به دوستی از گذشته‌ و در آینده: نیکتا

175
0

نویسنده: بهاره پیامی

از مشهد

به فرسنگ ها دورتر: اصفهان

نامه‌های من جزو معدود نامه‌هایی هستند که با جملات تکراری و معمولی ای مثل «سلام، حالت چطور است؟» یا «دوست عزیزم! سلام! امیدوارم حالت خوب باشد!» شروع نمی‌شوند؛ و من پس از نگفتن احوالات خودم و نپرسیدن احوالات تو-که هر دو از آنها به خوبی آگاهیم-، مستقیماً اصل مطلب را بیان می‌کنم:

  اکنون که این نامه را برایت می‌نویسم، آرزویمان را که قرار بود روزی باهم به انجام برسانیم به تنهایی تحقق بخشیدم: من امروز برای اولین بار به تئاتر رفتم. درست حدس زده بودی… تئاتر آنگونه که مردم فکر می‌کردند نبود… ابزاری کلیشه‌ای برای وقت گذرانی نبود… چیزی بود فرای این‌ها… همانطور که گفتی، تئاتر حقیقتاً زنده بود و در این دنیای مرده، دردسته ی پدیده های نادری جای داشت که زندگی بخش یافتمشان.

  من به اندازه یک بچه ۵ ساله،  برای دیدن آنچه که به روی صحنه می‌رود مشتاق بودم و از روزها قبل انتظار امروز را می‌کشیدم. این انتظار، شاید برای دقایقی آزاد شدن از دغدغه هایی بود که هرروز دارم و امروز صبح هم داشتم. واقعیت این است که پس از چند شب بیدار ماندن و شب زنده داری، به نتیجه دلخواه و راضی کننده‌ای در امتحانم نرسیدم؛ امّا خود را سرزنش نمی‌کنم، چرا که تمام تلاشم را کرده بودم و آنچه که باقی ماند و به انجام نرسید، گناه من نبود، چون من در اینجا، در این اتاق در بسته، اختیاری از خود ندارم که چه کار می توانم بکنم. حتی حالا هم که از روزمرگی‌هایم برایت می‌نویسم، در این اتاق تنها نیستم. من دیگر هرگز تنها نیستم، از خودم نیستم، و در این خوابگاه تاریک و شلوغ جایی را ندارم که بتوانم با خودم خلوت کنم. برای مثال با تأکید بر اینکه «چند شب متوالی است که نخوابیده‌ام»، مفتخرم اعلام کنم که هم اتاقی من، در حال حاضر سرش را در گوشی خود فرو کرده و به بی‌معنا‌ترین و احمقانه‌ترین وجه ممکن به صفحه گوشی‌اش لبخند می‌زند؛ در عین حال مانع از این می‌شود که چراغ‌ها را خاموش کنم و بخوابم، چون پروژه دانشگاهش که باید فردا ارائه دهد، هنوز نصفه و نیمه باقی مانده است. بدی کار اینجاست که او سرما خورده و با دلخراش‌ترین صوتی که بتوانی تصور کنی، مدام دماغش را بالا می‌کشد.  بنابراین این سومین شب متوالی است که من نمی‌توانم بخوابم.

  دور نشویم…این تجربه-یعنی تجربه رفتن به تئاتر-، مثل تجربه‌های ارزشمند دیگری که از پیش کسب کرده بودم، در گوشه ذهنم باقی خواهد ماند. من آن را به عنوان اولین نمایش تئاتری که تماشا کردم، در خاطر نگاه خواهم داشت و بعدها به یاد خواهم آورد که در نوزدهمین سال زندگی ام، «ایوانوف»، اثر «آنتوان چخوف»، نمایشی از تنهایی و جنون را در تنهایی و جنون دیدم. هرچند شاید عنوان «نوزدهمین سال» کمی دیر به نظر بیاید… شاید این اتفاق می‌توانست مدت‌ها پیش‌تر زودتر و زیباتر رقم بخورد… شاید اگر در جای دیگری و در خانواده دیگری متولد شده بودم، سال ها قبل تر مسیر زندگیم شکل دیگری به خود می‌گرفت؛ و من اکنون برای چیزهایی که فقط می‌توانم برایشان متأسف باشم، متأسف نبودم. شاید می‌توانستم اکنون به جای اضطراب‌های تخریب گری که هر روز بنیادِ وجودم را در هم می‌شکند،  نمایشنامه نویسی‌ باشم که فقط شوق و اضطراب به روی صحنه رفتن نمایشش را دارد… آیا خواستن این آرزو گناه بزرگی بود؟

