به مادربزرگ عزیزم

168
0

نویسنده: از طرف آیدا آذین­فام

نامه‌ای به مادربزرگم؛

مادربزرگ قشنگم، مامان سیمای نازنینم دلم لک زده برای بوییدن دست‌هایت…

دست‌هایی که همیشه بوی سیب سرخ میداد.

وقتی تو بودی زندگی قشنگ‌تر بود، صدای خنده‌هایم توی کوچه می‌پیچید. 

گنجشگکان لابه‌لای شاخ و برگ درختِ توی حیاط لانه می‌کردند، و صدای جیک‌جیکشان خودِ خودِ زندگی بود…

حالا چقدر همه چیز فرق کرده است..

دیگر هیچ رهگذری از توی کوچه صدای خنده‌ها و قهقهه‌هایم را نمی‌شنود، 

دیگرهیچ پرنده‌ای روی درخت خشکیده‌مان لانه نمی‌کند…

دیگر هیچ بهانه‌ای آنطور به خنده‌ام نمی‌اندازد، که اشک توی چشمم حلقه بزند…

اما بیشتر وقت‌ها اشک می‌ریزم…

البته هنوز هم می‌خندم، اما خنده‌هایم پژواک احساس شادی در درونم نیست…

خنده‌هایی خشک و زننده سر می‌دهم که مرا بیش از پیش به دام جنون می‌اندازد…

مادرم می‌گوید وقتی کوچک بودم، همیشه برایت نامه می‌نوشتم! 

وقتی‌که مامان و بابا دعوایم می‌کردند یا دلم می‌گرفت، نامه نوشتن برای توتنها پناه دل کوچکم بود…

 حالا که بزرگ شده‌ام و تو دیگر نیستی…

اما دلم هنوز کوچک است و گویی خیال بزرگ شدن ندارد…

بعضی وقت‌ها دلم فقط می‌خواهد تو باشی تا در آغوشت جا خوش کنم 

و دنیای من در گرمی آغوش تو خلاصه شود…

بعد به یاد می‌آورم که زمان گذشته است و اکنون یک بزرگسال محسوب می‌شوم 

و چون رودخانه‌ای که آب را به رویش بسته‌اند، تشنه‌ام!

تشنه‌‌ی بودن و زیستن…

اما به راستی زیستن از من دریغ شده‌ است..!

نه بارانی می‌بارد و نه جویباری راه به سوی من کج می‌کند… 

و خاک من، خاکی که روزی چنان حاصلخیز بود که گلهای زیادی در آن می‌رویید، 

از بی‌آبی ترک می‌خورَد، خرد می‌شود و در خود فرو می‌رود…

و به دره‌ای بدل می‌شود که چون زغالِ توی آتشدان زیر آفتاب سوزان می‌سوزد و خاکستر می‌شود..

و حالا چون گذشته تنها تو را دارم که برایت بنویسم…

از تو می‌خواهم دعای باران بخوانی.. 

تا شاید کویر دلم به یمن باران بهاری، به دشتی سرسبز و پر گل بدل شود… 

چرا که شنیده‌ام دعای مادربزرگ‌هایی که نزد خدا رفته‌اند، زود می‌گیرد…

دلتنگ تو، آیدا

۲۱ آذرماه ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *