ملالی نیست جز دوریِ شما

130
0

لیلی کرامتی از تبریز

سلام!

می‌دانی صفای نامه به این است که بنویسی« اگر جویای احوال ما هستی؟ باید بگویم ملالی نیست جز دوری شما!» اصلاً اگر ملالی نبود که لزومی به نوشتن نامه نبود. بنظرم آدمهای غمگین و دردمند بیشتر نامه می‌نویسند تا آدمهای شاد. ولی من نمی‌خواهم همین اول کاری شروع کنم به گلایه و آه و ناله. راستش دو روزه هی توی مغزم می‌نویسم و پاک می‌کنم هی واژه‌ها را زیر و رو می‌کنم ولی الان که شروع به نوشتن کردم انگار دستم بیشتر از من دلش پر بوده و می‌ترسم بی‌پروایی کند!

       اشتباه نکنم، قبلاً بزرگترها نامه که می‌نوشتند از گذشته‌ها وخاطره‌های شیرین یاد می‌کردند؛ انگار که این حسرتِ مسری تمامی ندارد. دلم می‌خواهد این بغضِ سمجِ را که از همان لحظه‌ای که داشتم کاغذ و خودکار آماده می‌کردم سریده چسبیده به ته گلویم، شرمنده کنم! می‌خواهم از آن روزی که از مدرسه برمی‌گشتیم و سر راه، زنگ درِ مشهدی پرویز را زدیم و اولش در نرفتیم، حرف بزنم. مطمعن هستم تو هم یادت هست؛ آخه همیشه من نقشه می‌کشیدم و تو انجامش می‌دادی. تو هم می‌دانی چرا تا صدای سرفه‌های مشهدی درنمی‌آمد پا به فرار نمی‌گذاشتیم؛ آخه مشهدی چشم نداشت و خیلی طول می‌کشید تا بیاید دمِ در. هی پشت سرِ هم می‌گفت: کی هستی… کی هستی. و آخر سر هم تا در را باز می‌کرد و از ته کوچه صدای خنده می‌شنید شروع می‌کرد به فحش دادن« بر پدرت لعنت . توله سگ بگیرمت همچین گوشَت را  می‌پیچانم که بشاشی به خودت» بعد هم تفِ درشتی می‌ا‌نداخت روی زمین و غٌر غٌر کنان می‌رفت داخل. آنوقت‌ها حس غرور داشتم از اینکه هیچوقت قرار نیست به چنگ مشهدی پرویز بیافتم ولی بزرگتر که شدم فهمیدم بزدل‌ترین بچه‌ی محله بودم؛ هیچوقت جرأت نمی‌کردم زنگ درهای دیگر را بزنم چون یقین داشتم روزی یک مرد درشت هیکل مثل صابر قصاب زودتر از اینکه پا به فرار بگذارم از پشت در می‌پرد بیرون و به طرفم هجوم می‌آورد و در حالیکه چشمهای از حدقه درآمده‌اش را دوخته به صورت مثل گچ شده‌ی من و سبیلهای کلفتش را می‌جود چنان مرا از روی زمین بلند می‌کند که می‌شاشم به خودم و قهقهه‌های صابر قصاب کل محله را برمی‌دارد. فکر کنم هر بار که این کابوس را مرور می‌کردم تو هم مثل من می‌لرزیدی. ناراحت نشو منظورم این نیست که تو هم مثل من بزدل بودی نه؛ تو همیشه منتظر فرمان من بودی مطمعنم اگر نمی‌ترسیدم و می‌رفتم جلوی درِ صابر قصاب و به تو نگاه می‌کردم حتماً زنگ را فشار می‌دادی. تو همیشه هم‌دستِ من بودی! یادت هست یکبار هم تصمیم گرفتم ریش بلند و سفیدِ غنی بابا را بسوزانم؟ آخه تو هم می‌دانی که چقدر غنی بابا بداخلاق و عنق بود. یک بار هم داشت توتِ خشک می‌خورد تا دید من نگاهش می‌کنم عمامه‌اش را گذاشت روی پیاله‌ی توت و خودش را به خواب زد! من هم زبان درآوردم و از اینکه توت نداده بود زیرِ لب فحش دادم؛ مادرم شنید و لبش را گاز گرفت و گفت آدم به پدر بزرگش به اولاد پیغمبر فحش نمی‌دهد من هم گفتم اولاد پیغمبر توتش را قایم نمی‌کند و با حرص به در اتاقش لگد زدم. ها! داشتم می‌گفتم بالاخره روز انتقام فرا رسیده بود؛ غنی بابا جلوی تلویزیون خوابش برده بود و سرِ کچلش را به دیوار تکیه داده بود. همه چیز فوری اتفاق افتاد و غنی بابا در حالیکه ریش بلندش شعله‌ور شده بود دور اتاق می‌دوید و هوار می‌کشید« عروس به دادم برس» یادم نیست کجا قایم شدم ولی تا به امروز کسی نمی‌داند کار من بوده، یعنی کارِ من و تو! نقشه از من بود و تو فندک را زیر ریشِ غنی بابا روشن کردی؛ آخه تو هم‌دستِ من بودی! اولش که غنی بابا با آن قد خمیده ولی باز هم درازش، دور اتاق می‌چرخید خیلی خنده‌ا‌م گرفت ولی با ورود مادرم، گریه‌هاش و دستش که در آخر بخاطر خاموش کردن آتش سوخت؛ تراژدی غم‌انگیزی به وجود آمد؛ کلی توی دستشویی گریه کردم و توی  نصفه آینه‌ی روی دیوار تف انداختم روی صورتم‌.  هر بار مادرم این حادثه را تعریف می‌کرد و به اینجاش که می‌رسید تن صدایش را یواش می‌کرد« آقا داشته فندکش را گاز می‌زده بنده‌ی خدا حواسش نبوده و ریشش یکهو الو گرفته» من شرمسار و سر به زیر از آنجا متواری می‌شدم. ولی از اینها گذشته یکبار خیلی به تو افتخار کردم! یادت هست رفته بودیم کاسه‌ی آشِ مرحمت خاله را پس بدهیم کلی پول خُرد روی پله بود، توی ذهنم خیلی چیزها خریدم با آن پول؛ آلبالو خشکه، توپ قشنگه‌ی پشت ویترین که هر بار از مدرسه برمی‌گشتیم از ترس اینکه خریده باشندش با چشم نیمه باز نگاهش می‌کردم. آن جامدادی بنفش رنگ آهنربایی که رنگ زردش را به شاگرد اول کلاس جایزه دادند؛ البته مادرم می‌گفت مدرسه از این ولخرجی‌ها  نمی‌کند، از والدین بچه خواسته بودند بخرد. آن لحظه نمی‌دانستم پدر و مادر من توان نداشتند از آن جامدادی‌ها برای من بخرند یا خودم جنم نداشتم شاگرد اول بشوم. خلاصه من به تو نگاه کردم ولی تو پولها را برنداشتی و کاسه را گذاشتی روی پله و با هم فرار کردیم. اگر پولها را برمی‌داشتی کلی چیز می‌توانستیم بخریم ولی بقول مادرم دست کج می‌شدیم و هی دلمان می‌خواست چیزها را یواشکی برداریم و آخر سر هم مثل داود دست کج، که سیگار پدرم را از جیبش کش رفته بود و وقتی قضیه را پدر سر سفره تعریف می‌کرد مادرم خندید، پدر گفت: چیش خنده داشت؟  مادرم در حالیکه سینه‌های بزرگش بالا و پایین می‌رفت و نمی‌توانست لقمه‌ی توی دهانش را قورت بدهد گفت: بنده‌ی خدا داود دست کج حالا به هوای پول، دست کرده توی جیبت دیده یک قِران هم نیست مجبور شده قوطی سیگار را بردارد. جمله‌ی مادر که تمام شد همگی زدیم زیر خنده و پدر هم اولش تربچه را پرت کرد سمت مادر و بعد مجبور شد ما را همراهی کند. آها! این را می‌خواستم بگویم که آخر سر داود دست کج را موقع خالی کردنِ دخلِ اِسی اوزون بورون گرفته بودند و کلی اهالی محل کتکش زده و تحویل پلیس داده بودند؛ مادرم می‌گفت بیچاره مادرش از خجالت دیگر برای نان خریدن هم بیرون نمی‌آد. مادرم! آخ مادرم… چقدر پیرش کردیم. چقدر پیرش کردم من. سرِ قضیه‌ی تو، و بی‌تابی‌های من، مادرم یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. اگر آن سفر کذایی را نمی‌رفتیم، اگر نادر مست نمی‌کرد و اگر حیران آنهمه مه و پیچ و تاب نداشت و اگر چپ نمی‌کردیم، حالا نادر زنده بود و من هم ساعتها آوار نمی‌شدم روی استخوانهای له شده‌ام و آخر سر هم مجبور نمی‌شدند تو را از من جدا کنند. روزها و شبهایی که خودم را حبس کرده بودم توی بهارخواب و نه حمام می‌کردم نه غذا می‌خوردم و مثل سگ پاچه‌ی هر کسی که از جلوی پنجره رد می‌شد را می‌گرفتم، فقط مادر بود که تحمل می‌کرد. دم نمی‌زد اعتراض نمی‌کرد و حتا مهربانتر از قبل رفتار می‌کرد؛ آنقدر که بالاخره یک روز بغض یکسال و اندی‌م را ترکاندم روی دامنش که همیشه بوی ریحان می‌داد! و چند وقت بعد سکته کرد؛ و حالا آن صورت گرد قشنگش کج و استخوانی شده. شاید هم تقصیر من نیست آخه یکروز بدون اینکه کسی چیزی بپرسد، داشت سبزیهایی را که از باغچه چیده بود پاک می‌کرد یکهو گفت« خیلی وقت بود قلبم تیر می‌کشید درست از همان وقت‌که پدر و مادرم با چهل روز فاصله مردند»  پدر در حالیکه داشت ریش مرا مرتب می‌کرد گفت« ولی تو خودت همه را آرام می‌کردی می‌گفتی عمر دست خداست و اینکه افتخار کنیم آنها عاشق هم بودند و تحمل دوری هم را نداشتند؛ همان چهل روز را هم ننه بخاطر ما تاب آورد»

      یکدفعه صورت پدرسرخ شد؛ مطمعنم مادرم زیر چشمی به او گوشزد کرده که « مرد چقدر تو ساده لوح هستی؟ این حرف را زدم تا این بچه غصه نخورد» پدر مثل همیشه ناشیانه زد زیر آواز و مادرم کف دستش را به مفهوم خاک بر سرت! سمت پدر گرفت.

    خیلی حرف زدم سرت را به درد آوردم. تُرک‌ها یک ضرب‌المثل دارند اینجور موقع‌ها می‌گویند« دردلی دئیینگن اولار» یعنی کسی که دردش بیشتر هست بیشتر وراجی می‌کند ولی من قول دادم که آه و ناله نکنم. بی‌شک تو هم دلت برایم تنگ شده. و برای روزهایی که با هم زنگ درِ مشهدی پرویز را می‌زدیم و در می‌رفتیم! راستی مشهدی پرویز همین چند روز پیش مُرد. مادر می‌گفت «خیلی عمر کرد مشدی؛ اگر آن ترقه‌ی دست سازِ خودش، توی دستش نمی‌ترکید شاید هنوز هم زنده بود» برای روزهایی که موهایم را شانه می‌زدی و هر بار که اشکم سرازیر می‌شد پاک می‌کردی. برای روزهای آخر مدرسه که من نگاه می‌کردم و تو سنگ پرت می‌کردی شیشه‌ی اتاق آن ناظم بددهن را خُرد می‌کردی؛ مردک هر بار گوشم را می‌پیچاند، می‌گفت « حیف که پسر سیدی؛ قربان جدش بشوم!» آخه تو هم‌دستِ من بودی!

      برای روزهایی که با هم ساز می‌زدیم؛ راستی سازم را دادم به بچه‌ی خواهرم چون بزرگ شده و دیگر سیمهای ساز را نمی‌کند. چون دیگر نمی‌شود با یک دست ساز زد! آنوقت‌هاکه می‌توانستم و می‌شد، بخاطر این بود که تو بودی، تو هم‌دستِ من بودی، تو دستم بودی. دست راستم.  و حالا که دارم با این جان کندن نامه می‌نویسم بخاطر این است که من هیچوقت دست چپی نبودم. مادرم چند وقت پیش در حالیکه داشت پاچه‌ی شلوارم را که برایم گشاد شده بود می‌دوخت گفت« عمو علیِ تو دست چپی بود، بچه‌ی دومش هم به او کشید. کاش تو هم به عموت می‌کشیدی» هر چند دلم از این حرف رنجید ولی می‌دانم مادرم بیشتر از من رنج می‌کشد برای همین گفتم « بهتر که من به عمو علی نکشیدم با همان دست چپش اموال پدر را بالا کشید» سوزن رفت توی انگشت مادر و با اینکه انگشتش را می‌مکید خندید و  در حالیکه سینه‌های بزرگش بالا و پایین می‌رفت زیر چشمی پدر را نگاه کرد. پدر هم در حالیکه داشت رادیوی قراضه‌ش را تعمیر می‌کرد گفت: عمو علی‌ات‌ کمرم را شکست.

     راستی یادم افتاد بزرگترها به آخرِ نامه که می‌رسیدند می‌نوشتند « مرکب در قلم مانند آب است/ خجالت می‌کشم خطم خراب است» یک بار هم من یواشکی نامه‌ی عاشقانه‌ی داداش را که برای دختر همسایه نوشته بود خواندم، تند تند خواندم و فقط چند تا جمله یادم مانده؛ اولش که نوشته بود تپلِ مو فرفری و وسطها که نوشته بود « آن‌روز که برف ِ پشت بام را پارو می‌کردم، دیدت زدم؛ آخ که چقدر دلم می‌خواهد آن گوشتِ سفید ساقت را گاز بزنم!» از آن وقت حسِ خوبی به داداش نداشتم و هر بار نگاهش می‌کردم احساس می‌کردم قابلیت سگ شدن دارد!  ولی آخر نامه‌اش را که نوشته بود« نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقتِ دوری ندارد» دوست داشتم و هر بار که کسی می‌خواست چیزی توی دفتر خاطراتش بنویسم این جمله به ذهنم می‌آمد.

      دلم می‌خواهد تا صبح برایت حرف بزنم ولی انگشتانم بی‌حس شده، آخه من هیچوقت دست چپی نبودم.

(تمام)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *