادم، مادرت هم عاشقم بود باهم از صفر شروع کردیم با وجودِ تمام مخالفت‌ها و سختی‌ها باهم ازدواج کردیم اما بهش گفتم وقتِ مناسبی برای بچه‌دار شدن نیست اما قبول نکرد گاهی وقت‌ها مادرت خیلی لجباز می‌شد امیدوارم این اخلاقت بهش نرفته باشه هرچند برای دعوا و لجبازی‌هاش هم دلم خیلی تنگ شده واسه این که یه بار دیگه بتونم بغلش کنم.

اون روزی که تو به دنیا اومدی ما به درخواستِ مادرت به یکی از روستا‌های نزدیکِ یزد رفته بودیم صد بار بهش گفتم به دلم بد افتاده بیا راضی شو نریم آخه تو حامله‌ای اما قبول نکرد و همون موقع دردش گرفت اما چون امکانات کم بود نتونستن هم تو و هم مادرت رو زنده نگه دارن و مادرت فوت شد، چند روزی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم مرگ مادرت رو فراموش کنم و تو بشی تمامِ بود و نبودم اما به خدا نشد مگه میشه عشقی که توی قلبت ریشه زده رو به سادگی فراموش کرد؟

اوایل از تو بدم می‌اومد حتی تا سال‌های بعد تو رو مقصر اصلی مرگ مادرت می‌دونستم اما الآن اعتراف می‌کنم اشتباه کردم اون موقع جوون و خام بودم باور کن بعد از مرگِ مادرت دیگه نه احساسی برام موند نه منطقی به مرز فرو‌پاشی رسیدم واسه همین ترکت کردم ولی خدا رو شکر می‌کنم با خانواده‌ای بزرگ شدی که خداشناس بودن من همیشه دورادور خبر می‌گرفتم البته خانوادت هنوز نمی‌دونن من حواسم بهشون بوده و الآن هم هست.

می‌دونم شاید با خودت فکر کنی بهت نامه ندادم ندادم یهو قبل مهم ترین نقطه زندگیت که می‌تونه مسیر موفقیتت رو هموار کنه واست از این حقایق رونمایی کردم دخترِ خوش قلبم مجبور بودم حتی الآن که داری این نامه رو می‌خونی می‌دونم که من یه هفته‌ای میشه که مُردم و این نامه رو قبل از مرگم به یکی از دوستانم سپردم تا هرموقع ظرفِ عمرم به ته کشید اون رو واسه تو بیاره ولی به خدا قصدم این نبود کاری کنم یا حرفی بزنم تا تو من رو ببخشی اما وظیفه‌ام دونستم یسری از تجربیات خودم توی زندگیم بدست آوردم رو باهات در میون بذارم.

دخترم توی زندگی مثلِ آتیش باش  داغ، روشن و واسه‌ی اهدافت سوزان تو لایقِ بهترین اتفاقات هستی اما نباید اجازه بدی مشکلات مانع رسیدنت به اهدافت بشن.

دخترم شاخه باش رشد کن اما مثل بغض نشکن.

مثلِ رود باش همیشه در جریان و تازه اما اشکت رو سر چیزهای الکی جاری نکن.

حیوانات دوستِ ما هستند و انسان‌ها رو مثلِ حیوانات دوست بدار.

دخترم عاشق نشو اما اگر شدی ترک نکن چون ترکِ عادت موجبِ مرض است.

می‌دونم برای این نصیحت‌های پدرانه یکمی زیادی دیر است اما جز این حرف‌ها چیز دیگه‌ای نداشتم تا برات به ارث بذارم لطفا توی زندگی به چیزی که می‌خوای برس.

پدرت خیلی پشیمونه اما عاشقته حتی بعد از مرگش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *