سی و شش روز

142
1

نویسنده: زهرا عزتی

سلام، نمی‌دانم از کجا شروع کنم بارها حرف‌هایم را با خود مرور کردم اما نتوانستم دوام بیاورم و گریستم. جان دلم؛ من به اندازه تمام کلماتی که نتوانستم با تو حرف بزنم گریستم. می‌دانی که زود گریه‌ام می‌گیرد. پس تصمیم گرفتم بنویسم، چرا که یک نویسنده حرف نمی‌زند، می‌نویسد…

سی و شش روز است که ترکم کرده‌ای. من، همه‌‌ی روزهای نبودنت را روی کاغذی به دیوار چسباندم وهرشب خط می‌زنم. شب‌ها درد نبودنت امانم نمی‌دهد، به قول زنده ‌یاد کیارستمی، (در تنهایی با هر آدمی می‌تونی گفت‌وگو کنی، هروقت دلت بخواد. هر جوابی از جانب او می‌تونی به خودت بدی. می‌تونی تنها به قاضی بری و خوشحال برگردی). من در تنهایی با تو گفت‌وگو می‌کنم، از همه چیز برایت حرف می‌زنم و پاسخ‌هایت دلگرمم می‌کند، در تنهایی با تو چای می‌نوشم، برایت کتاب می‌خوانم اما با صدای آرام و نور کم، می‌دانم که شب‌ها از این دو فراری هستی.

در کنارت فیلم می‌بینم و درباره‌اش با تو صحبت می‌کنم گاهی هم دعوایمان می‌شود که فیلم بد یا خوبی بوده است. در تنهایی با تو هستم و خوشحالم اما به خود که می‌آیم نور آفتاب از پنجره اتاق، چشمانم را اذیت می‌کند و من وارد دنیای واقعی می‌شوم. تمامی افکار آوار می‌شود روی سرم، با ذهنی زخمی، روحی ویران و جسمی خسته روزم را آغاز می‌کنم.

جانِ دلم، از اینکه صبح‌ها به تو صبح به‌خیر نمی‌گویم ناراحتم، از اینکه اخم‌هایت را تحمل نمی‌کنم ناراحتم، از اینکه دیگر نمی‌توانم با تو در دنیای واقعی سخن بگویم ناراحتم، از اینکه دیگر انتظارت را نمی‌کشم ناراحتم.

می‌دانی از نظر من، نباید از کلمات: قرن، سال، هفته، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه استفاده کرد زیرا که در این جهان بی رحم زمان بی معنی‌ست.

وابستگی، دلتنگی و دوست داشتن و هرچه را که فکرش را کنی به زمان مرتبط نیست، انسان می‌تواند یک دقیقه را در کنار کسی سپری کند و او را دوست داشته باشد یا وابسته‌اش شود.

بگذار چند تا از این دقایق را برایت بازگو کنم: شب بود و ما در بام شهر بودیم، به نورهایی که به شهر اشکال مختلفی داده بود خیره بودم اما وقتی سنگینی نگاهت را احساس کردم یک ثانیه به چشمانت نگاه کردم از خجالت خنده‌ام گرفت و صورتم داغ شد، سرم را پایین انداختم و گفتم: تخته سیاه اون‌وره…

همه جا تاریک بود برای اینکه از پله‌ها پایین بیایم دستانم را سفت گرفتی این اولین تجربه‌ی من قدم زدن با جنس مخالف بود و من نا باورانه آن لحظات خوش را سپری کردم.

می‌دانی که دست‌هایم کوچکند و ضعیف، به سختی توانستم در ماشین را باز کنم، تو پشت سرم بودی و نگاهم می‌کردی صدای خنده‌ات آمد…

در ماشین کنار دوستان دیگر دستت را دور گردنم انداخته بودی، دلم می‌خواست سرم را روی شانه‌ات بگذارم اما خجالت اجازه نمی‌داد.

در خانه بودیم، موهایت را شانه زدی اما نامرتب بود با صورتی که از خجالت داغ شده و سری پایین به طرفت آمدم پ موهایت را کمی مرتب کردم، به قول شاملو (و آغوشت، اندک جایی برای زیستن، اندک جایی برای مردن…) برای مردن… و  لب را با لب، در این سکوت در این خاموشی…

می‌بینی؟ ذهن من پر است از خاطرات لحظه‌ای که گاهی درمانم می‌کنم گاهی ویران.

یادت هست به من می‌گفتی عجول؟ اما فکر می‌کنم تو بیشتر عجله داشتی برای ترک کردنم.
سی و شش روز است که صبر کرده‌ام برگردی و از سوی دیگر، چندین ماه صبر کردم تو وارد زندگی‌ام شوی، حال چه کسی عجله دارد؟

من تمام خود را صرف تو کردم، خود را کنار گذاشتم و فقط به شاد کردنت، لذت بردنت فکر کردم با اینکه می‌دانستم تو از من درخواستی نکردی اما این‌ها کارهایی بودند که عاشق‌ها انجام می‌دادند.

به کسانی که از تو خبر داشتند می‌گفتم: می‌دانم تلخ است یا کمی بدخلق اما ممکن است زندگی با او خوب تا نکرده که این‌گونه است. باید دلش را دوباره زنده کنم باید به او بفهمانم زندگی زیباست لبخندهایش زیباست.

این روزها احساس می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم شعرها را درک می‌کنم، حرف بزرگ‌ترها را می‌توانم بپذیرم، اما از طرفی حوصله‌ای نمانده که مانند قبل ذوق و شوق داشته باشم، یا سخن بگویم… تا وقتی نبودی تنهایی بسیار لذت بخش بود اما اکنون بدون تو، دارد به تدریج می‌کشدم…

جان دلم، باید اعتراف کنم که سخت دلتنگت هستم، سخت بی‌تابی‌ات را می‌کنم و مریضت شده‌ام. با خدا حرف می‌زنم و آرزو می‌کنم برگردی… کاش برگردی

لحظه‌ی آخر، موقع خداحافظی، رفتی و من در خیابان با چشمانی که خیس بود رفتنت را نگاه کردم.

مانند اکنون که در سکوت، روبه‌رویت نشسته‌ام و نامه خواندت را نگاه می‌کنم.

فرستنده: زهرا

گیرنده: جان دلم

اول آبان ماه ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “سی و شش روز

  1. چنين كلمات و احساساتي فقط از دل يك عاشق بر مي آيد…

    درد عشق، لذتي طاقت فرساست…