به‌ آدرس‌ بهشت؛ برسد به دست دکتر عظیم گل

215
0

نویسنده: محمود مرادی گمش تپه

چقدر سخت است از تو نوشتن، از تویی که در حصار هر چه تعریف باشد نگنجی و فراتر از آن باشی . گلویم آرامگه یک بُغض غریب گشته است ودارد خفه ام می کند . قلم را به دست گرفته ام که ساده و بی پیرایه با تو بگویم و از تو بنویسم ،از تویی که از جنس باران بودی و سبز می اندیشیدی .اما نمی دانم چرا در حصار تنگ واژه ها اسیر مانده ام ، واژه هایی که تا دیروز آنها را برای بیان دردهای دلم به کار می بردم .گویی آنها نیز به نوعی از ترسیم خوبیهای تو عاجز مانده اند ،آخر چگونه می توان از گلی سخن به میان آورند که در شوره زار صحرا روییده بود، اما به تنها چیزی که می اندیشید شیرینی زندگی در کام مردم بود. به کسی که آرزویش بود قطرات سرازیر شده از گونه های زرد کودکی یتیم چون خود را پاک نماید. چگونه می توان از کسی نوشت که هرگز به نام نمی اندیشید بلکه خویش را در دیگران گم کرده بود. از خویش گذشته بود تا دیگری به حیات بیندیشد، اما چیزی بی تابانه در درونم مرا به سوی تو می خواند و آرامم نمی گذارد .پس باید حرف زد، باید از آن روزها سخن گفت، شاید این بغض فرو خورده در گلو وا شود .


دکترجان !

آن روز که آسمان ترا طلب کرد و از میان ما خاکیان، قرعه به نام تو زد. همه سنگینی درد را بر سینه هایشان احساس کردند. قطرات زیبای اشک بی هیچ حُجب و ریایی بر گونه ها جاری شد، هر کس خویش را در دیگری جستجو می کرد، دیگر خط فاصله ای نبود که من را از تو و تو را از دیگران جدا کند، همه یک تن گشته در” ما “خلاصه شدند و یک جور گریستند. آنروزها صحرا زیباترین و مقدسترین اشکها را در صفحه اول دفتر خاطرات روزهای رفته بر آن ،به یادگار نگاه داشت .همه در یک چیز مشترک بودند، به هر جنس و ایده ای که تعلق داشتند و آن اینکه، چگونه پرواز غریبانه عزیزانشان را به تماشا بنشینند و باور کنند که دیگر هیچ وقت نخو اهند توانست درد ها و آرزوهایشان را با آنان قسمت کنند . آن روز که تو تنهایمان گذاشتی در رود خروشان دلسوختگا نت ،از هرکه نشانت را می پرسیدم می گریست و در خود می شکست و بی هیچ نوایی با چشمان به اشک نشسته با من حرف می زد و من همه را آشنا یافتم ،حتی آنانی را که تا همین دیروز خیال می کردم بینمان فاصله ای ست به فراخی این جهان پهناور . اما دیگر تمام حصار ها شکسته بود. هر چه بود شور بود و رشک ،عشق بود و اشک .همه یک تن گشته بودند و این نام نیکتان بود که پیو سته بر زبان ها جاری می شد . نیازی به حرکت نبود . همه در بین جمعیت گیر افتاده بودند و چون قطره ای در بی نهایت دریا حر کت می کردند . سرگردان و پریشان از خود، هر یک به نوعی عزیز ی را می جست. هر سوالی با زیباترین اشک ها پاسخ گفته می شد، و من مانده بودم غریب ،در میان غریبه های دیروز و آشنایان امروز . شاید باور نکنی اما بگذار صادقانه با تو بگویم که آن روز جدایی، دلم در حسرت یک لحظه با تو بودن سوخت ، دلم می خواست تصویر زیبایت را با آن نگاه نجیبانه ات که تبسمی شیرین بر آن نقش زده بود بالاتر از همه به سوی آسمان دراز کنم و با تمام وجود نام زیبایت را فریاد بکشم .اما هر قدر که تلاش کردم نتوانستم .

 راه درازی را مشتاقانه به دیدارت آمده بودم از بین محرومترین مردم ،اما کمی آن سوتر از جایی که تو به مردمانش عشق می ورزیدی، به کود کان پشت میزهای چوبی کلاس قول داده بودم که از تو برایشان نشانی بیاورم . آخرآنها نیز چون تو تنگدست و محروم پشت میزها نشسته اند و شاید در رویاهای نه چندان بلند پروازانه شان دوست داشته باشند، قدم در راهی نهند که تو نهادی. اما هر قدر که بیشتر جستم کمتر یافتمت . از هر کس تو را طلب کردم تو را از خویش دانست و من را غریبه، حتی برای لحظاتی کو تاه نیز کسی حاضر نشد در شوقِ با تو بودن مرا شریک سازد و من مانده بودم حیران و تنها، می نگریستم به تو که بر روی دستان مردم ، هر لحظه به آسمان نزدیک تر می شدی در حالیکه همه مات و مبهوت در جایشان میخکوب شده بودند. شاید هنوز هم به امید با تو بودن، باور نداشتند که به کوی یار پر کشیدی، و من آن روز فهمیدم که زیباترین و با ارزش ترین چیز در دنیا اشک جاری شده از گونه های مردم است به خاطر کسی که همه او را از خود و برای خود می دانند، پس خوشا به حالت ! که چنین در قلبهای پاک و بی آلایش مردم ما جا گرفته ای، زیرا بعد از تو بود که اشک معنا و مفهومی زیبا یافت و تو نبودی تا ببینی گریه ی پیرمرد رنجوری را که تا دیروز از درد جسم و تنهایی با تو سخن می گفت و از تو آرام می گرفت. نبودی تا ببینی که چگونه زنان صحرا در سوگ تو واژه ها را تقدیس بخشیدند و برای کودکان دلبند شان لالایی هایی با یاد و نام تو گفتند ،کاش می بودی و تمام این چیزها را نظاره می کردی .کاش …


دکترجان!
آدرس منزلت را بلد بودم . نیازی نبود تا کسی مرا در یافتن منزل عشق و صفای دوست یاری کند. اما با این وجود نشانِ خانه ات را از هر که برق آشنایی را در چشمانش می دیدم پرسیدم. هر یک به زبان حال خود جواب دادند : چندان دور نیست پشت کوی شقایق ،مستقیم تا مرز بی نهایت تواضع، سر کو چه ی اخلاص، و هزاران آدرس مشابه، ومن هم دیدم اشتیاقی را که برای بیان نام تو به کار می بردند . دلم می خواست قدم به خانه ات بگذ ارم نه به خاطر اینکه از تو به نام برسم ، بلکه می خواستم با نام تو به آرام برسم ،چیزی که می دانم هیچگاه به آن نخواهم رسید . اما جرئت نکردم، زیرا می دانستم در مقابل حرفها و اشکها ی آنی -دختر صحرا- توان و تحمل نخواهم داشت و قطرات اشک رسوایم خواهد ساخت . مطمئن بودم او از زیبایی هایی سخن خواهد گفت که تازه تر از تمام آن چیزهایی خواهد بود که از تو دیده و شنیده بودم . پس قدم به خانه ات ننهادم، به خانه ای که دوست و دشمن، با دیدن سادگی و صداقت نهفته در زوایای آن، مات و مبهوت، سر تعظیم به اخلاص و صمیمیت فرود می آوردند بی هیچ منیتی . می خواستم به آنی بگویم که در فراق پدرش خون نگرید ،زیرا تمام آنهایی که او را جزیی از وجود خویش می دانند آنقدر گریستند که دیگر اشکی برایشان نمانده است. می خواستم به او بگویم، پدرت -همان فرزند یتیم دیروز و محبوب قلبهای امروز- چون با مردم بود و با مردم گریست جاودانه شد و در قلوب مردم جای گرفت .زیرا او بود که با فقر زیست با فقر که تنها واژه ای است که همه آنرا می شناسند و با اکثر مردم صحرا نیز الفتی دیرینه دارد. می خواستم به آنی بگویم، قطرات زیبای اشک را از دیدگان به انتظار نشسته اش پاک کند، زیرا گل شوره زار صحرا هنوز هم در دلهایمان چون غنچه ای شکفته و نورس است و تا زمان هست و زمین ،در دلهای بی آلایش مردم، بی دلهره باد خزان شکوفا خواهد ماند. آنوقت شاید او نیز به ستاره ای زیبا بیندیشد که هر شب در آسمان صحرا زیباتر از ستارگان دیگر می درخشد ستاره ای به زیبایی صداقت ،شهامت و انسانیت


عظیم جان!

به هر سو که می نگرم در کوی و برزن، در سراسر سر زمینی که روزگاری نه چندان دور درآن صدای سُم اسبها و نوای حُزن انگیز دوتاربه گوش می رسید حضورت را احساس می کنم. کافیست به هر سو که خواستم نگاهی بیندازم تا تو را ببینم که معصومانه و متفکرانه چشم به من دوخته ای، نه تنها به من، بلکه به تمام آنهایی که چون من می اندیشیدند. انگار که هنوز هم نگران آرزوهایی هستی که تا دیروز به امید خدمت به مردم به انجام آن می اندیشیدی و اینک آیا بعد از تو کسی خواهد آمد و چون تو خواهد اندیشید ؟نمی دانم چه بگویم ! زیرا دیگر تصویری را زیباتر از تصویر تو در قاب چشمانمان به یادگار نخواهیم گذاشت و با کس دیگری چون تو در خلوت دل شکسته مان مانوس و همراه نخواهیم بود.


حالا تو نیستی در میان ما ، اما میان قلبهای دوست و دشمن ،خرد و کلان جا گرفته ای. تصویرت را در میان چشمانم نهادم تا همواره یادم باشد که تو مفهوم سادگی ،صمیمیت ، شجاعت و صداقت بودی .به تو می نگرم تا اگر روزی دخترم لب به سخن وا کرد و از تو و یادگارت آنی پرسید به او بگویم که تو جاودانه ترین گلی هستی که در قلبهای مردم شوره زار صحرا روییده بودی و من مطمئن هستم دیگر صحرا چون تو گلی را نظا ره گر نخواهد بود، حتی اگر سالیان دراز در کنارت و با تو شب را به صبح رسانده باشند .این تنها حرف دل من نیست همه آنهایی که تو را هنوز از خویش می دانند و سکوت خویش را با تو تقسیم می نمایند این را می گویند.


مرا ببخش دستِ خودم نیست این روزها دلم بدجوری بی تابی می کند .کسی که هنوز هم رفتنت را باور ندارد.

1402/08/23

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *