به: بانویی شگفت و جاودان

134
2

نویسنده: علی ملایی

سلام بانوی شگفت و جاودان من
بی مقدمه اگر بخواهم از احوالم با تو حرف بزنم باید با آبِ دیده و آتشِ دل برایت بنویسم:
امروز حال عجیبی داشتم. در عمق خیالت غرق یاد و خاطراتت بودم. از تو لبریز شده بودم، انگار در من حلول کرده بودی یا نمی‌دانم شاید… شاید من در تو حلول کرده بودم. برای یک لحظه در عوالم خیال یا شاید هم در عالم شهود و مکاشفه در هیئت تک‌درختی برایم ظاهر شدی. به تو نزدیک شدم، محکم تو را بغل کردم و بعد با تو یکی شدم. ما را بریدند و بردند و از ما دفتری سفید ساختند. امروز با خودم تمام لحظات با تو بودن را مرور می‌کردم و به من فهماندند که ما دونفر نبودیم، یکی بودیم که کسی داشت ما را در دفتر یادداشتش کنار هم می‌نوشت و از ما داستان می‌ساخت؛ شاید هم افسانه یا اسطوره. به قول تو: اسطوره‌های ساکت و گمنام! آره عزیزم آره، همان‌طور است که تو گفتی:
ما عاشقان کوچک بی‌قصه نیستیم
اسطوره‌های ساکت و گمنام عالمیم
دوست دارم حالا که به ظاهر از هم دوریم، با نوشتن نامه‌هایی این دفتر یادداشت را، این کتاب خاطرات را با هم ورق بزنیم.
این صفحه‌ی اول است، بانو!
اولین نامه‌نگاری شاعرانه‌مان یادت هست؟
می‌شود تک‌تک لحظاتمان را از صدهزار زاویه روایت کرد؛ حتی از زاویه‌ی دید آن کسی که ما را در کنار هم می‌نوشت و هم من، هم تو خوب می‌دانیم که این من نبودم، که آن تو نبودی. کسی دیگر بود که داشت ما را در کنار هم می‌نوشت.
سه‌شنبه بود و باز مثل هر هفته، به ظاهر برای جلسه‌ی شعر اما در حقیقت برای دیدن تو آمده بودم جلسه. با شوق و ذوق آمده بودم که بعد از جلسه باز بایستیم و با هم حرف بزنیم همان گفتگوهای بعد از جلسه‌ی شعر که برای من از خود جلسات، شاعرانه‌تر و شیرین‌تر بود. توی این مدت فهمیده بودم که نامه دوست داری، چند رباعی گفته‌ای که اتفاقا خیلی خیلی هم خوبند و حالا که شروع کرده بودی به غزل گفتن، گاهی محدودیت‌های شعر خسته‌ات می‌کرد و می‌گفتی که فایده ندارد باید بروی سراغ همان داستان‌نویسی؛ ولی واقعیت این بود که تو بمب استعداد بودی و حیف بود که شاعری را هم در حرفه‌ای‌ترین شکل ممکنش تجربه نکنی. منی که منتظر پیامت بودم که نوشته باشی: شعر جدید گفتم… نظرتون؟ و البته یادش بخیر تو آن روزها برایم شما بودی و همه‌ی خطاب‌ها جمع و رسمی بود.
همه‌ی این‌ها در من حل شد و شد یک غزل‌نامه. آمده بودم تنها به این شوق که بعد از جلسه، رو در رو برایت بخوانم. اما تو نیامدی و من هم که در خودم نمی‌دیدم که بتوانم تا هفته‌ی آینده صبر کنم برایت فرستادمش درست مثل یک نامه.
برایت نوشتم:
سلام سلام
«امروز شعر جدیدی نخوندم ولی میخواستم بعد از جلسه یه غزل براتون بخونم و در موردش حرف بزنم و احیانا توضیحاتی بدم ولی مثل این‌که بنا بوده غزل رو به جای این‌که ازم بشنوید، ازم بخونید. این غزل متأثر از حضور شما و علاقه‌مندی‌ها و دغدغه‌هایی که این مدت ازتون دیدم، شکل گرفت. باشد که در این اوضاع اُمیکرونی مرهمی باشه و امیدوارم مقبول طبع مردم صاحب هنر شود»
و بعد شعر را فرستادم:
سلام خواهر خوبم منم برادرتان
نشسته شعر من امروز در برابرتان

شما که شعر بلند کتاب دنیایید
نشد که شعر بگویید خب فداسرتان!

ولی نه‌، خواهشا از شاعری کناره نگیر
که تشنه‌ایم و هواخواه حوض کوثرتان

بله! شراب طهوراست شعرهای شما
بهشتِ گمشده‌ی ماست بین دفترتان

نسیم سبز بهار است شعرتان بانو!
سپیدِ صبحِ امید است و نور باورتان

رباعیات شما مثل یک غزل خوب است
شمیم شب‌شکن است و گل معطرتان

غزل شبیه شما و شما شبیه غزل
گمان کنم که غزل دختر است، دخترتان

در آخر این‌که بدانید! چشم در راهم
در آخر این‌که بگویم حضور انورتان-

همیشه در طلب قصه‌هایتان هستم
همیشه منتظر شعرهای دیگرتان

ساعت دوازده و چهارده دقیقه شب فرستادم و پنج‌دقیقه بعد
با باحال‌ترین و کوتاه‌ترین جواب ممکن مواجه شدم: “سلام من اخوی بر روان طیبتان”
می‌خواستم به خاطر این حاضرجوابی و طنز موقعیتت بترکم از خنده از این جواب موزون و اخوی گفتنت، و بعد نوشتی:
«واقعا نمیدونم چی بگم. یک دنیا حس خوشایند و دل‌پذیر رو چطور میشه بیان کرد»
و نوشتی:
«امروز خیلی خسته شده بودم ولی شعرتون حسابی خستگی رو از تنم به در برد، حتی الان می‌تونم برم پیاده‌روی
بازم ممنونم ازتون. بسیار برام ارزشمنده»
و شگفتا از ذوق آتشین و تند و تیز تو از طبع آینه‌وار و صاف و زلال تو؛ بیست و چهارساعت نشده جواب غزل‌نامه‌ام را نوشتی و چه ذوقی کردم که این نامه‌بازی قشنگ شاعرانه را ادامه دادی. ساعت هنوز دوازده نشده بود، دقیقا ساعت یازده و چهل و یک دقیقه شب بود که جواب نامه را برایم فرستادی:
« تقدیم به شما… (ایراداتش رو بر مبتدی بودنم ببخشید.)
سلام تازه‌ی من بر روان اطهرتان
چه خوش به پنجره آمد غزل‌کبوترتان

نوشته‌اید که: “شعر بلند دنیایی”
بلند مرتبه باشد همیشه اخترتان

شراب‌خانه‌ی روحانی است ذات شما
درود من به طهورای جان مادرتان

کنار نهر بهشتی و چشمه‌ی کوثر
خدا کند بنشینیم، در برابرتان

سعادتی‌ست برایم که هر سه‌شنبه رسد
شمیم تازه‌گلی از میان دفترتان

دوباره از همه سو می‌رسد صدای پرش
و باز شعر نوشتم، شدم پیمبرتان

در آخر این‌که فراخ است قافیه اما
ضرورتاً بنویسم حضور انورتان-

که ضمن خواندن اشعار ناب فاخرتان
چه افتخار بزرگی، شدم معاصرتان»

و من که ذوق کرده بودم از این جواب شاعرانه:
«سلام سلام صدتا… نه صدتا کمه هزار هزارتا سلام
شما گفتید نمیدونم چی بگم، منم میگم نمیدونم چی بگم از این همه سرعت عمل و طبع حساس و گیرا و مثل آیینه شفاف و زلال»
تو نوشتی:
« دیشب که گفتم اونقدر انرژی شعرتون زیاد بود که اگه دیروقت نبود واقعا می‌رفتم پیاده‌روی »
و من نوشتم:
«من که الان میل دویدن دارم
و چنان [خوشحالم]، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی‌ست که مرا می‌خواند»

و تو گفتی:
«منم می‌خواستم بنویسم دویدن گفتم شاید باورپذیر نباشه»
ولی حقیقت ماجرا این بود که دلم می‌خواست پرواز کنم حتی اگر واقعیت نداشته باشد حتی اگر باورپذیر نباشد. تو بی‌بال پریدن را به من هدیه دادی.
دوست دارم با مرور این لحظاتی که نه منی در کار بود و نه تویی بلکه هر دوی ما در حالت غرقگی در بحر بی‌کران و عمیق عشق یکی شده بودیم، طولانی‌ترین نامه‌ی تاریخ را بنویسم چرا که به قول رفیق مشترکمان مولوی:
هست طومار دل من به بلندای ابد…
و از دل چون طومار بلند به بلندای ابد غیر از یک طومار بلندبالا چیز دیگری تراوش نمی‌کند ولی بگذار مثل کتابِ آن که ما را در دفتر یادداشتش در کنار هم می‌نوشت، این نامه هم نزول تدریجی داشته باشد.
دوستت دارم به خاطر تک تک لحظات نابی که با تو تجربه کردم لحظاتی که برای من تجربه‌ی چشیدن شراب معنوی عارفان بود که مرا از من می‌گرفت و به جهانی ورای این دنیا می‌برد که در آن‌جا جز ساقی و مطرب و می، جز شادی خالص و جز سرور محض نبود. و به قول پل اِلوار: «به خاطر دوست داشتن دوستت دارم.»
و به قول نزار قبانی:
«أُحِبُّكِ،
و لا أضعُ نقطةً في آخرِ السَطْرْ»
دوستت دارم
و در پایان سطر نقطه‌ای نمی‌گذارم

هشتم بهمن‌ماه هزار و چهارصد و دو
علی تو

نویسنده: علی ملایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “به: بانویی شگفت و جاودان

  1. چقدر این بخشِ ما دونفر نبودیم ، یکی بودیم که کسی داشت ما را در دفتر یادداشتش کنار هم می‌نوشت و از ما داستان می‌ساخت زیبا بود … .