به تنها ستاره خاموش شده آسمان قلبم

21
0

نویسنده: زهره زینال زاده

به نام ایزد منان

به تنها ستاره خاموش شده آسمان قلبم

سر آغاز هر نامه سلام است و من نیزبعد از یاد خدا سر دفتر این لوح را سلامی به گرمی عشق پاکدلان  پاکباخته آغاز میکنم. و تقدیم میکنم به آموزگار عشق، سلطان همیشگی قلبم، به تو که تپش های قلبم شدی و شادی را جایگزین غم کردی و جای همیشه خزان پاییز را به شکوفه های امید بهار بخشیدی. در مکتب جان درس وفاداری آموختی به من و نگاه عشق و  دفتر صداقت را به من تقدیم کردی. از دوست داشتنها، زیبایی، محبت و از عشق برایم گفتی و چقدر دلم میخواست از شوق پرواز و رویای یکی شدن برایت بنویسم اما افسوس…

ناصر جان! دوست داشتی بدانی بار درد و رنجی که با وجود آن همه شور عشق می کشم چیست. و چقدر دلم میخواست بگویم اما دهانم را مهر کردند برای گفتن و پاهایم را قفل برای رفتن…من عشق میخواستم ، تو عشقبازی. لحظه های با هم بودن مان هر دو تشنه بودیم، تشنه یک بوسه، من از سر عشق، تو برای عشقبازی… این مرا در برزخی گرفتار کرد، هزار مرتبه سوزان تر و دردناک تر از جهنم. برای رهایی از این برزخ چاره ای جز انتخاب نداشتم. و چه کشمکش سختی بین عشق و ایمان در جانم بود. هردو در یک کفه ترازو در دلم جا داشتند. قادر به انتخاب یکی و رها کردن آن دیگری نبودم و هر دو را نیز در قالب جانم جای نبود و من بی آنکه دلم بخواهد دستانت را رها کردم و بی آنکه چیزی بگویم فقط التماس کردم که دیگر به دیدارم نیایی. چشمانم در آن لحظه  شاهد دور شدن عزیزترین کسم از جلوی دیدگانم شد. همانجا پشیمان شدم، چقدر دلم میخواست این را فریاد بزنم تا باز گردی اما نتوانستم. تو آنقدر دور شدی تا از جلوی دیدگانم محو شدی. من ماندم و گل پرپر شده عشقم به دست خودم…

 تو گفتی که می‌آیی…گفتی می‌آیی…گفتی می‌آیی… تا روز قرار این جمله را مدام تکرار کردم. امید داشتم که می‌آیی و با این خیال آمدم. آمدم تا از ناگفته ها برایت بگویم و کلمه ای که هرگز بر زبان نیاوردم از اعماق قلب و با تمام وجود بگویم که “دوستت دارم”.  تا بگویم فقط “باش” که اگر نباشی قلبم از تپش می ایستد، میمیرم، آمدم تا بگویم این عاشق سوخته دل را در صحرای عشق ناکام مکن… اما تو نیامدی. نیامدی و با نیامدنت قلبم آنچنان شکست که صدای شکستنش را شنیدم مثل خرد شدن تمام استخوان‌های تنم بود قلب آسمان نیز از این شکستن شکست، من و آسمان، هردو گریستیم در غربت عشقی نا فرجام. تو نبودی که ببینی می‌شود برای خیس نشدن از باران آسمان به زیر چتری پناه برد اما برای فرار از باران چشمانم هیچ چتری پناه نبود مگر دیدار تو…

 ساعتها زیر قطرات ریز و تند باران به انتظار آمدنت ماندم زمین خشک گونه هایم زیر آسمان طوفانی چشمانم خیس خیس شد اما دستان تو برای پاک کردن اشکهایم نبود…

آری! این را در پاییزی ترین ویرانی دل مینویسم که نا خواسته چشمانم را به انتظار آمدنت گذاشتی، در روزی که آسمان چشمانم از آسمان بالای سرت بارانی تر است…

تو مرا برای همیشه با یک دل عاشق در سرزمین دود و آهن تنهای تنها رها کردی و رفتی…

بی آنکه متوجه باشم خود در جایی که اولین بار نگاهمان با هم تلاقی کرد یافتم و به یاد آوردم که از دوست داشتن برایم گفتی “دوستت دارم” این جمله ای بود که گوشم هزاران بار آن را شنیده بود اما صدای تو در قلبم طنین دیگری داشت و توانست مرا در بند خود گرفتار کند. تو برای این دوست داشتن تنها حرمت گذاشتی و من بهای سنگینی برایش پرداختم…

من همه چیز را باختم بی آنکه چیزی از لحظه های تلخ زندگی ام بدانی، از لحظه های سخت بیقراری و انتظار. دیگر چیزی برایم نمانده جز تلی از خاکستر آرزوهایم جز فریاد های خاموش درون سینه ام، جز نگاه غریبی که از غربت چشمانم به بیکران دریای نگاهت دوخته شد…

عشق، انتظار، اشک، بی قراری، این خلاصه زندگی ام بود که کوله بار امیدم شده  بود اما تو همه را به باد دادی و سوزاندی…

 من میخواستم در دریای نگاهت غرق شوم اما تو نگاهم را، صدایم را، وجودم را، و عشقم را از من ربودی و مرا به دریا نرسیده در غروب غمگین ساحل دریای نگاهت، بی نشان و بی نام، در زیر شنهایش مدفون ساختی و تا ابد مرا در حسرت امواج نگاهت سوزاندی…

ای کاش به حرمت اشکهایی که ریختم، به احترام نگاهی که به انتظار آمدنت به در می دوختم و به پاس عشق با من چنین نمیکردی و آتش بر خانه دلم نمیزدی و اینگونه اشک حسرت را از چشمان خسته ام جاری نمی ساختی  و قلبم را نمی سو زاندی و ای کاش می دانستی دل کندن از تو که عزیزتر از جانم بودی کاری است محال…

عشق من قاب عکسی خالی از عکس بود که شکست و صدای شکستنش فقط به گوش خدا رسید و تنها قلب آسمان از این شکستن به لرزه درآمد…

می سپارمت به خالق عشقمان

دوست دار همیشگی تو زهره

آذرماه ۱۳۷۹

اکنون ۲۳ سال از نوشتن این نامه می ‌گذرد ومن که امیدی برای خواندن این نامه از جانب تو را نداشتم حالا فرصتی پیش آمده و کورسوی امیدی شده برای اینکه آن را برایت ارسال کنم باشد که بخوانی….

آن روز وقتی رفتی و دیگر هرگز بر نگشتی من سخت بیمار شدم و یک ماه روزه سکوت گرفتم و بعد از آن خدایم مرا در آغوش گرفت و من در آغوشش آرام گرفتم. آنقدر به من نزدیک شد و به او نزدیک شدم که توانستم اورا ببینم وعطرش را استشمام کنم. روحم با نفس مسیحایی اش عجین شد و جانی دوباره به من بخشید که مرا به دنیایی فراتر از دنیای آدمیان برد و آرام آرام جای تو را در قلبم گرفت و پادشاه همیشگی قلبم شد…

سبک بال شدم، آزاد و رها از هر بندی. آنچنان در آسمان عشقش پرواز می کردم که گوییی هرگز زمینی نبوده ام …

حاصل عشق تو شد زیباترین حس دنیا در وجودم که اگر تمام دنیا را بدهند تا این حس را بگیرند هرگز چنین نخواهم کرد.

عزیزم! تو با رفتنت گنجی به من ارزانی داشتی که هرگز با بودنت نمی‌توانستم آن را بدست بیاورم.

آری مهربانم! تو پلی شدی برای رساندنم از تاریکی به نور، و من از تو به خدا رسیدم. برای این همیشه ممنون عشقی که به من دادی و مدیون رفتن بدون خداحافظی ات هستم…

تو پرستویی بودی که از پاییز دلم کوچ کردی و نمی‌دانم به بهار کدامین دل سفر کردی اما آرزو میکنم  تا ازل بهار بماند برای دلت…

نور حق روشنای راهت

 دی ماه ۱۴۰۲

فرستنده: زهره زینال زاده

گیرنده: ناصر.الف

تاریخ: ۹/۱۰/۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *