نامه ای به خودم، دوست فراموش شده ام!

231
0

نویسنده: سوگند زاهدیان‌فرد

خیلی روزها به تو حسرت از دست دادن فرصتهایت بابت انجام ندادن همه کارهایی که باید انجام میدادی
و ندادی را دادم.
خیلی وقت ها ناراحت شدی، شکست خوردی، ناامید شدی و حتی عصبانی شدی و از دیگران رنجیدی و
مثل یک بمب ساعتی هرلحظه منتظر انفجار بودی ولی آخرش من دعوتت کردم به آرامش مصنوعی که
تو باید تمام ناراحتیت را قورت بدهی و تو رفیق بامعرفت من خودت را سرزنش کردی، لباسهایت را
مرتب کردی، اشکهایت را پاک کردی، موهایت را شانه زدی و با دست گوشه لبانت رو بالا کشیدی و
گفتی باید بلند شوم آدمها نباید تاریکی هایم را ببینند من حالم بی وقفه باید خوب باشد. اما اگر من میگذاشتم
دیگر به بعضی آدمها اشتباهی و بی حد و مرز مهربانی نمی کردی که مزدت یک بی مهری
غیرمنصافانه “نداشتن حتی جایی در گوشه ای از قلبشان” باشد!
خیلی شب ها وقتی که خودت را زیر سنگینی پتو پنهان کرده بودی و منتظر خوابی عمیق و آسوده بودی
و من بی وفا میدانستم در این لحظه ها فقط من، سکوت و تو هستیم مدام سرزنشت کردم چرا حواست به
رفتارت نبود و فلان حرف را زدی، نکنه کسی رو نارحت کرده باشی، نکنه صبح خبر از دست دادن
کسی رو بشنوی که از قضا امروز برایش از 5تا کاریی که خواهش کرده تو فقط 4تا را انجام دادی واقعا
چرا !! و تو بمانی و عذاب وجدان!!! و هزاران نکنه… نکنه ….هایی که هیچ وقت این آدمیزاد بی نوا را
رها نمیکنن و آنقدر پرسه میزنن تا بخواب برویم.
بگذار اعتراف کنم…
ناباورنه این من بودم که حواسم به تو نبود نه آدمها…من تورا آزار دادم. واقعیت این است که آدمها
آنقدرها هم نامهربان و سنگدل نیستن که وقتی دردت را بگویی برایت کاری نکنن، همدردی نکنند و
دستانت را به گرمی نوازش نکنند.
میدانی …خیلی وقت ها که داشتی لحظه هایی را به دوش می کشیدی که تا عمق مغز استخوانهایت تیر
می کشید، از درد عجیب اضطراب و استرس داشتی ،از تاری دید چشمات کلافه بودی و از سردردهای
بی وقفه کم طاقت شده بودی…این من بودم که فقط خواستم مودب، مهربان و قوی به نظر برسی .دردت
را از آدمها پنهان کنی و تحمل کنی و تو تحمل کردی اما آدمها حتی روحشان خبر نداشت از حال بدت…
چون من نگذاشتم .
وقت هایی که دلت میخواست کاری نکنی، استراحت کنی و بگذاری دنیا راه خودش را ادامه بدهد اما من
مجبورت کردم به کار بی وقفه یا شاید آن زمان هایی که گردنت از درد خم می شد و با دست نگه می
داشتی برای خواندن بی وقفه کتابها و نوشتن و… که آخرش هم سهمت شود چشمانی که حالا ضعیف شده
اند و اضافه شود تحمل کردن سنگینی پل عینک روی بینی ات …بازهم من مقصر بودم.
سخت بود …سخت ترم شد…زندگی را می گویم ،اما تو قوی ماندی و نگذاشتی من متوجه شم زمان را
که چگونه 30و خورده ای بهار از عمرمان سپری شد یا لااقل من نگذاشتم که گاهی سنگینی شونه هایت
را خالی کنی بر من.

و حالا من و تو در آستانه ی دهه سوم زندگی تازه یکدیگر را پیدا کردیم …رفیق دیرینه و همیشگی
من،خودم!
مرا ببخش برای سالهایی که مراقب تو نبودم، منصف نبودم اما باور کن همیشه دوستت داشتم اما خب راه
را اشتباه می رفتم.
حالا دیگر همه چیز تغییر کرده یا لااقل بهتر بگویم من خیلی تغییر کردم ،پیش تر از هرچیز برای نابالغ
بودنم مرا ببخش و بعد از آن قول بده همیشه آدم خوبی باشی و در حد توانت به دیگران خدمت کنی و
سخت کوش باشی ولی به خودت استراحت هم بدهی. یادت باشه که …
تو حق داری گاهی خواسته و ناخواسته دیگران رو نادیده بگیری وقتی خودت نیاز به مراقبت داری…
تو حق داری برای چیزهایی که دوست نداری یا نمی توانی به دیگران نه بگویی….
تو حق داری اگر دلت خواست بی خبر سفر بروی و حتی گاه گاهی گوشیت را خاموش کنی …
تو حق داری خسته، غمگین و بی حوصله شوی و حتی دوست من از ته دلت زار بزنی …
و تو حق داری وقتی خسته ای جمع آدمها را ترک کنی و برای ساعاتی غرق حال خودت باشی …
راستی حتی حق داری تمام توت فرنگی های داخل یخچال را تک و تنها بخوری و با کسی تقسیم
نکنی….
فرامش نکن هر چقدر هم که در کار و زندگی و حرفه ات موفق شوی در نهایت تو فقط یک انسان
معمولی هستی و باید به زیبایی از زندگی ات لذت ببری مثل همه ی آدمهای رها روی کره ی خاکی مان.
آدمهایی که به خوشان حق دادن اشتباه کنن ،بچگی کنن ،خسته شون ،غر بزنن،عصبانی شون و شاید
گاهی اگر لازم شد بمب ساعتیشان را هم منفجر کنن !
مرا ببخش که باتو بودم اما تو را ندیدم ….
1402/08/03

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *