نامه به مادرم…

134
0

نویسنده: هنگامه محمدی
دوماه و بیست و سه روز است رفته ای. خیلی ناگهانی بود و مارا درشوک بزرگی گذاشت. طوری که هنوز گاهی بیرونم حس می کنم بهم زنگ خواهی زد و دوباره این شانس را می یابم که صدایت را بشنوم. این خیال حسرت بار فقط یکی دوثانیه ی گذراست. و بعد یادم می آید که تو رفته ای. و رفتن تو مرا یک قدم به مرگ نزدیک تر کرده، طوری که فکر می کنم اگر هر لحظه ای پیش بیاید که بروم، چه رد پایی از خودم گذاشته ام!.
چیزی که همیشه در پی اش بودم رشد کردن بوده و در این فرصت باقی مانده قبل از رفتن تنها سعی ام این است رشد کنم. رشد کردن شامل شناخت خودم، اطرافیانم و جهانیست که مارا احاطه کرده است.
بعد از شش ماه کم کم حس کردم از یاس و پوچی کمی می توانم به سوی حرکت و سفر گام بردارم. هرچند که هنوز نبودن فیزیک تو اندوه عمیقی به مفهوم زندگی می پاشاند. اول اینکه دیگر خودم هم دوست ندارم باشم
اما دوما وقتی تن به توفیق اجباری ماندن می دهم ، می اندیشم بودنم بحر چیست؟
یعنی فکر می کنم همین سفرهایم و تجربیاتم را باید در قالب اثری تبدیل کنم تا شاید قبل از رفتنم اندیشه ام را بتوانم به عنوان ردی از خودم به جا بگذارم. آیا این از اشتیاق انسان برای جاودانگی می آید؟
من فکر می کنم از آنجایی که بی علاقگی ام به شهرت آب می خورد نیازی به این کار ندارم. می توانم بی نام و نشان فقط سفر بروم و لذت ببرم و هیچ اثری خلق نکنم و هیچ اندیشه ای به جا نگذارم، اتفاقا این طوری راحت تر است. اما انتخاب کرده ام مسیر راحت تر را انتخاب نکنم. چون پرداختن به اندیشه ام با توسل به هنر روح م را ارضا می کند. پس می نویسم ، می سرایم، عکس می گیرم ، می سازم و خلق می کنم تا این زمان باقی مانده قبل از رفتن را تاب بیاورم…بی تعارف وقتی عزیزترین هایت می روند، زندگی دلچسبی اش را از دست می دهد.

کتابی که میخوانم راست می گوید. این غم تمام نمی شود، چون این فقدان و غم بخشی از وجود من شده. کسانی که فکر می کنند این هم می گذرد، هموز غم گران زندگی شان را تجربه نکرده اند. نه مادر، نمی گذر.
مادر دلتنگی برا تو شبیه دیگر دلتنگی هایی که تا به حال چشیده ام نیست. دلتنگی برای تو تلخ تر از آن است که عمق و ریشه اش قابل توصیف باشد. انگار به آهستگی رو به مردن می روی و نمی میری.
مثلا طوری برایت دتنگم که در هر ثانیه و هرجا همه چیز تو را یاد من می اندازد. ترکیه هستم و انگار خاطره ها با تو اینجا داشتم، اما ما هرگز با هم آنجا نبودیم، اما همه چیز مرا یاد تو می اندازد. شهر وان را دوست داشتی، نان سمیت دوست داشتی و قهوه را…آخ که همه چیز یادآور تو است.
آنقدر قهوه دوست داشتی که بعد رفتنت لب به قهوه نزده ام، و نخواهم زد. نه تنها قهوه را کنار گذاشتم که انگار هرچیزی که رنگ و بوی بودن داشته باشد پس زده ام..یکی اش موهایم است که تراشیدم.
سفر هم نبودنت را حل نمی کند و من در افسردگی عمیقی دست و پا می زنم و برای به سطح آمدن جلسات روانکاوی می گیرم.  چطور یک شخص یا یک چیز میتواند معنای همه چیزباشد و رفتن و عدم آن، معنای کل زندگی را نفی کند! چقدر سفر مرا شوق زده و دلزنده می کرد، حالا همه آن ذوق خالی از معنا به نظر می آید و فقط دلتنگی جاریست، عمیق و پی درپی….و زندگی از همیشه غمگین تر است.
مهم نیست چقدر می خواهم درلحظه باشم، اما نبودنت حواس درلحظه ماندنم را پرت می کند، مرا می برد به تمرکز نبودنت، نداشتند. در کافه ای نشسته ام و نمایش فی البداهه جوانان ترک را می بینم و نمی بینم. دلتنگی در چشمانم حلقه می زند و روی گونه ام پهناور می شود. قلبم از همیشه سنگین تر است، مثل چیزی اضافه که می خواهم بکشمش بیرون و سینه ام را خالی و رها و سبک کنم.
خسته ام، بیش از ۳۰ سال، یک خستگی چندین صد ساله …
هرچقدر که حتی گاهی حس کنم هستی، یا حتی تو را درخودم حس کنم، اینکه حس کنم زیر پوستم هستی، در دستانم، در قدم زدنم، در اخلاقیاتم، در چشمانم، باز ساده نیست. میخواهم صدایت را بشنوم، حرفای همیشگی ت را، که باز بگویی دست از سفر بکش و من داستان ماهی سیاه کوچولو را برایت بگویم. دلم میخواهد دستت را، پوستت را نوازش کنم. و یک بار دیگر محبت را در آغوشت تجربه کنم.

مادرگفته بودی آرزوی دوران مجردی تو هم بود که جهانگردی کنی. می دانم در همه جا و هرقدم با منی، پس حالا بیا با هم دنیا را بگردیم. من خیلی جاها دستم را به دستت میدم و قدم میزنیم. یا با هم می دویم، تو دیگر زانوی نازنینت درد نمی کند، با من رها و آزاد و سلامتی، با هم حرف میزنیم، چیزهایی که مرا یاد گذشته می اندازد بهت نشان می دهم. می خندیم و خوشحالیم. دست در دست هم در کوچه و خیابان های سفید و آبی تونس قدم می زنیم…به خاورمیانه می رویم، و به آسیا…و این بودن تو هرچند فیزیکی و کافی نیست، اما تا حدودی تسلی بخش است. به هرحال نبودنت مثل زخمی باز است که بسته نمی شود، دردش همیشه نفس می کشد.
مادر دوستی از افریقا عکسی از مرا می فرستند از زمانی که در افریقا بودم، من به آن دختر نگاه می کنم، آنی که موهای بلند و فر دارد و خوشحال و سرزنده سفر می کند. و به او حسودی ام می شود که هروقت اراده می کرد دست به تلفن می شد و صدای مادر را می شنید یا تصویرش را می دید و محبتش را داشت. دیده بودی کسی را به خودش حسادت کند؟

روانکاوم می گوید “درد و احساساتت را مشاهده کن، کتاب هایی که می خوانم همین را می گویند، مدیتیشن که سالهاست آموختم درباره همین است.و من درد را مشاهده می کنم که چطور عمیقا در من رخنه کرده و ذره ذره مرا می خورد. اشک هایم را مشاهده می کنم. ادمهای اطرافم را، نبودنت را…نمی دانم کمکی می کند یا نه، اما دارم مشاهده می کنم. قبل از تو می دانم جواب میداد. اما حالا همه چی نقص شده است. مشاهده می کنم خشم و تنفری که درونم جاریست ، مشاهده می کنم چقدر دردمانده ام و انگیزه در من مرده است.
مشاهده می کنم که دیگر مثل قبل مثبت اندیش نیستم و به آدمها اعتماد ندارم‌ . من کل این درد نفس گیر را مشاهده می کنم.

و حالا یک سال و چهارماه و سه روز گذشته است مادر
دارم فرم ویزا را پر می کنم و می رسم به مشخصات مادر و یک گزینه آنجا هست که می توانم تیک بزنم و بگویم که تو فوت شده ای و دیگر در این دنیای مادی نیستی. همین دوباره مرا شوک زده می کند و حقیقت برای هزارمین بار به روی م سیلی می زند و من از دردش به گریه می افتم. گوله گوله اشک می آید و می رود.
جانا الان باید بودی و سفرهای خانوادگی می رفتیم. تاریخ تولد و مرگت را می نویسم و زندگی ات مثل فیلمی کوتاه در ذهنم مرور می شود. و دلتنگی را حس می کنم که به پهناوری آسمان در من جاریست.
چه حماقتی که ثانیه های گرانبهایی را از دست دادم که می توانستم بیشتر بگویم دوستت دارم، در آغوش بکشمت و بیشتر لمست کنم.

دوستت دارم

از طرف خانم کوچولوی مادر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *