نامه­ای به لی­ سون کیون ، سئول، کره­ی جنوبی

130
3

 نویسنده: الهه برزگر

تاریخ: 7 / دی / 1402

از طرف : الهه برزگر، دختر نویسنده­ای که جوانی­اش با فیلم­های شما گذشت.

سلام. نمی­دانم حالا دیگر می­توانید فارسی بفهمید یا نه! من که بلد نیستم کره­ای بنویسم، اما با این امید که شما دیگر می­توانید فارسی بخوانید به همین زبان خودم حرف می­زنم. درهرحال، نیت مهم است، مگرنه؟ خب اجازه بدهید شما را مثل هم­وطنان خودتان آجوشی صدا بزنم. می­دانم که در کره به مردانی که از نظر سنی بزرگ­تر از آدم هستند باید بگویی آجوشی چون محترمانه­تر است. پس من هم همین کار را می­کنم.

آجوشی، وقتی امروز صبح آن خبر را شنیدم خشکم زد. هم متعجب شدم ، هم نشدم! خبر می­گفت شما در ماشین­تان به زندگی خود پایان داده­اید. نمی­دانم چگونه این گار را کردید، اما باید بگویم شجاعت زیادی می­طلبد آدم دست به چنین کاری بزند. مرگ و به طبع آن چگونگی دستیابی به مرگ برای خودش شجاعتی می­خواهد که بشخصه آن را دارا نیستم.

متعجب شدم چون به نظرم آدم موفقی بودید، و شکه شدم چون می­فهمیدم غمگین هستید و بالاخره یک روزی کار دست خودتان می­دهید. می­دانستم پشت لبخندتان در برنامه­های تلویزیونی کلکی سوار کرده­اید. لابد می­پرسید از کجا می­دانم. چشمان­تان آجوشی. چشمانتان غم داشت. سخت است جایی زندگی کنی که هیچ­کس نفهمد در دلت چه می­گذرد. گاهی به نقطه­ای از زندگی می­رسی که دلت می­خواهد کسی خودش حرف­های رسوب کرده در ته دلت را بفهمد، زبان باز کند و بگوید «نرو.» حتی در حد همین یک کلمه­! انگار حجم وسیعی از موفقیت و شهرت هم در بعضی مواقع اصلاً ارزشش را ندارد.

آجوشی سریال پاستا یادتان هست؟ آن زمان بود که از بیشتر شما خوشم آمد. حتی به سرم زد بیایم سئول و ملاقاتتان کنم. که بگویم چقدر لبخندهای زیبایی دارید. اما نیامدم. نگفتم. نشد. حالا هم دیگر خیلی دیر شده. لبخندتان، حس شوخ­طبعی­تان، قدوبالای­تان، هنر بازیگری­تان، همه و همه خیلی زیبا بود. یادم نمی­رود چقدر بعد از هر قسمت از سریال­تان حجم وسیعی از ماکارونی و رشته­های پاپیونی را حرام می­کردم تا مثل شما پاستا بپزم. که بعدش بیایید بچشید، یک­وری کنارم بایستید و بگویید « این چرا ادویه­اش کم است؟»

حالا که رفته­اید آن­طرف، اوضاع خوب است؟ خوشحال­تر از زمینِ آدم­ها هستید؟ همیشه به­مان گفتند مرگ خودخواسته بدجوری خدا را عصبانی می­کند. زیرا آخرسر او باید تصمیم بگیرد، اما گاهی به جایی می­رسیم که با وجود این آگاهی پا می­کنیم توی کفش خدا. می­فهمم. من می­فهم.. بعضی­وقت­ها دیگران آن­قدر آزارت می­دهند که با خودت می­گویی « جهنم خدا در مقابل زمین این آدم­ها حکم بهشت را دارد.» وقتی به این فکر می­کنم که لحظه­ی آخر در ماشین­تان وقتی حضرت عزرائیل را ملاقات کرده­اید، ممکن است پشیمان شده باشید و کسی نبوده که کمکتان کند قلبم درد می­گیرد.

آجوشی، در کشور من هم اوضاع همین است. فرقی با شما ندارم. اینجا هم آدم­ها با قلبی باکره می­میرند و در اکثر مواقع کسی نیست که انتهای قلبشان را ببیند .

بعضی­وقت­ها فقط همین­که بگویند « می­فهمم» برایت کفایت می­کند ، ولی دریغ می­کنند. نمی­دانم.. شاید گمان می­کنند خودمان می­دانیم، یا آن­قدر قوی هستیم که لازم نیست بشنویم. آجوشی، آن­دنیا وقتی به محضر خدا رسیدید ترس برتان ندارد. اگر اعضای بدنتان بخواهند حرف بزنند مطمئناً چشمان­تان خواهد گفت بخاطر چه زخم­هایی درد کشیده و اشک­ها ریخته!

آجوشی، بخاطر همه­ی لبخندهایتان و حجم وسیع خوب بودن­هایتان که کسی ندید از شما متشکرم و برای­تان اشک خواهم ریخت.

آن­دنیا حتماً به ملاقاتتان خواهم آمد. البته بنده قصد دارم در 100سالگی به مرگ طبیعی بمیرم. فکر نمی­کنم زمان زیادی باشد. پس به زودی یکدیگر را می­بینیم. قول بدهید آنجا دیگر یک امضاء به من بدهید.

ارادتمند شما

الهه برزگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 دیدگاه برای “نامه­ای به لی­ سون کیون ، سئول، کره­ی جنوبی

  1. خیلی زیبابود
    قلب های باکره بدون ابنکه کسی لمسشان کرده باشد

  2. مثل همیشه کلامت گرم و صمیمی بود. از اونهایی که از دل برآمده و لاجرم بر دل میشینه. کاش زنده بود و این نامه رو میخوند. البته اون موقع متنش یه مقدار فرق می‌کرد ولی شاید از کشتن پشیمونش میکرد. نمیخوام بهت عذاب وجدان بدما ولی بعضی وقتا آدما به قول خودت به همون یه کلمه “نرو” احتیاج دارن.
    به هر حال کاریش نمیشه کرد. فقط امیدوارم که اونجا حال و روزش بهتر از اینجا باشه.

  3. به جرئت میتونم بگم قشنگترین نامه ای بود که خوندم.
    هر زمان که شما دست به قلم میشید من منتظر خلق یک اثر شگفت انگیز از جانب شما هستم
    ذهن خلاق شما تحسین میکنم