برسد به دست شاپور؛ دوست خاکستری کوچکم

134
2

نویسنده: رها ذوالفقاری

گیرنده: شاپور

الان که این نامه را برایت می‌نویسم هفت آبان هزار و چهارصد و دو است و ۵ روزی می‌شود که از رفتن‌ت می‌گذرد. تو رفتی و من را اسیر تاسیان کردی. تاسیان! حتی وقتی اسم‌ش را هم می‌آورم دچار خفگی می‌شوم. اولین بار از زبان احسان شنیدم‌ش.

اوایل کرونا، چند روز بعد از  فوت مامانی یک شب به احسان گفتم این حالی که من دارم چیزی فراتر از دلتنگی‌ست. دلتنگی برایش کم ‌است انگار باید یک کلمه‌ی جدیدی اختراع کنم. گفت:((گیلکی‌ها به‌ش می‌گن تاسیان.)) تاسیان همان خفگی غروب جمعه‌ست همان جای خالی عزیز‌ی‌ست که چند روزی مهمانت بوده و حالا دیگر رفته. اما شاپور عزیزم تو که قرار نبود مهمان چند روزه‌ام باشی، من گمان می‌کردم که هم‌خانه شدیم.

بعد از مدت‌ها دلم خوش بود که آخر شب، وقتی به خانه بر می‌گردم دو گوش شنوا منتظرم هست تا برایش از روزی که گذشت بگویم، از اینکه کجا رفتم، چه شنیدم، چه دیدم، چه گفتم. وقتی ازت می‌پرسیدم:((نه تو رو خدا تو بگو! بد گفتم؟)) تو با یک خِش خِش بلند حق را به من می‌دادی و خیالم را راحت می‌کردی. اصلا تو به من بگو دوست به چه درد می‌خورد اگر همیشه حق را به تو ندهد حتی وقتی که حق با تو نیست؟

الان اگر بودی برایت می‌گفتم که آخرین مصاحبه‌‌ را هم رد شدم و دیگر باید رسما قبول کنم که بیکارم. خانه را نمی‌توانم نگه دارم حتی فکر نمی‌کنم  با پولی که دارم بشود خوابگاه یا پانسیون اجاره کرد. چند روزی می‌روم خانه‌ی یاسمن و مجید تا بعد ببینم چه می‌شود. البته این‌ها همه فکر‌هایی بود که تا قبل از دیدن حسن توی سرم داشتم. انگار توی پاگرد منتظر من بود. تا رسیدم، سلام کرده نکرده گفت:((موش تو ساختمون زیاد شده!بی صاحبا دم به تله هم نمی دن خیلی زرنگ شدن!)) تو دلم گفتم خدا را شکر. گفت:(( می‌خوایم چند تا گربه‌ی این کاره ول بدیم تو واحدا تا بلکه ریشه شون رو بکنن)) گربه‌ی این کاره دیگر چه صیغه ایست؟ پرسید:((کی مزاحم شما شیم؟)) جواب دادم:((هیچ وقت! من به موی گربه حساسیت دارم!)) یک طور مشکوکی نگاهم می کرد، انگار که فهمیده باشد دروغ می گویم! ((خودت می دونی ها آبجی! ولی اینا واسه‌ت زندگی نمی ذارن. یهو به خودت میای می بینی موش داره از سر و کولت بالا می‌ره!)) فکری شدم. گفتم نکند شاپور رفته دست زن و بچه‌اش را بگیرد و برگردد. اگر خانه را تحویل بدهم که این طفل معصوم ها آلا خون والا خون می شوند. همان‌جا یاد کشتارگاه افتادم.

از روزنامه تازه اخراج شده بودم که یاسمن گفت:((مجید می‌گه بیا فعلا تو کشتارگاه کار کن. پولش هم خوبه!)) درجا ردش کردم! روزنامه و قلم و دفتر کجا و کشتارگاه کجا؟ اصلا بوی خون دلم را بهم می زند. دیشب  هم که خانه‌ی یاسمن این ها بودم دوباره مجید گفت:((پیشنهاد کشتارگاه هنوز سرجاشه ها! والا کاری هم نیست فقط باید حواست به آمار باشه! کارش راحته ولی پولش خوبه.)) باز هم گفتم نه! ولی حالا که پای تو و زن و بچه‌ات وسط هست چه می‌شود کرد؟ به خدا نمی‌خواهم منت سرت بگذارم فقط می‌خواهم بدانی که چقدر خاطرت برایم عزیز هست و در و دیوار خانه‌ام همیشه به روی تو باز است. پس بیشتر از این منتظرم نگذار.

قربانت

رها

 7/8/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “برسد به دست شاپور؛ دوست خاکستری کوچکم

  1. بسیار زیبا نوشته شده بود. احساساتی شدم🥺