به فرانسیس فورد کاپولا

21
0

نویسنده: مائده مشفقی

1402.10.10

آقای کاپولای عزیز، آقای من، بگذارید شروع این نامه را به این جمله مزین کنم: ناسلامتم کردی و سلامت می‌کنم. خوب، حال که نوشته‌ام به شما را این‌گونه آغاز کرده‌ام، با خود می‌اندیشم که نه تنها پایان دادن، بلکه اصلا آغازیدن مرا چنان دشوار می‌آید که خود را ناتوان در هرگونه آغازی می‌بینم. پس لطفا این ناتوانی را بر من ببخشید و بگذارید برشی یا برش‌هایی و شاید تکه‌هایی از خود را برای شما بنویسم. اصلا این برش‌ها بودند که مرا شیفته‌ی سینما کردند. این برش‌ها هستند که ما را به هم می‌شناسانند. همان‌گونه که شما با برشی از زندگی ناتالی در فیلم مردمان بارانی‌، او را به ما شناساندید. شاید برایتان عجیب باشد که من، دختری، زنی، از ایران برای شما می‌نویسم. پس بگذارید خود را معرفی کنم. من، ناتالی هستم. چه شد؟ لطفا کمی صبر کنید. نه،  ابداً نه، آقای من. من ابداً شما را به بازی نگرفته‌ام. باور کنید که من ناتالی هستم. اصلا مگر تا به حال زنی در این بازیِ زندگی بوده است یا خواهد بود که ناتالی نباشد؟ بگذارید تمام زنان در تمام طول تاریخ را ناتالی بنامم. پایان سفر ناتالی، آغاز سفر من بود. شایسته است که اعتراف کنم، مسیر ناتالی، شروع راه من بود. باور کنید من این راه را یکبار در کودکی با آلیس در سرزمین عجایبش رفته بودم. راه‌هایی که ابتدا آلیس و سپس ناتالی، مرا در آن کشاندند، نه در دو مسیر متضاد، مخالف، قطع کننده، ضربدری و یا هر کلمه‌ی دیگری که تصویرِ مقصود مرا در ذهن شما مصور می‌کند، بودند، بلکه آن‌ها دو راه موازی هستند. در این لحظه شاید کمی از بحث به بیرون پرتاب شویم. ولی باور کنید که به جایی جز به درون ذهن من پرتاب نمی‌شوید. من در بیرون از ذهن خود، چیزی نیستم جز تعریفِ من در درونِ ذهن شما. پس بگذارید تماماً پرتاب شویم و مطمئن باشید، مادامی که این قلم به نوشتن ادامه می‌دهد، شما به ریسمان من چنگ زد‌ه‌اید. نقل قول می‌کنم از دوستی ساکن غربت که همواره با سلامی او را به کنار خود احضار می‌کنم. روزی از من پرسید: “تو عوض شدی یا هیچ چیز عوض نمیشه؟” در جواب گفتم: “هم من عوض شدم و هم هیچ چیز عوض نمیشه. ولی این دو نیرو در یک جهت، به موازات هم، حرکت می‌کنند. و این داره من رو از هم میپاشونه.” گفت: “همچون دو خط موازی که در بی نهایت به هم میرسن… لوکوموتیوتو روی ریل بنداز به سمت ابدیت…” ی تعه ا آلیس و ناتالی، این دو خط موازی، کودکی و حال مرا، مانند لوکوموتیوی به حرکت روی خود درآورده‌اند. آقای من، می‌دانید چه سوختی این لوکوموتیو را به حرکت وامی‌دارد؟ میل به فرار. این رانه‌ی عظیم است که مرا چنان می‌سوزاند که گریزی نیست جز دویدن و دور شدن از هر چیز، هر کس و هر مکانی که خاطره‌ای از من در خود و یا با خود دارد. اما این بار دیگر همانند آلیس کودک تیزپا و سبکی نیستم که به دنبال خرگوش بدوم و به سوراخ خود فرو بروم. همه می‌دانیم آن چیزی که کودکان را تیزپا می‌کند و بزرگسالان را نه، جسم آن‌هاست. اما این نه به پیر شدن سلول‌ها مربوط می‌شود و نه به بالا رفتن سن. این مسئولیت‌ها هستند که ما را سنگین می‌کنند. دیوانه‌ای را در میانسالی تصور کنید. او به مانند کودکی چنان توان دویدن دارد که در مسابقه با کودکی می تواند از او پیشی بگیرد. چرا؟ واضح است، چون مسئولیتی ندارد. ما همواره آبستن مسئولیت‌های خویش هستیم. ما که دردهای زایش را می‌کشیم و می‌چشیم، تنها این وضع را حمل می‌کنیم و نه وضعِ حمل. ناتالی اما این را خوب فهمیده بود. او که دیگر پاهایی به سبکیِ پاهای آلیس نداشت و سرزمین عجایبش به کوچکی سرزمین عجایب آلیس نبود، ارابه‌ی دیگری را برای فرار خود انتخاب می‌کند. او با ماشین به سوراخ خود فرو می‌رود. اما من چنان سنگین شده‌ام که هیچ ارابه‌ای،  توان حمل وزن من و بارهایم را ندارد. حتی ارابه‌ی پزشک در داستان کوتاه کافکا به نام پزشک دهکده هم توان حمل من از نقب فعلی‌ام به نقب بعدی را ندارد. پس به درون خود فرار می‌کنم. آقای من، باور کنید به همین دلیل است که برای شما می‌نویسم. میل به فرار در من با دیدن ناتالی چنان جان دوباره‌ای گرفته که قادر به کشتن مجدد آن نیستم. من این میل را یکبار در کودکی کشتم. روزی در آرایشگاه بودم. آخ که چقدر از محیط‌های سراسر زنانه بیزارم. اما این بار استثناً با اشتیاق به این آرایشگاه می‌روم. شاید چون زنی که در انتظار ابروهای من است نقاب آرایشگری را به چهره ندارد، بلکه او زن است، او نماینده‌ی زن است. از میل خود به فرار گفتم. به اطرافش نگاه کرد و آهسته در نزدیکی گوشم داستانی را زمزمه کرد: یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، حس کردم با همه و حتی با خودم بیگانه هستم. همسرم که در کنار من خوابیده بود را نمی‌شناختم. به اتاق فرزندانم رفتم و به آن ها خیره شدم. حتی دیگر آن‌ها را هم نمی‌خواستم. آن‌ها برایم غریبه بودند. یک سال و نیم است که …

دیگر چیزی نمی‌شنیدم. به داستان ناتالی، به زنِ داستان شما، پرتاب شدم. ناتالی از خواب برمی‌خیزد و پیکر همسرش را می‌بیند که مانند آواری بر او خراب شده است. لحظه‌ی از خود بیگانگی تماماً از نگاه‌ بیگانه‌ی ناتالی بر همسرش پیداست. اما ناتالی این آوار را کنار می‌زند و می‌رود. او حتی از همسر خود فرار می‌کند. همسری که قرار بود سری مشترک برای او باشد. اما ناتالی سرش را قطع می‌کند و میرود. اما مرا چه شده است که می‌خواهم فرار کنم؟ آیا بر من، این ناتالی جدید همان رفته است که بر ناتالیِ شما گذشته است؟ آقای من، راه فراری برای من نمانده است جز تمنای بیمار شدن. این تنها راهی است که می‌توانم بارهایم را حداقل برای مدتی کوتاه زمین بگذارم و سبک در بستر بیماری بیفتم. آخر چه کسی از بیمار انتظاری دارد که بخواهد به او مسئولیتی آویزان کند؟ آخرین باری که بیماری مرا نجات داد، تنها یک هفته به طول انجامید. بیماری برای من همان تخلیه است. من در آن یک هفته تماماً تخلیه شدم. در تمام روزهایش، می‌بایست وقت زیادی را در دستشویی سپری می‌کردم. بله، من دچار اسهال شده بودم. چنان شدید بود که گویی تمام بدن من تخلیه شد. در انتهای بیماری به چنان گریه‌ای افتادم که حتی دیگر اشکی برایم نمانده بود. و من چیزی در درون خود حس نمی‌کردم. چنان سبک بودم که گویی تازه از مادر زاده شده بودم. حال که نقب‌های زیادی را به راه و روش خود گشته‌ام، از تمام نقب‌ها خسته‌ام. تنها دو راه برایم مانده است که یا مرا در یکی از نقب‌ها اسیر کند و یا از تمام نقب‌ها برهاند. بیماری مهلک همان چیزی است که می‌تواند مرا در یکی از نقب‌ها تا آخر عمر گرفتار کند. اما من از تمامی اسارت‌ها و نقب‌ها خسته هستم. آقای من، تنها شما می‌توانید مرا از این بند فراری دهید. تقاضا دارم که بیایید و این ناتالی تازه متولد شده را در دوربین خود گرفتار کنید، بلکه رهایی‌ای باشد برای او. این یک تقاضای کاملا جدی است. حال که آقای فریدکین دیگر نمی‌توانند تصویری در دنیای ما زندگان ثبت کنند، پس من دست به دامان شما می‌شوم. شاید بگویید این چه ارتباطی با آقای فریدکین دارد؟ باور کنید من چنان مسخ شده‌ام که شک ندارم همانند ریگن به موجودی جن‌زده بدل گشته‌ام. مرا تصویر کنید تا نگاه‌ها به من خیره شوند، نگاه‌ها می‌توانند مرا با خود ببرند و آزادم کنند. من یک بازیگرم. اما به من بگویید چه کسی بازیگر نیست؟ چند وقت پیش به دوستی می‌گفتم که از دیدن نقش‌های خود و یا نقش‌های احتمالی خود در چهره‌ی آدم‌ها بیزارم. دیگر نمی‌توانم به آدم‌ها نگاه کنم. حال این نگاه‌ها هستند که می‌توانند مرا یاری کنند. هم اکنون به عکس‌های کودکیِ خود با مادرم نگاه می‌کنم. یک ناتالیِ دیگر. مادرم همواره زنی بود رونده، در حرکت بر خلاف مسیرِ حاکم بر سال‌های جوانی‌اش. زنی بود بسیار زیبا و اغواگر با صدایی بسیار خوش‌آهنگ و لحنی با صلابتِ کوه المپ. الهه‌ای در کنار همسری خفته، پرسفونه‌ای در کنار هادس. تمام خاطرات من با این پرسفونه ساخته شده است. از پدرم خاطره‌ای به یاد ندارم، جز چند تصویر ساکن که با ارفاق به عدد پنج می‌رسند. پرسفونه‌ی من میل به مردن نداشت. جوان، زیبا و پویا بود. عاشق سینما، به خصوص سینمای ژاپن، موسیقی بود. شبی از این زن را به خاطر دارم. خودش اما وجود این شب را انکار می‌کند و با اطمینان می‌گوید که این تصاویر یا ساخته‌ی ذهن کودکانه‌ی من بودند و یا رویای خوابی شبانه. اما سوال اینجاست که اگر هم حق با این زن باشد، چرا یک ذهن کودکانه در بیداری و یا در خواب چنین تصاویری را خلق می‌کند؟ خب این خاطره‌ی واقعی یا جعلی من از این قرار است: شب بود، تاریک بود. با مادرم در خیابانی بودیم. به کوچه‌ای پیچیدیم. در نبش کوچه‌ای ماشینی در کنار دیوار خانه‌ای پارک بود. از کنار خودرو رد شدیم و به در خانه رسیدیم. مادرم زنگ خانه را به صدا در آورد. وارد خانه‌ی بسیار بزرگی شدیم. در قسمت نشیمن، مبل‌هایی چیده شده بودند. در دیواری از این اتاق، شومینه‌ای بود. در کنار شومینه، مردی روی صندلی راک، نشسته بود. زنی خدمتکار هم در آنجا بود. مادرم نشست و من هم خیره به مرد در کنارش نشستم. مادرم و مرد به گفتگو پرداختند. دیگر چیزی در خاطر ندارم. بله، این پرسفونه گاهی از زندان هادس می‌گریخت و در جهان زندگان پرسه می‌زد و از اغواگری‌هایش لذت می‌برد. حال که زنی در سن و سال پرسفونه هستم، او را بابت میل خود به فرار از جهان زیرین، رفتن و اغواگری سرزنش می‌کنم. او را به خاطر تولد یک ناتالیِ دیگر مقصر می‌دانم. بله، آقای من. من به قدری ضعیف و ناچیز شده‌ام که دیگری را مسبب بدبختی‌هایم می‌دانم. به قدری ناشناخته شده‌ام که حتی اگر کریستف کلمب دیگری هم زاده شود، نمی‌تواند مرا کشف کند. همانند دیگی هستم که سر و ته شده و تمام محتویات آن خالی شده است. من خالی از شناخت خود هستم. به قاره‌ی هفتم بدل گشته‌ام. چند وقت پیش‌، وقتی که هوای فرار مرا رها نمی‌کرد، به رشت سفر کردم، تنها. تصمیم گرفتم هرچند کوتاه ناتالی را زیست کنم. همیشه سفر با قطار را ترجیح می‌دهم. زنی در صندلی کناری من در قطار نشسته بود. پسر و دختری در دو صندلیِ طرف دیگر من نشسته بودند. به آن‌ها نگاه کردم. لباس‌هایشان تکرار کلیشه‌های دو دسته‌ی همیشه تکرار شونده بودند. دختر را میشد به راحتی در دسته‌ی زنان ایرما وپیِ ایرانیزه شده قرار داد. شلوار جینِ سیاه به تنگیِ شلوار لاتکسیِ ایرما وپ در فیلمی به همین نام، به کارگردانی آسایاس، کاپشنی نه چندان بلند و نه چندان کوتاه، آرام گرفته در اواسط ران‌های لاغرِ دختر، بلوزی مشکی در زیر کاپشن و موهایِ بلند مشکی مشخصات ظاهری دختر را فاش می‌کنند. پسر اما در دسته‌ی دیگری قرار داشت. در دسته‌ی موجوداتی به نام انتلکت‌ها. پسر که موهایی فر و سبیلی نازک داشت، پیراهنی آستین کوتاه و گشاد با طرح‌هایِ زیاد و تکرار شونده به تن داشت. با خود فکر کردم که چه راحت می‌شود آدم‌ها را بر اساس پوشش دسته‌بندی کرد. حال اگر بر این قائل باشیم که پوشش‌ها از جهان و تفکر آدم‌ها خبر می‌دهند، پس به راحتی می‌توان آدم‌ها را از هم جدا کرد. خوب، حال اگر بر این باور باشیم که بسیاری از تفکرات باید نابود شوند تا جهان از ابتذال رهایی یابد، می‌توان بعضی از تفکرات را به مثابه‌ی زباله در نظر گرفت. ناگهان به تصویری در کودکی پرتاب شدم. تصویر پدربزرگم در باغ سیب‌زمینی. او پس از برداشت محصولات آن‌ها را جداسازی و به دسته‌های سالم، نسبتا سالم و خوراکِ دام تقسیم می‌کرد. آنچه که در انتها می‌ماند، زباله بود که باید می‌سوخت. سپس آن‌ها را به آتش می‌کشاند تا نابود شوند. فورا به فکری دیگر پرتاپ شدم. هولوکاست برایم تصویر شد. قطار را سراسر آتش دیدم. همه می‌سوختیم. بیچارگانی بودیم که زردی‌مان را به سرخی آتش می‌دادیم. آقای من، این تفکرات محصول زیستن من در اردوگاه کار اجباری است. باور کنید محل زندگی من فرقی با اردوگاه کار اجباری نازی‌ها ندارد. حال که این نامه را برایتان می‌نویسم، در خانه نیستم، بلکه در کافه‌ای به اسم پارادیزو، واقع در خیابان مطهری، کوچه‌ی مهرداد هستم. حال که بیشتر فکر می‌کنم، البته که من در اردوگاه کار اجباری آلمانی‌ها گرفتار هستم. خوب، بگذارید شفاف‌تر بگویم .من معلم زبان آلمانی هستم. از دوران پاندمی کرونا به بعد، کلاس‌های آنلاین از محبوبیت زیادی برخوردار شدند. من هم بر این موج سوار شدم و از هزینه و زمان زیادی که در این شهر بی‌سامان تهران برای رفت و آمد صرف می‌شد جلوگیری کردم. پس خانه‌ی من، محل کار من و محل کار من، خانه‌‌ی من است. از صبح که چشمانم را می‌گشایم و به سرعت در کلاس حاضر می‌شوم تا عصر که کلاس‌ها تمام می‌شوند، آلمانی حرف می‌زنم. من بعد از کار، از اردوگاه کار اجباری به سلولم منتقل می‌شوم که در این مورد، تغییر مکانی صورت نمی‌گیرد، چون باز هم در خانه هستم. تنها شیوه‌ی تفکر، دیدن و زبان من است که تغییر می‌کند. حال که برای چند روز از اردوگاه اجباری مرخصی گرفته بودم، حال و هوای آن اما همچنان در من زندگی می‌کرد. آقای من، لطفا باور کنید هیچ ابایی از اعتراف کردن خودم پیش شما ندارم. حتی این که شما یا شخص دیگری بگویید یا بگوید که چه موجود رقت‌انگیز و مریضی هستم، این مرا نه آشفته می‌کند، نه ناراحت و یا خجالت‌زده. حال دیگر حتی نگران نقاب خود در خیابان، در جمع و هیچ‌جا نیستم. در این لحظه حتی نگران مرگ هم نیستم. فقط می‌دانم که وجودی در من مرده و وجود جدیدی در انتظار تولد است. من دردهای زایش را می‌کشم. من نمی‌دانم که به تنهایی قادر به زاییدنِ این منِ جدید هستم یا قابله‌ای را انتظار می‌کشم تا بیاید و دردهای زایش مرا پایان دهد. آیا اصلا قبیله‌ای هست تا قابله‌ را به سمت من روانه کند؟ به هفتی بدل گشته‌ام که تا نزاید همچنان بلاتکلیف رو به بالاست. پس این قابله کجاست تا هفت مرا به هشت بدل کند که دوباره بر زمین فرود آیم و راه بروم. من از تغییرات نمی‌ترسم. من از این کودکِ در انتظار تولد نمی‌ترسم. خواه این کودک هیولایی باشد. من از نپذیرفته شدن این تازه متولد شده می‌ترسم. آقای من، به نظرم آن چیزی که ناتالی را از خانه‌اش دور کرد، ترس از نپذیرفته شدن تغییراتش بود. انسان را چه می‌شود که تغییر را تاب نمی‌آورد؟ آیا این همان انسانی نیست که هراکلیتوس او را چنان توصیف می‌کند: نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت، چرا که هنگامی که برای بار دوم از آن عبور می‌کنیم، دیگر نه آن رودخانه رودخانه قبلی است و نه تو آن آدم قبلی. مگر انسان در سیلان نیست؟ خوب، این همان نقطه‌ای است که مرا از خانه فراری می‌دهد. من آلیسی بودم که از رودخانه عبور کردم. حال که ناتالی شده‌ام، نه دیگر آلیس هستم و نه دیگر آن رودخانه همان رودخانه‌ی قبلی که مرا یکبار همچون یانوس عبور داده‌ است. حال درصدد پریدن از رودخانه‌ی خود هستم. اما این بار رودخانه خروشان و عریض در چشمانم ظاهر می شود، همچون هیولایی که در صورت من می‌غرد. این بار اما پریدن برایم سخت است. چرا که دیگر آلیس، دختری سبک‌ پا، نیستم. این بار ناتالی، زنی هستم سنگین پا، سنگین از بار مادرانه‌ای که در رحمش احساس می‌کند، همانند ناتالی شما، که بعد از فرار به همسرش زنگ می‌زند و می‌گوید که حامله است. اما این بار کودکی خود را باردار هستم. من آلیس را باردار هستم. روح مادرانه‌ای پیدا کرده‌ام که مرا به دیدنِ عکس‌های کودکیم با مادرم سوق می‌دهد. همانند مادر در فیلم رولت چینی شده‌ام. من مادری هستم گاه آبستن تقدس و گاه آبستن خطاهای فاحش. من انسان هستم. انسانی در تکاپویِ متولد شدن از خطاهایش. خطاهایی که او را به تولدی زرتشت‌گونه مبارک می‌کنند. تولدی به صلابت و لطافت بهاری در پاریس.

امروز آخرین روزی است که من به شما نامه می‌نویسم و جالب است که من این آخر را در خانه به پایان رساندم. من دیگر همانند سه روز قبل به کافه نرفتم تا برای شما بنویسم، بلکه در خانه ماندم و به خانه فرصت دوباره‌ای داده‌ام. خانه دیگر برایم اردوگاه نیست، هرجا که هست، حتی اگر خانه هم نیست، همراز من و هم‌ جریان با من در رودخانه‌ام است. حال دیگر آلیسِ خود را زاییده‌ام و رهایش کردم تا شاید در فرصتی دیگر به من بازگردد. من این بار دیگر از رودخانه عبور نکردم، بلکه خود را به آن سپردم تا خودش مرا عبور بدهد. زندگی برایم همانند بازیِ کامپیوتری جومانجی در کودکی‌ام شده است. من در جریان آب، این بازی را چنان سخت نگرفته که از لذت‌هایش محروم شوم و نه آن را چنان ساده پنداشته که گِیم اُوِر شوم.

با احترام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *