به پول عزیزم که همیشه ازش متنفر بودم

128
0

نویسنده: فاطمه اهرم زاده

پول عزیز، سلام. حالت چطوره؟ اگر از حال منم می‌پرسی، اذیتی نیست بجز دوری از تو!

شاید این جمله‌ چاپلوسانه ‌بنظر بیاد و برای اینکه بخوام مفت و مجانی بیای پیشم، که بعدشم تا هنوز گوشه‌ات به نوک انگشتم نخورده، بفرستمت بری و به جات بقیه رو بیارم؛ ولی نه، جدی گفتم، بخاطر خودت!

یعنی راستشو بگم درسته که اخیرا داشتم دنبالت می‌گشتم بخاطر هر کس و هر چیزی که فکرشو بشه کرد احتمالا، بجز خودت؛ ولی الان دیگه بی‌خیالت شدم و تصمیم گرفتم همون‌جور که قبلا ازت دور بودم، بازم دور بمونم! چون نمی‌خوام کارایی که می‌کنم فقط برای تو یا بقیه باشن، دوس دارم کارایی که می‌کنم محورش حس خودم باشه و خالصانه، حتی اگر تهش برام هیچ چیز باقی نمونه یا چیز جدیدی به دست نیارم.

ولی فکر کنم هنوز برات عجیب باشه که اگر واقعا همین‌طوره که میگم، پس چرا اذیت میشم که ازت دورم؟ دروغ گفتم؟ بخاطر نیاز آدما به پول گفتم؟ اصلا چرا نوشتم متنفرم؟

جریان اینه که وقتی الان داشتم بیشتر بهت فکر می‌کردم، تازه یادم افتاد که نماد اصلی تو اسکناسه که از کاغذ ساخته میشه و کاغذم که از درخت. درختم که یکی از معدود خفن‌ترین و قشنگ‌ترین و زندگی ‌بخش‌ترین چیزای روی کره‌ی‌زمینه و من واقعا تعجب کردم که چرا تا الان تقصیر استفاده‌ی بد آدما ازت رو به دوش تو می‌نداختم و ازت متنفر بودم. که تازگی هم فقط به‌خاطر فشار بی‌پولی می‌خواستمت برعکس این همه عمر که ازت دوری کردم.

واقعا اینجور وقتا ناامید کننده میشم، ولی بازم خوشحالم که ماهیت واقعی‌ات رو فهمیدم.

آخ وایسا، الان که بیشتر دقت کردم دیدم حتی سکه و طلا اینا هم همین‌طورن البته، در هر شکلی که باشی فقط بخشی از طبیعت بودی که قرار بود کارای خیلی خفن‌تری کنی، ولی آدما یهو جد و والدینتون رو گرفتن و تیکه تیکه و ذوب کردن و ازشون شما رو ساختن. بازم میگم واقعا ناراحتم که ازت متنفر بودم و شرمنده، واقعاِ واقعاِ واقعا ببخشید.

و اما اگر بخوام بیشتر از فکرای خودم بگم، حالا می‌تونم تصور کنم که شاید اصلا حتی به‌خاطر نفرت درختا و طلاها و این چیزا از کارای بد آدما به وجود اومدی تا انتقامشونو ازشون بگیری و به وجود اومدنت اصلا به خاطر علاقه ی زشت آدما به قدرت و له کردن بقیه برای خودشون نبوده، بلکه می‌خواستین انقد باز کمک کنین توی همین قدرتی که دوست دارن غرق شن، تا توسط خودِ قدرت نابود بشن! تا شما بالاخره بتونین آزاد بشین.

با این چیزا که گفتم، حالا اگر مشکلی نداشته باشی، برعکس گذشته که کلا رغبت نمیکردم نگاهت کنم حتی، دوست دارم بغلت کنم، نازت کنم و از این زنجیره ها تشکیل بدیم که دور خودمون می‌چرخیم و می‌خندیم بخاطر حال خوبی که داریم. تازه از بادی هم که بهمون می‌خوره و انگار داریم پرواز می‌کنیم و از بقیه جدا می‌شیم لذت ببریم کنارش و بقیه آدما رو جز اونایی که واقعا درختا رو دوس دارن، راه ندیم بین خودمون.

ولی خب اینا فقط آرزوهای منه و متاسفانه هنوزم باید ازت دوری کنم چون آسون بدست نمیای و اگر بخوامت باید هنوز کارایی کنم که دوست ندارم؛ الان فقط تنها کاری که می‌تونم برای نزدیک شدن بهت بکنم، همینه که وقتی چیزی می‌نویسم از احساسات و فکرایی که دارم، مث الان به این مسابقه‌ها بفرستم تا ببینم مقبول میشه در ازاشون تو رو بهم بدن یا نه؛ اما، اما، اما اگر روزی از این همه نفرت و انتقام و حس بد خسته شدی، حتما بهم بگو. این‌دفعه دیگه قول میدم هرجایی باشی میام پیدات می‌کنم و روت داستانا و نقاشیای جدید می‌کشم یا می‌تونم از این هواپیما کاغذیا بسازم و نامه به بقیه روت بنویسم و اصن هرچیزی که دوست داری، یا می‌تونم خاکت کنم تا ازت یه درخت زندگی بخش جدید دربیاد با میوه‌ها و حالتی که کسی نتونه الان حدس بزنه چی باشن! ولی حتی از اجدادتم بهتر باشی. خودمم پیشت می‌خوابم تازه، چون بهرحال اونقد از واقعیت می‌دونم که پول به تنهایی دوباره رشد نمی‌کنه و شبیه درختایی که والدینشونن نیست. پس من پیشت می‌مونم تا بتونیم با هم ترکیب شیم و تبدیل به یه چیز جدید بشی، هر چی که خودت دوس داری و این‌دفعه دیگه انقد احتمالا به تنهایی قدرت‌مندتر از همه شدی که دیگه نذاری آدما و بقیه از کسی برای خواسته‌های خودشون استفاده کنن!

از این به بعد ارادتمندِ تو: فاطمه اهرم زاده

09/11/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *