به تصویرم در آینه!

15
0

نویسنده: محدثه مقدم
فرستنده: من

گیرنده: خودم

تاریخ: ۱۶/ دی‌ماه/۱۴۰۲

      سلام، به آشنایی که هرروز با او ملاقات میکنم و بیگانه­ای که شروع کردن صحبت با او تا به امروز طول کشید.

اولین باری که با تو روبرو شدم را فراموش کرده­ام، اما امروز و در این لحظه به یاد دارم که برای سالهای طولانی از تو متنفر بودم. اینکه گناهت چه بود را شاید حتی خود من هم نمی­دانستم. از اینکه هرروز چشم باز می­کردم و اولین نفر تو را در آینه می­دیدم بیزار بودم و از اینکه آخرین چهره­ای بودی که قبل از خواب ملاقات می­کردم، حالم به هم میخورد؛ به لبخندت حسادت می­کردم و گریه­ات هم رقت­انگیز بود.

دنیای تو همیشه با من متفاوت به نظر می­رسید. کودک که بودم همیشه لبخند بر لب داشتی و چشمانت از هیجان شناختن دنیایت برق میزد. گاهی گمان می­کردم اگر دستم را دراز کنم و اولین قدم را به سمت تو بردارم دیگر آن صفحه­ی شیشه­ای که میان ما حائل شده مانع بزرگی نخواهد بود؛ فکر می­کردم تو هم دستم را در دست می­گیری و مرا با خود به دنیای شادت در آن سوی آینه خواهی برد.

راستی چه شد که لبخندت رنگ باخت؟ نفرت من از زندگی باعثش بود؟

هرچه بزرگتر شدی، آینه برایت کوچکتر شد و برای فاصله گرفتن عجله داشتی اما این که به کجا می­خواستی بروی را حتی من هم نمی­دانم. چه چیزی برای تو از من مهمتر بود که برای رسیدن به آن من را پشت سرت جا گذاشتی؟ اصلا هر چه که بود، به آن رسیدی؟ به گمانم نه.

با خنده و اشتیاق می­رفتی و گاها با گریه بازمی­گشتی، دلم برایت می­سوخت. احساس بیگانگی­ام با تو از همان روزها شروع شد. بزرگتر شدی و دیگر هرروز صبح در آینه به من سلام نمی­کردی و دیگر آخرین تصویر شبهایم هم نبودی، دیگر با دیدنم لبخند نمی­زدی و این اولین جرقه­ای بود که شعله کشید و تمام عشقم به تو را خاکستر کرد. تا مدت ها مانند دو غریبه به زندگی ادامه دادیم و این بدترین بخش رابطه نبود؛ بدترین بخشش آن بود که انتقاد را شروع کردیم. در جامعه­ی ما همه حرف از انتقاد و انتقادپذیری می­زدند و این بهتر است اما چیزی که هیچکس به آن اشاره نکرد این بود که من و تو برای انتقاد کردن و ایراد گرفتن از یکدیگر زاده نشده بودیم؛ قرار بود من تو را دوست داشته باشم و تو من را، و برای زندگی در این دنیای بی­رحم همین کافی به نظر می­رسید. این حقیقت کوچک و انکارناپذیر را فراموش کردیم که باید بی قید و شرط یکدیگر را دوست بداریم و هرچه این عشق کمرنگ­تر شد، تو دورتر شدی.

من تنها دوست تو بودم که قصد رفتن نداشت اما با فاصله گرفتنت هر دو تنهاتر شدیم. ماه­ها از پی هم گذشتند و در نهایت روزی به خودم آمدم و متوجه شدم سالها گذشته است.

باورت می­شود؟ من و تو که روزی جزئی جدایی ناپذیر از هم بودیم حال برای سالها بود که واقعا یکدیگر را ندیده بودیم و طبق اصل ثابت تمام روابط انسانی، وقتی برای مدت­های طولاتی از کسی دور باشی دیگر نمی­دانی چگونه میتوان بحث را شروع کرد و این شد که این سکوت تا به امروز حفظ شد.

روزی که دوباره با تو مواجه شدم را نیز به درستی به یاد دارم. در اتاقم نشسته بودم و از پنجره آسمان را تماشا می­کردم که به طرزی باورنکردنی زیبا بود و ناگهان، انعکاس تصویر تو بر شیشه توجهم را جلب کرد؛ بزرگ و زیبا شده و از دوران کودکی و نوجوانی­ات فاصله گرفته بودی. انعکاس تصویرت در کنار عظمت آسمان شگفت­انگیز بود.

برای واضح­تر دیدنت به سمت آینه چرخیدم و تو هنوز همان جا بودی، چشمانت غمگین بود اما با دیدن من لبخند زدی و لبخندت دوست داشتنی­ترین اتفاق روزهایم شد.

تمام دلایلم برای نفرت از تو همانند ابری تیره بود که با لبخندت کنار رفت و نور طلایی رنگ خورشید بر زیبایی وجودت تابید و درخشیدی. شاید در گستره­ی گیتی زیباترین نبودی اما در قاب آینه بیشتر از آنچه که نیاز بود درخشیدی و برای اولین بار، من کور نبودم.

در تمام سالهایی که از پی یکدیگر گذشته بودند، حقیقتی ناچیز وجود داشت که من از درک آن عاجز بودم، تو خود من بودی، تمام منی که نادیده گرفته بودمت.

 گرچه حال و هوای دنیا تفاوتی با امروز نخواهد کرد و تو به رشد خود ادامه خواهی داد؛ گرچه سالها بعد دیگر همان آدمی نیستی که روز اول در آینه ملاقات کرده بودم اما ازین پس من تو را بی قید و شرط دوست خواهم داشت و به این عشق افتخار خواهم کرد؛ حتی اگر روزی برسد که احساس ناکافی بودن به وجودت بازگردد و جای این عشق را دوباره نفرت پر کند بدان که در آن سوی آینه کسی هست که برای لبخند تو دنیایش را فدا خواهد کرد.

حتی اگر کسی که به مقصد می­رسد همانی نبود که به راه افتاده، حتی اگر روزی به قاب آینه نگریستی و خودت را نشناختی هم این را فراموش نکن که از این بعد من توام، و تو خود منی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *