نامه‌ای به خودم

150
7

نویسنده: سمیه سمیعی
نوشتن نامه را دوست دارم. اغلب این کار را انجام می دهم. نامه های زیادی برای افراد زیادی نوشتم. نامه هایی که هرگز ارسال نشد و به دست هیچ گیرنده ای نرسید. مدتی است که برای خودم نامه می نویسم. نوشته های مکتوب شده ای که شاید روزی آنها را به تنها فرزندم تقدیم کنم. شاید هم این کار را نکنم و آنها را مانند بقیه نوشته هایم در صندوق کوچک زیر تختم نگهداری کنم. خوبی نامه نوشتن برای خودم این است که، هر موقع آن ها را بخوانم به خاطر خواهم آورد چه دوره ای از زندگی ام، چه مشکلات، درگیری ها یا مصائبی را پشت سر گذاشتم. ممکن است از مرور آنها درس هایی بگیرم و یا حتی به خودم افتخار کنم. شاید از برخی واکنش ها یا کارهایی که در آن زمان انجام داده ام پشیمان شوم. شاید هم به خودم حق بدهم و دریابم که در آن دوره بهترین تصمیم را گرفته ام.
اکنون می خواهم در این نامه بخشی از شرایط زندگی و تصمیمی که گرفتم را بر روی کاغذ بیاورم.
سلام من. امیدوارم روزی که این نامه را می خوانم در شرایط خیلی بهتری باشم و از خواندن این نامه احساس خوبی به خودم داشته باشم.
روی دو زانو کف آشپزخانه نشسته ام و مشغول برق انداختن سرامیک هستم. خون انگشتم قطع نشده. خط خون از جای بریدگی روی سفیدی سرامیک ردی از خود به جا می گذارد. دوباره آن را پاک می کنم. هر بار با خودم تکرار می کنم: خدا را شکر دخترم اینجا حضور ندارد و شاهد چنین منظره ای نیست. نمی بیند! مادرش روی زمین افتاده و در حال تمیز کردن متر مربع به متر مربع سرامیک سفید رنگ آشپزخانه ی خانم دکتر است.
حتما اگر اینجا بود. خشمگین می شد. با عصبانیت به من می گفت: بلند شو! و با ناسزا گفتن به خانم دکتر، من را ِکشان ِکشان از این خانه بیرون می برد. بعد هم با بغض به من می گفت: گفته بودی فقط آشپزی می کنی! چند بار گفتم بگذار بروم سرکار؟ هر بار میگویی درس بخوان! برو دانشگاه! درس بخوانم بروم دانشگاه که چی بشود!؟ که بعد کف خانه ی مردم کار کنم؟ تو مگر دانشگاه نرفتی؟ مگر لیسانسه ی این مملکت نیستی؟ پس چرا؟ پس چرا؟….
اینجا جمله اش قطع خواهد شد. چون بغض کرده و تا دهن باز کند، اشک هایش جاری می شود و روی گونه هایش سُر خواهند خورد. هر موقع بغضش می گیرد، سکوت می کند. بعد لبهایش را محکم بر روی هم می فشارد تا جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. چانه ی کوچک و باریکش شروع می کند به لرزیدن.
وای که وقتی چانه اش به لرزه می افتد؛ گویی تمام وجودم در حال لرزیدن است . دلم می خواهد آن لحظه زمین و زمان را به هم بدوزم. هر کاری لازم باشد انجام بدهم تا آرام بگیرد.
سرم را بالا آوردم و نفس عمیقی کشیدم. خانم دکتر روی مبل لم داده و با تلفن همراهش مشغول بود. حس حقارت کردم. دیدن این صحنه رقت انگیز بود. خانم دکتری که روی مبل لم داده و من که دو قدم آن طرف تر روی سرامیک دو زانو نشسته بودم. پیش بند چرک و خیس  روی تنم دهن کجی می کرد. قطره عرقی از روی شقیقه ام راه خود را تا روی گردنم در پیش گرفته بود. نفس نفس می زدم و انگشت بریده ام می سوخت. دستمال کثیف را توی دستم فشردم تا خون روی سرامیک چکه نکنه. از جا بلند شدم. به اطراف نگاهی انداختم. کارم تمام شده بود. غذا های پخته شده را داخل ظرف های مخصوص ریخته بودم تا کمی خنک شوند. آنها را درون یخچال چیدم.
دخترم فکر می کند من هفته ای دوبار به منزل خانم دکتر می آیم تا فقط برایش غذا بپزم. نمی داند تمام کارهای خانه را انجام می دهم. آخر با آن حقوق ناچیز چطور می توانم زندگیمان را اداره کنم؟ مجبورم دو روز در هفته هم بعد از پایان کارم به اینجا بیایم تا شاید کمکی بشود برای اموراتمان. از خانه ی خانم دکتر بیرون آمدم. فکرم به قدری مشغول بود که ایستگاه اتوبوس را رد کردم. به خودم آمدم دیدم باید یک مقدار از مسیر را برگردم تا به ایستگاه برسم. فکرم درگیر پیشنهاد خانم دکتر بود. یکی از دوستانش برای مادر سالخورده شان دنبال پرستار می گردد. که فقط آخر هفته ها؛ یعنی پنج شنبه و جمعه را در کنار پیرزن باشد و از او مراقبت کند. در طول هفته خودشان نوبتی از مادرشان نگهداری می کنند. اما آخر هفته ها می خواهند زمان خود را صرف خانواده و تفریح خودشان بکنند. حقوق پیشنهادیش خوب بود. با حقوق کاری خودم و دستمزد خانم دکتر خیلی اوضاع بهتری پیدا می کردیم. ولی به دخترم چه بگویم؟ حتما اعتراض خواهد کرد. حق هم دارد! او چه گناهی کرده تا چشم به این دنیا گشوده فقط یک مادر از دار دنیا به خود دیده است. که او هم شب و روز در حال کار کردن است. پس کی تفریح کنیم؟ دلم لک زده برای یک کافه رفتن با دخترم. به خصوص الان که بزرگتر شده و برای خودش خانمی شده.
یاد زمان هایی افتادم که با هم به فلافل فروشی نزدیک محله می رفتیم. طفلی بچه ام ارزان ترین ساندویچ را هم دوست داشت.
ولی همان وقت ها نیز، گاهی پول برای خرید دو تا ساندویچ فلافل نداشتم. برای او می خریدم و می گفتم من میل ندارم. گرسنه نیستم یا امروز خانم اکرمی غذا زیاد آورده بود کلی غذا خوردم. تو بخور عزیزم، نوش جانت، بخور قربانت بروم. او نیز با هر گاز بزرگی که به ساندویچ میزد، با همان لپ های باد کرده و دهن پُر می پرسید: حتی یک گاز هم نمی خوری مامان؟ منم با خنده جواب می دادم: نه، حتی یک گاز هم جا ندارم. گرسنه نیستم. بعد با ولع شیشه نوشابه نارنجی رنگ را سر می کشید.
همیشه مقداری از ساندویچش را نمی توانست بخورد. آن وقت من، به بهانه ی حیف است مادر، چرا پس نخوردی ؟ ته مانده ی ساندویچ را دو لپی می گذاشتم توی دهانم تا جلوی ضعف و گرسنگی ام را بگیرم و بتوانم تا خانه دوام بیاور.
اگر این کار را قبول کنم خیلی خوب می شود. می توانم یکی از روز هایی که پیش خانم دکتر نمی روم ، بعد از کارم با دخترم به کافه برویم. از آن کافه های شیک و با کلاس. ولی نه! آن ها خیلی گران هستند و غذایشان هم خیلی کم است. وسط یک بشقاب بزرگ کمی کلم و سیب زمینی با یک تکه ی کوچک، سینه ی مرغ گریل شده و مقداری سس که بیشتر برای تزئین استفاده شده را، می گذارند جلویت. آدم که با آن ها سیر نمی شود!! اصلا به یک کافه ی معمولی می رویم. تازه آنجا کلی عکس و سلفی هم می گیریم.
ولی طفلی دخترکم خیلی تنها می شود. حتی پنج شنبه و جمعه ها، هم باید در خانه تنهایی سر کند. ولش کن، کار چه ارزشی دارد! همه زندگی ام شده است کار! حالا نرویم کافه! چی می شود!؟ همین فلافلی می رویم ! یا اصلا می رویم یک فست فودی معمولی و پیتزا می خوریم. به قول مادرم دل آدم باید خوش باشد !!!
ولی چطوری؟
پول نداشته باشی !
چطوری دلمان خوش باشد؟
ما که نه مسافرت می رویم، نه کافه، نه رستوران، نه سینما، نه تئاتر و نه گردشی. وقتی مدام نگران اجاره خانه و پول رهن هستیم چطور دلمان خوش باشد؟
مادِر منم، چه حرف ها میزد خدابیامرز!
دل باید خوش باشد!!!!؟
پول باید باشد که بتوانی این دل بی صاحب را خوش کنی!
الکی الکی مگر دل آدم خوش می شود!؟
اتوبوس رسید. خداراشکر جا برای نشستن داشت و گرنه با این پا درد و کمر درد چطور می توانستم سر پا بایستم. هر کسی نداند فکر می کند ۵۰ ساله هستم. در حالی که ۳۸ سال بیشتر ندارم. ولی این همه درد و مرض به جانم افتاده. از شیشه اتوبوس به خیابان خیره شدم. رهگذران با سرعت از کنار هم عبور می کردند. ماشین ها برای سریع تر رفتن از هم سبقت می گرفتند و گاهی جلوی هم می پیچیدند. صدای بوق و هیاهو در خیابان پیچیده. این همه عجله برای چه بود!؟ شاید آنها هم کسی را در خانه تنها گذاشته اند و می خواهند با سرعت به منزل برگردند. هوا تاریک و گرفته است.
دوباره به خودم و زندگی ام فکر کردم. یک مادر مجرد ۳۸ ساله با دختر نوجوان ۱۶ ساله. زندگی با من خیلی بی رحم بوده.
در سن پایین شدم همسر یک مرد بی عرضه ی مفنگی!
البته آن موقع نمی دانستم معتاد است. با مصرف مواد هم خودش را نابود کرد و هم من را؛ در سن ۲۷ سالگی بیوه شدم. حالا باید در این شهر درن دشت سگ دو بزنم برای دو زار، تا بتوانم خرج خودم و این طفل معصوم را در بیاورم. دخترک به پای ندانم کاری من و پدرش سوخت. نه بچگی کرد نه نوجوانی.
همیشه پا به پای من بود. در تمام سختی ها و بدبختی ها. زمانی که دانشگاه می رفتم تا بلکه با گرفتن مدرک تحصیلی بتوانم شغل خوب و پر در آمدی پیدا کنم، برای گذراندن زندگی ام، نظافت راه پله انجام می دادم. شب هم می نشستم پای کار در منزل که بسته بندی حبوبات بود. طفلی بچه تا دیروقت کنارم می نشست و با آن دستان کوچکش به من کمک می کرد. برای اینکه بتوانم از پس شهریه دانشگاه و خوردو خوراکمان بر بیایم مجبور بودم سخت کار کنم. حتی برای نظافت راه پله هم دخترم را همراه خودم می بردم. من پله ها را نظافت می کردم و او در ردیف پایین تر روی پله می نشست و خودش را با نقاشی کشیدن سرگرم می کرد. همیشه یک عروسک کهنه و قدیمی را نیز همراه خودش می آورد و گاهی هم با آن مشغول بازی می شد. برای اینکه سرش گرم شود به او می گفتم هر چیزی را که می کشد برای من تعریف کند. او نیز با صدای کودکانه اش به من می گفت که، خودش را کشیده و من را، که کنارش ایستاده ام، با خانه ای کوچک و درخت ی که پُر بود از سیب های قرمز رنگ. کنار درخت،گل های رنگارنگی را به تصویر می کشید. خورشید زرد رنگی که همیشه لبخند بر لب داشت و ابرهای آبی روشن در آسمانش. خانه ای می کشید که روی سقف شیروانی شکلش دود کشی داشت. در آخر دفترش را بالا می گرفت تا نقاشی اش را به من نشان بدهد. روی پله، کنارش می نشستم. دستکش را از دستم بیرون می آوردم و دفترش را می گرفتم. چقدر دلم می خواست همان لحظه درون نقاشی اش می بودم. داخل آن تکه کاغذ زندگی می کردم. تبدیل می شدم به خطوطی درهم؛ با رنگ های ناشیانه که از خط بیرون زده، صورتی کج و کوله با دستانی دراز و پاهای کوتاه. روی صفحه ی کاغذ همان دفتر باقی می ماندم و با بسته شدن دفتر، من هم تمام می شدم و برای همیشه همان جا باقی می ماندم.
ساختمان هایی که در آن نظافت پله ها را انجام می دادم اغلب اداری بودند. بیشتر مواقع کارمندانی که در آنجا کار می کردند برای دخترم خوراکی و اسباب بازی می خریدند. هنگام دریافت آن هدیه ها چشمان درشت و سیاهش برق می زد. اول به من نگاه می کرد تا بداند اجازه دارد آن را بپذیرد!؟ با حرکت سر به او می فهماندم، آن را قبول کند. از اینکه در هر ساختمان اشخاصی حضور داشتند که به او توجه ویژه ای می کردند خوشحال بودم.
برای هر ساختمان که می رفتیم یک اسمی انتخاب کرده بودیم؛ مثلا ساختمان خانم دکتر بادکنکی! خانم دکتری که در آن ساختمان کار می کرد. هر بار به دخترم بادکنکی هدیه می داد.
ساختمان آقای پاستیلی! آقایی که کارمند آنجا بود برایش پاستیل و شکلات می آورد.
ساختمان دختر نقاش! دختری که برایش همین دفتر و مداد رنگی را گرفته بود. خودش هنرجوی همان ساختمان بود و به کلاس نقاشی می آمد. همیشه  یک بوم بزرگ در دستش بود و با آن رفت و آمد می کرد. محبت های آن ها را هرگز فراموش نمی کنم. سختی آن دوران را برایم راحت کرده بودند و با برخورد پر ِمهرشان نسبت به دخترم، باعث می شدند بتوانم با دخترکم به نظافت آنجا رسیدگی کنم. بدون اینکه بهانه جویی کند، سر گرم می شد.
پس زندگی، چه زمانی می خواهد آن روی خوشش را به ما نشان بدهد!؟ این همه سختی کشیدن کافی نبود!؟
می دانم اکنون دخترم در خانه منتظر من است. چقدر خوب که آدم، یکی را داشته باشد و بداند انتظارش را می کشد. با این حس لبخندی بر لبانم نشست.
از اتوبوس پیاده شدم. به سوپر مارکت سر کوچه رفتم و یک بسته نان لواش خریدم. نان لواش را دوست نداشتم ، اما این موقع شب هیچ نانوایی باز نیست. از همان پایین سرم را بالا گرفتم. چراغ خانه روشن بود. چهار طبقه بالا رفتن از پله ها، آن هم با این همه خستگی خیلی سخت بود.
کلید را چرخاندم و در را آرام باز کردم. دخترم خوابش برده بود. به صورت معصومش نگاه کردم. دلم نمی خواهد هر شب او را این گونه منتظر خودم ببینم. روی کاناپه ی کهنه مچاله شده بود. کتاب ادبیات فارسی روی میز باز مانده و مدادی وسط آن جا خوش کرده. زیر کتری روشن و چای آماده بود. همیشه نزدیک برگشتم به منزل، چای تازه، دم می کرد. او هم می دانست همین چای تازه دم خستگی را از تنم در می آورد. یک لیوان چای برای خودم ریختم. آرام به سمت اتاق خواب کوچکمان رفتم . قطره های باران نم نم بر روی شیشه ی پنجره می نشست. پرده را کنار زدم. در حالی که با یک دست لیوان چای را به لبانم نزدیک می کردم ، با دست دیگرم دکمه های مانتوی کهنه ام را یکی یکی باز کردم . صدای دخترم را شنیدم که پرسید:
مامان !!! آمدی !؟
جواب دادم: بله، عزیزم. لباسم را عوض می کنم.
پنجره را باز کردم . دستم را درون جیب مانتوام فرو بردم و تکه کاغذ تا شده را بیرون کشیدم. بار دیگر به شماره تلفن نوشته شده خیره شدم. شماره همان خانمی که برای آخر هفته به دنبال پرستار بود. خانم دکتر من را معرفی کرده بود و شماره را روی تکه کاغذی برایم نوشت و از من خواست، خودم با او تماس بگیرم. دستم را از پنجره بیرون بردم. تکه کاغذ را از میان انگشتانم رها کردم. کاغذ توی باد چرخید و رقص کنان دور شد. قطره های باران روی دستانم می ریخت. انگشتان لاغرم که بند بند آن از کار زیاد چین خورده و زمخت شده بودند، خیس شدند.
بوی باران پاییزی را باید تا اعماق وجودت بالا بکشی.
عطر خاک نم خورده در فضا پیچیده بود.
شاید قشنگی زندگی به همین باریدن باران و پیچیدن عطر خاک و گیاه باران خورده باشد!
یا منتظر ماندن فرزندت در منزل برای برگشتنت از سرکار!
یا نوشیدن همین یک لیوان چای تازه دم که دخترکم برایم آماده کرده!
و داشتن همین خانواده ی کوچک دو نفره ی مادر دختری!
برای لحظاتی از داشتن همه ی این محبت های الهی به خودم بالیدم.
حیف نیست ! آدم تنها کسی که در این دنیا دارد را این همه چشم انتظار خودش نگهدارد!؟
دل آدم باید خوش باشد…
۱۴۰۲/۸/۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 دیدگاه برای “نامه‌ای به خودم

  1. بسیار زیبا
    عالی خیلی قشنگ بود

  2. خیلی زیبا بود…من به نویسندگی علاقه دارم و این متن خیلی من و تحت تاثیر قرار داد…و انگیزه برای نوشتن
    ممنون

  3. بسیار عالی بود به من هم انگیزه دادی برای نوشتن انگیزه دادی

  4. خیلی زیبا و دلنشین بود.دوسش داشتم..🌹

  5. بسیار عالی بود👍

  6. بسیار عالی و دلنشین بود👌