نامه­ای به لی­ سون کیون ، سئول، کره­ی جنوبی

14
0

 نویسنده: الهه برزگر

تاریخ: 7 / دی / 1402

از طرف : الهه برزگر، دختر نویسنده­ای که جوانی­اش با فیلم­های شما گذشت.

سلام. نمی­دانم حالا دیگر می­توانید فارسی بفهمید یا نه! من که بلد نیستم کره­ای بنویسم، اما با این امید که شما دیگر می­توانید فارسی بخوانید به همین زبان خودم حرف می­زنم. درهرحال، نیت مهم است، مگرنه؟ خب اجازه بدهید شما را مثل هم­وطنان خودتان آجوشی صدا بزنم. می­دانم که در کره به مردانی که از نظر سنی بزرگ­تر از آدم هستند باید بگویی آجوشی چون محترمانه­تر است. پس من هم همین کار را می­کنم.

آجوشی، وقتی امروز صبح آن خبر را شنیدم خشکم زد. هم متعجب شدم ، هم نشدم! خبر می­گفت شما در ماشین­تان به زندگی خود پایان داده­اید. نمی­دانم چگونه این گار را کردید، اما باید بگویم شجاعت زیادی می­طلبد آدم دست به چنین کاری بزند. مرگ و به طبع آن چگونگی دستیابی به مرگ برای خودش شجاعتی می­خواهد که بشخصه آن را دارا نیستم.

متعجب شدم چون به نظرم آدم موفقی بودید، و شکه شدم چون می­فهمیدم غمگین هستید و بالاخره یک روزی کار دست خودتان می­دهید. می­دانستم پشت لبخندتان در برنامه­های تلویزیونی کلکی سوار کرده­اید. لابد می­پرسید از کجا می­دانم. چشمان­تان آجوشی. چشمانتان غم داشت. سخت است جایی زندگی کنی که هیچ­کس نفهمد در دلت چه می­گذرد. گاهی به نقطه­ای از زندگی می­رسی که دلت می­خواهد کسی خودش حرف­های رسوب کرده در ته دلت را بفهمد، زبان باز کند و بگوید «نرو.» حتی در حد همین یک کلمه­! انگار حجم وسیعی از موفقیت و شهرت هم در بعضی مواقع اصلاً ارزشش را ندارد.

آجوشی سریال پاستا یادتان هست؟ آن زمان بود که از بیشتر شما خوشم آمد. حتی به سرم زد بیایم سئول و ملاقاتتان کنم. که بگویم چقدر لبخندهای زیبایی دارید. اما نیامدم. نگفتم. نشد. حالا هم دیگر خیلی دیر شده. لبخندتان، حس شوخ­طبعی­تان، قدوبالای­تان، هنر بازیگری­تان، همه و همه خیلی زیبا بود. یادم نمی­رود چقدر بعد از هر قسمت از سریال­تان حجم وسیعی از ماکارونی و رشته­های پاپیونی را حرام می­کردم تا مثل شما پاستا بپزم. که بعدش بیایید بچشید، یک­وری کنارم بایستید و بگویید « این چرا ادویه­اش کم است؟»

حالا که رفته­اید آن­طرف، اوضاع خوب است؟ خوشحال­تر از زمینِ آدم­ها هستید؟ همیشه به­مان گفتند مرگ خودخواسته بدجوری خدا را عصبانی می­کند. زیرا آخرسر او باید تصمیم بگیرد، اما گاهی به جایی می­رسیم که با وجود این آگاهی پا می­کنیم توی کفش خدا. می­فهمم. من می­فهم.. بعضی­وقت­ها دیگران آن­قدر آزارت می­دهند که با خودت می­گویی « جهنم خدا در مقابل زمین این آدم­ها حکم بهشت را دارد.» وقتی به این فکر می­کنم که لحظه­ی آخر در ماشین­تان وقتی حضرت عزرائیل را ملاقات کرده­اید، ممکن است پشیمان شده باشید و کسی نبوده که کمکتان کند قلبم درد می­گیرد.

آجوشی، در کشور من هم اوضاع همین است. فرقی با شما ندارم. اینجا هم آدم­ها با قلبی باکره می­میرند و در اکثر مواقع کسی نیست که انتهای قلبشان را ببیند .

بعضی­وقت­ها فقط همین­که بگویند « می­فهمم» برایت کفایت می­کند ، ولی دریغ می­کنند. نمی­دانم.. شاید گمان می­کنند خودمان می­دانیم، یا آن­قدر قوی هستیم که لازم نیست بشنویم. آجوشی، آن­دنیا وقتی به محضر خدا رسیدید ترس برتان ندارد. اگر اعضای بدنتان بخواهند حرف بزنند مطمئناً چشمان­تان خواهد گفت بخاطر چه زخم­هایی درد کشیده و اشک­ها ریخته!

آجوشی، بخاطر همه­ی لبخندهایتان و حجم وسیع خوب بودن­هایتان که کسی ندید از شما متشکرم و برای­تان اشک خواهم ریخت.

آن­دنیا حتماً به ملاقاتتان خواهم آمد. البته بنده قصد دارم در 100سالگی به مرگ طبیعی بمیرم. فکر نمی­کنم زمان زیادی باشد. پس به زودی یکدیگر را می­بینیم. قول بدهید آنجا دیگر یک امضاء به من بدهید.

ارادتمند شما

الهه برزگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *