برسد به دست ویلیام عزیزم

117
0

نویسنده: نرگس آریامنش

نمی توانم نبودنت را باور کنم ، در تمام روز های دوری ام از تو به دنبال جواب سوالی میگشتم

که جوابش را هنوز نیافتم ،چگونه میشود تو بدون هیچ حرکتی ثانیه هایم را با خود پیوند بزنی ؟

با هر نفس که میکشم آهی بلند از سینه ام بیرون می آید تو نمی دانی دوری ات با قلب کوچکم چه کرد

تو تنها شخصی هستی که قلبم برای برگشت به آغوشش می تپد.

هوای اینجا خیلی سرد است ، این سرما برای من آشناست ، مرا یاد آخرین لبخندت می اندازد همانقدر سرد و سخت همانقدر زیبا و پایان دهنده همانقدر ریز و گسترده … درکت می کنم اینها همه تنفر دوری و عشق تو به من بود.

میدانم تو سرباز دو جنگ هستی، جنگی با جسم و جان و جنگی بی صدا با قلب و روح ،سینه ات سرشار از حرفای ناگفته و کلمات نانوشته است، حتی از دور هم حسش میکنم .

می گویند قرار است جنگ به پایان برسد، شوق دیدنت تمام شمع های دلم را روشن کرده ، امیدوارم جنگ تمام شود ، و تو برگردی قبل از اینکه این جنگ نفس هردویمان بگیرد .

همیشه جنگ تلخ است ،چه برای سربازی که از دست میرود و چه برای کسی که از دوری سرباز از بین میرود .

چه بی پایان است زمزمه های قلب کوچکم ، او مرا گاهی به نوشتن زمزمه هایش وادار میکند .

به امید دیدنت همسر عزیزت ماریا

برسد به دست ویلیام عزیزم

10/7/1970

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *