ماجرای نامه متولد فردا

131
2

نویسنده: هادی عراقی

سلام به روی ندیده ات
مامان مهری امروز تماس گرفت برایت وقت غربالگری گرفت .غربالگری وسیله بازی نیست ها، …اسم کارو دستگاهی هست که دکتر با آن جنسیت تو را مشخص میکند که مهسا هستی یا مهیار ، می پرسی چه موقع مشخص میشود؟ درست سه هفته دیگر بیست و سوم بهمن ماه یکهزارو چهارصدو بعد از آن می دانیم تورا به چه اسمی صدا کنیم .
سلام به پسرگلم باید بدانی ما هیچ وقت تورا تنها نمیگذاریم هیچ وقت مگر که دیگر نباشیم .فقط اگر یه روزایی در بزرگ سالی احساس تنهایی کردی تا جایی که میتوانی تنهاییت را با کسی تقسیم نکن چون درک تنهایی برای همه راحت نیست و هرکسی تنهایی را به شکل خودش درک میکند پس خارج از همه حسرتها بهترین شکل استفاده از این تنهایی که لذت هم درونش باشد وبرایت سودمندست اول خلوت کردن با کتاب است و بعد اگر دنبال هنر بودی موسیقی و نقاشی ازاین دست کارهازیباترین خلوت را برایت میسازد ومسافرت دراین تنهایی ها واقعا میچسبد .تاجایی که می توانی از هستی چیزهای زیادی یادبگیری بدون منت دلم میخواهد زود بزرگ نشوی اما یک چیز مهم دراین میان هست ، موجودات وقتی بزرگ می شوند اگر حال وحس همدیگر را درک کنند به اندازه تمام عمر حرف نگفته دارند که باهم بزنند نمی دانی چقدر دلم می خواهد کلی حرف باهم بزنیم و تو سرتکان بدهی بگویی متوجه هستم و شاید حس پدریم میگوید از همان جا آغاز کنم که ؛ نترس کوچولوی من ، نترس .هیچ چیز در این دنیا ترسناک نیست اگر به شناخت زیبایی ها نزدیک شوی وبتوانی زیبایی رابطه را بین طبیعت و آدمی را پیدا کنی ، گفته بودم بیشترین سوال را ازخود طبیعت داشته باش که بی دروغ آنچه هست را به تو می  گوید و نشان می دهد اما آدمها گاهی به خاطر جهل ناشی از تعصب در آیین و کیش و ناموس گمراهت میکنند و به دروغ مطالبی را حالیت میسازندکه ریشه در احساسات دارد نه در حقیقت مطلب ، حقیقت را در خود طبیعت جستجو گر باش که با فکر و مطالعه می توانی به کشف آن برسی وبیشترین لذت را ببری سعی کن فکرت را از آنچه تورا دربرابر حقیقت دور میکند آزاد بگذاری چون چشمانت وسعت یادگیری ذهنت را دارد و ذهنت وسعت یادگیری گوشهایت را و گوشهایت وسعت شنیدن تمام صداهای جهان را ، جهانی که طبیعتی به وسعت هستی را داراست پس ببین چه وسعتی در خود داری برای تجربه کردن ویادگیری ؛ و اما زبان گاهی باید به زبان شک کرد که آنچه بیان می کند شاید از ذهن آگاه نیست وشاید هم از چشم حقیقت بین نیست و آنچه می گوید از شنیدن هاست نه حس کردنها و تجربه کردنهاست …وقلب باچشمان بسته هم می تواند به تو بگوید چه چیز رادوست داشته باشی قلب بهترین شاهد همه ماجراهاست . اغلب باقلبت حرف بزن و با ذهنت تکرارکن آنچه را که دریافت می کنی، و با چشمان باز به ریشه گیاهان و درختان نگاه کن ریشه ها پنهانند مثل هزار راز نیافته باید درکشان کرد وقتی بن هرچیزی رادیدی تازه درمیابی وسعت آنچه را که می بینی و می شنوی و حس می کنی وتازه می توانی فکر کنی در مورد حقیقت آنچه را که بازگو می کنند و با آن برخورد می کنی .راه و رسم زندگی چیزی جز فکرنیست تجربه زندگی به همین سختی آسان است اگر با فکر به طبیعت آدم و حیوان و گیاه و هرآنچه که درنگاهت جای می گیرد نگاه کنی ! زندگی کردن زمانی سخت می شود که خود زندگی را ببینی نه ذات  آن  را ، زندگی به تمامی از دوست داشتن می آید و تو ازجایی آمدی که دوست داشتی بیایی و الا به هر ضرب وزوری نمی آمدی ومن ازجایی با تو آشنا شدم که دوست داشتم که باشی و الا به انتظار آمدنت نبودم و مامان مهری دوست داشت با تو باشد و الا تلاش نمی کرد برای نگهداشتنت .آیین زندگی همین دوست داشتن است دوست بدار تا دوست داشته شوی . زندگی به همین سختی آسان است و حالا نیمه اول ماه زمستان هم گذشت و توهنوز غرق در دنیای خودت هستی و من درانتطار دیدن تو و برفی که می توانست بیاید و هنوز نیامده است .
         

                     پایان     ۳/۱۱/۱۳۹۹
     

                                ابوالفضل عراقی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “ماجرای نامه متولد فردا

  1. زیبا و عمیق 👏👏👏

  2. عالی بود