«ایوانوف» نوشته «آنتوان چخوف» یک نمایش در چهار پرده است. داستان در مورد مردی ۳۸ ساله به نام «نیکولای ایوانوف» است که زن مسلول و بیماری به نام «آنا» در خانه دارد. «آنا» قبلاً با رها کردن خانواده و ثروتش، تمام مهر خود را نثار «نیکولای» کرده و به ازدواج با او تن در داده است، اما «نیکولای» حالا نسبت به «آنا» بی‌تفاوت است؛ از طرفی با رفت و آمد به خانه دوست صمیمی خود و مصاحبت با دختر او، «ساشا»، گویی آشکارا به «آنا» خیانت می‌کند. تمام مردم شهر او را به خاطر بی توجهی به همسر مهربان و در حال مرگش مقصر می‌دانند؛ ولی در حقیقت، هیچ کدام از این کارها و رفتارها به اختیار «نیکولای» نیست. او در کابوسی طولانی گرفتار است و زنده زنده در آتش مرگ می‌سوزد، هر لحظه عذاب می‌کشد، می‌میرد و دوباره زنده می‌شود؛ از خود و همسرش گریزان است، زیرا نمی‌تواند با واقعیت زندگی خود روبرو شود. شرمنده است از اینکه نمی‌تواند بهای محبت همسرش را بپردازد. او عاجز و ناتوان است… آشفته و گیج است… نمی‌داند که با زندگی خود چه کار کرده و باید چه کار بکند… نمی‌داند چه چیز را می‌خواهد و چه چیز را نه… داستان جالبی نیست؟

 موقعی که به سالن تئاتر وارد شدم، هیچ پیش زمینه ای در مورد سیر داستان نداشتم و نمی‌دانستم قرار است چه چیزی ببینم. در سالن تئاتر هیچکس مرا نمی‌شناخت. من همچون شبحی میان آدم‌های آنجا پرسه می‌زدم و گم می‌شدم؛ در حالی که مردم را در انتظار شروع نمایش می‌دیدم، از میانشان بی‌صدا رد می شدم؛ و در نهایت بر روی صندلی ای از ردیف سوم، در سمت راست تالار، که بیشتر از بقیه به راهروی بین صندلی‌ها نزدیک بود نشستم تا صحنه را تقریباً از روبرو تماشا کنم. من همچون روحی مشوّش و سرگردان، روحی که دستش از دنیا کوتاه است و کاری از او ساخته نیست، به حرف‌های آدم‌های معمولی گوش می‌کردم و چقدر نظرات آنها نسبت به موسیقی و طراحی صحنه و لباس و بازیگران جالب و شنیدنی بود. نمایش با تأخیر آغاز شد و حوصله همه از جمله من را کمی تنگ کرد؛ ولی برای من دیگر زمان مهم نبود… زیرا که برای لحظاتی چند فرار کرده بودم از تمام چیزهایی که بر شانه‌هایم سنگینی می‌کردند و من نمی خواستمشان… من نمی‌خواستم بپذیرم که جزئی از این مردم عادی، یا حتی جزئی از آنها که بر صحنه تئاتر زندگی می‌کنند نیستم… من نمی‌خواستم بپذیرم که قبل از اینکه یک تماشاگر باشم، با تمام علایق و سلایق و شوق و شورم، یک دانشجوی پزشکی معمولی هستم، مثل هزاران هزار پزشک دیگری که به دنیا آمده و بدون اینکه به تئاتر رفته باشند، مرده بودند.

زمانی که چراغ‌ها خاموش شدند و بعد مطابق نورپردازی صحنه از نو روشن شدند، من ذوق زده شدم. گویی همان لحظه، چیزی که در من مدت‌ها پیش مرده بود دوباره زنده شد. با شروع نمایش، در ابتدا فکر کردم که شاید اشتباه کرده ام و این تئاتر، قرار است نمایش مسخره‌ و مضحکی باشد که در آن صرفاً با ادا و اطوارهای خاصی می‌خواهند مثلاً جوهره هنر را در خود نشان دهند. ولی اندکی بعد بازیگران یکی پس از دیگری وارد صحنه شدند و نقش خود را ایفا کردند، آنگاه دریافتم که نه… اشتباه نکرده ام… و این کشف مایه سعادت بود. من عاشق تغییر فضا در فاصله بین دو پرده شدم هنگامی که در آن بین چراغ‌ها خاموش می‌شدند، نور بسیار ضعیفی-مثل مهتاب- فضا را در بر می‌گرفت و موسیقی ملایمی پخش می‌شد. اندکی بعدتر به خودم آمدم و دیدم چنان جذب نمایش شدم که حتی به ساعتم نگاه نکرده ام که مبادا دیر شده باشد؛ چون که من آزاد بودم… برای دقایقی کوتاه حس کردم می‌توانم اگر بخواهم فرار کنم و دیگر هرگز برنگردم… ای کاش این جرأت در من می‌ بود که چنین کنم… که با پای پیاده از دانشگاه، از آن شهر فرار کنم… یک راست به ایستگاه قطار بروم، سوار آن شوم، و به جایی بگریزم که کسی مرا آنجا نشناسد.

  من محو ایفای نقش بازیگران شده بودم، چون اولین بار بود که در عمرم می‌دیدم بازیگرانی هستند که روبرویم زنده اند، نه فقط در پشت صفحه ی تخت تلویزیون، نه فقط در نوری مصنوعی بر پرده ی سینما، نه فقط در قالب نامی و عنوانی و شهرتی،  بلکه مثل خود من که در آنجا سرتاپا حضور داشتم، به همان اندازه واقعی بودند… آنچنان زنده و واقعی که چندین بار احساسات بر من هجوم آورد و خواستم گریه کنم؛ ولیکن من مدت هاست که دیگر نمی توانم گریه کنم… هرچقدر سعی کردم، نتواستم… . درست مثل شخصیت اصلی داستان، «نیکولای ایوانوف»، که اطرافیانش با نگرانی جویای احوالش می‌شدند، به خوبی می دانم تو و بقیه ی دوستان و خانواده ام نگران حال من هستید. در داستان، «نیکولای» که دیگر حوصله هیچکس و هیچ چیز را نداشت، روز به روز بیشتر ساکت‌تر و گوشه نشین‌تر می‌شد.  در این میان، گوشه ای از نمایش بود که توجهم را بسیار به خود جلب کرد، صحنه ای که «نیکولای» در پاسخ به «ساشا» که از او پرسید: آیا خوب هستی؟ فقط توانست بغض آلود بگوید: من خوب نیستم…خوب نیستم ساشا… .و زمانی که «ساشا» از «نیکولای» خواست که غم‌هایش را بیرون بریزد و بر زبان بیاورد آنچه را که آزارش می‌دهد، «نیکولای» سکوت کرد. در این هنگام، من به او که در زیر بار مشکلات غرق بود و نمی‌توانست زبان باز کند حق دادم، به او که زیر بار قرض فرو رفته بود و نمی توانست خود را بیرون بکشد، حق دادم. به او که همسر مریضش، جلوی چشم هایش از بیماری جان می‌داد و بدتر اینکه او دیگر حتی به مردن زنش هم حسی نداشت حق دادم. زیرا نیکلای با وجود اینکه می فهمید، دیگر حسی نداشت… و دقیقا از همین هم رنجیده خاطر بود. او از رفتارهای اطرافیانش در رنج بود و حالا من حتی به این رفتارها هم بی‌حس شدم. من دیگر نمی‌توانم آنگونه که قبلاً دوست می‌داشتم، دوست بدارم. شاید به همین دلیل است که دنیا را خاکستری می‌بینم و البته برای درآمدن از این حال، نیاز به رنگ دارم.

با روشن و خاموش شدن چراغ‌ها و صدای کوتاه و شکننده‌ای که هر بار با روشن شدنشان بلند می شد، یاد همه کسانی افتادم که می‌گفتند با جادوی صحنه سحر شده اند و پیشه بازیگری را برگزیده اند. این انتخاب بی دلیل نبوده است، چراکه بر صحنه ی تئاتر، داستان‌های بی پایان و زندگی حقیقی- به دور از هیاهوی دنیا- در جریان است. آنجا برخلاف دنیای واقعی کسی را با کسی مقایسه نمی‌کنند، هر کسی با هر نقشی که دارد، هرجا که هست، چه سیاهی لشکر باشد و چه شخصیت اصلی، ارزشمند است و در صحنه جایگاهی به خصوص دارد. چون اگر وجود نداشته باشد،  بخشی از نمایش برای همیشه ناتمام خواهد ماند. «بی ارزش‌ترین نقش از نظر مردم» هم زاده ذهن نمایشنامه نویس است و بخشی از اوست؛ پس قابل احترام و با ارزش است. اما دوست خوب من!  این نگاه هنر به مردم است! و دنیا  هنر را که چنین دیدگاهی به انسان‌ها داشته و دارد هرگز نخواهد پذیرفت؛ تاریخ به یاد می‌آورد که زندگی تا چه میزان به هنر و هنرمند سخت گرفته است و او را آزار داده است.

 پایان داستان، عاقبت اینگونه رقم خورد که «نیکولای» پس از مرگ «آنا» با «ساشا» ازدواج کرد. «ساشا» که زمانی عاشق «نیکولای» بود و فکر می‌کرد که می‌تواند او را بهبود ببخشد، به این نتیجه رسید که از نجات «نیکولای» عاجز است و زندگی خود را در یک آرزوی احمقانه تباه کرده است. زمانی که نمایش تمام شد، من با همه وجود به خود قول دادم که همه این‌ وقایع را برایت تعریف کنم. چقدر از صمیم قلب آرزو کردم که آنجا بودی تا با چشمان خودت ببینی آنچه را که من می‌دیدم. هرچند که من به تو قول خواهم داد هر طور که شده، به این آرزو جامه عمل بپوشانم، اما ای کاش این بار جور دیگری و با تو رقم خورده بود.

شب هنگام، موقعی که نمایش تمام شد و تماشاگران در راه با هم نمایش حرف می‌زدند، من از میانشان با شتاب گذشتم و حرف‌هایم روی لب‌هایم ماند و سنگین شد… چون کسی را نداشتم که با او صحبت کنم و تو در آن موقعیت حاضر نبودی. دوست من! اکنون پشت هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورم، مصلحتی یا داستانی است؛ هر جمله من خاطره ای یا هدفی پشت خود دارد که تو از آنها بی‌خبری و تعریف کردنش نیز فایده‌ای ندارد. چون بین بازیگری که روی صحنه است و نقشی را در زندگی خود ایفا می‌کند، با تماشاگری که او را از دور می‌بیند دنیاها فاصله هست…

۱۱/۹/۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *