کسی که قرار بود فراموش کنم.

127
0

نویسنده:سرگز للهام

1402/10/9

فرستنده:من

    امروزکنترل به دست برنامه ای نگاه میکردم خبرنگاری  میکروفون به دست به دنبال مصاحبه با کسی بود اما کسی نمی ایستاد تا خبرنگار از او سوال بپرسد.

     بعد از چند ثانیه دوربین مردی را نشان داد که با قدم های بلند حرکت میکرد، لباسهایش رنگارنگ بودند طوریکه همه ی نگاه ها را به خود جلب میکرد. خبرنگار به دنبال مرد رفت  نزدیکش شد و حین راه رفتن از او سوالش را پرسید. سوال این بود به نظرت عشق چیست؟مرد توجهی نکرد و  دور شد.  من هم دیگر نمیخواستم این برنامه را  ببینم تا خواستم  برنامه را خاموش کنم  مرد ایستاد و به طرف خبرنگار برگشت و با صدایی که  به گوش خبرنگار برسد گفت:اینکه اسم خودت را فراموش کنی اما شعر  مورد علاقه ی او را فراموش نکنی.

همین را گفت و رفت. و من کنترل به دست همانطور ماندم. تا  آن لحظه برایم باور کردنی نبود اما آن لحظه اگر کسی اسم مرا میپرسید نمیتوانستم اسمم را بگویم و تنها چیزی که در جوابش میگفتم این بود:

جانا من و تو نمونه ی پرگاریم             سر گرچه دو کرده ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چو پرگار            در آخر کار سر بهم باز آریم

خواستم برایت از سرانجام کسی بگویم که قرار بود حتی اسمت را فراموش کند چه برسد به شعر مورد علاقه ات. و من هر چقدر که بخواهم از تو دور شوم دورترین نقطه از تو همان اطراف تو هستش این را بهتر از همیشه فهمیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *