آبگینه

76
0

نویسنده: مرجان ریاحی

عمو جان، از تحیت و سلام که بگذریم برای پرهیز از اطاله کلام و جوابیه به سوال شما که چرا در طهران ماندگار  شده ام، چاره ای ندارم جز اینکه پرده از راز دل خویش برادرم، اما پیش از این که اسرار هویدا شود باید از آموخته هایی بگویم که در هیچ مکتبی  نیاموختم و حتی سفر فرنگ و تحصیل در مدرسه های فرنگی نیز بر من آشکار نکرد چنانچه قاعده درس های زندگی باشد و آنها را باید جملگی در کلاس روزگار آموخت.

چیزهایی هست در خیال نویسندگان و در نصایح اجداد که مخیله را وادار به پیروی از آروزها و امیالی می کند که نه ساخته مغز و فکر ما و نه از سر کشف و شهود شخصی بلکه  تجمیعی از افکار دیگران است.

بنی بشر هر گاه به کشفی در دل خود می رسد چیزهایی را می بیند که پیش از آن هرگز به باورش نمی رسیده است. عموجان، امروز که شکوفه های امرود در منزل ابوی به گل نشسته است و سنگلج و عودلاجان مست از باران بهاری است،  آموخته ام آن کس که پا در دل عاشقی می گذارد بیش از هرچیز باید توان باختن را داشته باشد. اگرچه به ما آموخته اند که عشق سرتاسر فداکاری و ایثار است اما من آموختم که جمله صفات برتر در عشق مهیا است اما آنچه برای شکوفایی همه آنها باید در عاشق وجود داشته باشد توان باختن است. جرات این است که وقتی نرد عشق را می بازد چون به پای باختن خودش رسید، مهیا باشد.

ابوی از همان ایام طفولیت که هوش وافر این کمترین را شناختند تمام همت خود را بر این گذاشتند که به قول خودشان من به جایی برسم و سری میان سرها پیدا کنم. اگر چه در دلشان بود که در مدرسه عالی پاریس در معیت شما که برادر کوچکترشان باشید به طب مشغول شوم اما  وقتی دواسازی را برگزیدم عتابی نکردند و فقط اکتفایشان این بود که بالاخره هر مریضی دوا می خواهد و  طبیبان بی نسخه مداوا نتوانند.

   اگرچه شما اصرار فرمودید که در بلاد فرنگ بمانم و بیشتربیاموزم و غرض نیز همین بود که دست والده را بوسیده چند وقتی در خدمتشان باشیم و برگردیم اما به غرض جلسه ای راهمان به خانه  اعتماد السلطنه در کوچه هفت تن کج شد و درشکه از گذر لوطی صالح که پیچید، واقف نبودیم که زمانه پیچیدگی هایش را جلوی راه ما پهن کرده است.

قرار بر این بود که در ملک اعتماد السلطنه که هنوز به اسم او برقرار است و کسانش امور منزل را می گردانند، جلسه ای با رجل جراید طهران داشته باشم چرا که در دلم بود که شاید روزی جریده ای در خصوص دواجات فرنگی قلمی کنم و به خصوص پنی سیلین را به افواج مردم که هنوز با واکسن دشمنی دارند، بشناسانم.

اگرچه اخوی بزرگتر که در بازار فرش فروش ها حجره دارند و کسب و کارشان به فضل الهی پربرکت است فرمودند مردمی که سواد ندارند جریده می خواهند چکار؟ اما اگر به هوای بی سوادها جریده ای  نباشد باسوادها هم از اهم اخبار     بی بهره می شوند و کلاهشان را  هم  که باد ببرد حالیشان نمی شود.  خدای رحمت کند مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی را، که با صوراسرافیلش خواب مستبدان را مکدر کرد. بماند که غرض من تنها جریده علمی بود که طبیبان را از تازگی ها در علم داروسازی و عموم را از جهالت مراجعه به رمال وکف بین برای رفع فتق و امثالهم با خبر کند.

خیالم این بود که رجال جریده، همه از مردان باشند اما چون قدم به شاه نشین گذاشتم چادر زنی تعجب مرا برانگیخت. او حجاب داشت اما به قاعده نسوان رو نگرفته بود و چون دهان باز کرد دانستم از او کار کشته تر در این سیاق کسی نباشد. حتی در بین نسوان فرانسوی که داعیه آزادی و پیشرفت دارند و همه جور اسباب تغییر در دستشان است و شوهرانشان چون مردان ما تنها توقعشان امور مطبخ نیست، چنین زنی ندیده بودم. زنی که نه ابروان بهم پیوسته که کلام نافذ و طبع عصیانی اش، او را در بین همه  مردان حاضر در شاه نشین بقدری ممتاز کرده بود که وقتی ابوی اش که روزگاری سناتور مجلس بود و قرار بود راه و چاه کار چاپ جریده در این کسادی صنف روزنامه خوان را بگوید، فخر السلطنه  را صاحب رایت منصور معرفی کرد، فی الواقع کاری درست و بجا انجام داد.

ندیده بودم که زن صاحب جریده باشد که بود. ندیده بودم که زن به خط خوش بنویسد و فهم خودش را از زمانه بگوید که می گفت و می نوشت. ندیده بودم که زن بیرون از مطبخ و خانه و کاشانه جهانی ساخته باشد که ساخته بود. ندیده بودم که زن از متارکه شرمسار نباشد، شرمسار نبود و پنهان نمی کرد. فخرالسلطنه زن نبود، جهانی بود زیر مژه هایی پرپشت و صورتی که ملاحتش را نه از وسمه و  سرخاب و سفیداب که از رنگ و آب درونش می گرفت.

آن روز از کوچه هفت تن به بازار صراف ها رفتم و بند کاغذ قیمت  کردم اما با خودم تعارف می کردم که یعنی بند دلم پاره نشده است. می دانستم منزل ابوی اش در راه شمیران است و بی هوا دیدم سر از باغات شمیران درآورده ام و آنچنان در بحر مکاشفه فرو رفته که از طهران بیرون شده و نفهمیده و ناغافل سر از باغ عموزاده میرزا ملک خان صوفی  درآورده ام. هرچه از تغیر حالم پرسید، حاشیه رفتم. مثل والده اصرار کرد که زنی بگیرم و صاحب اولاد شوم که دستور  بزرگان دین است و برازنده نیست جوانی که به رشد رسیده بی همسر سر به بستر بگذارد. راستی که او کجا بود و من کجا؟ گویا بشر را کارگاه تولید اولاد می دید که یک دم نباید از این سرشت خود منفک شود .

خوب می دانم که عاشقی در شان خانواده صاحب فضلی چون ما نیست و در تمام طایفه یک نفر نبوده که چنین خبطی کرده باشد و همگی به قاعده در پی سر و همسری بوده اند و  هر محله مزین به نام یکی از ایشان است اما عموجان تا کسی در این مسیر نیفتد و تا دل آدمی به هوای دلی بی قرار نشود هر نصیحتی سهل و آسان است.

البته که نمی خواستم نامم روی زبان ها لقلقه شود و یا خدای ناخواسته فخرالسلطنه طعنه خور رختشورهای چاله میدان و گود عرب ها گردد، پس دست در آستین شکست و سر در کلاه.

عموجان مبادا که مرا شهوت پرست بیچاره ای بدانید که با یک بار دیدن زنی در فکر و خیال خام افتاده! خیر هرگز چنین نبوده و نیست. مگر در بلاد فرنگ که عشق کلمه بدی به حساب نمی آید و عاشقی اسباب خجلت یک خانواده نمی شود دوست داشتن زنی برای ما میسر نبود؟ من فخر السلطنه را نه یکبار که بارها دیدم و به واسطه معاشرتی ناخواسته که از دولتی جریده تازه تاسیس پیشامد شده بود، بیشتر شناختم.  فخرالسلطنه از خزینه هایی نوشت که چه نکبتی که از درو دیوارش بالا نمی رفت. خودش در یک روز به گرمابه بازار و شهر ری رفته تا مشاهداتش را بنویسد. وقتی گراند سینما مقرر کرد تا نسوان هم  به دیدن فیلم بروند، خودش به لاله زار رفت و من که دلم برای دیدن فیلم های فرنگی تنگ شده بود او را دیدم که با وقار و آراسته بر روی صندلی سینما نشست و احدی هم جرات نکرد به او و نسوانی که برای بار نخست در این مملکت، به سینما آمده بودند نگاه بدی بکند و بعد از آن بود که راه نسوان به سینما و تیاتر در کنار مردان باز شد. هر هفته جریده اش را می خریدم و یک بار که دیدم طهران را با ت نوشته به خیال غلط املایی پیغام فرستادم که به جای پس پیغام خودش به دواخانه آمد و حالی ام کرد که رسم الخط هم مثل طهران، مثل خودش، مثل من، مثل هر چیزی که می شناختیم تغییر می کند و اگرچه امروز خیلی ها به او خرده گرفته اند اما روزی می شود که ت ها به جای طاها می نشینند.

عمو جان می شود از چنین زنی گذشت؟ زن اخوی بزرگم دایم به رمال پول می دهد، به بازوی بچه هایش تعویذ  می بندد و بجز راه کلانتری بازار تا فرش فروشی شوهرش هیچ راهی را بلد نیست. والده ام با همه خصلت های نیکویی که دارد، بجز تعزیت پدر کاری نمی کند . فخرالسلطنه شبیه هیچ زنی نبود ،  با او که حرف می زدم انگار لاله زار بودم زیر چراغانی شب های عید.

فخرالسلطنه چشم هایم را به روی طهران باز کرد از دوره گردهای سبزه میدان بگیر، برو برس به حسن آباد و تلگرافخانه. طهران دیگر آن شهری نبود که من در آن طفولیت را گذرانده بودم. طهران هم انگار زنی بود که رخت نو به تن کرده و عصیانزده می خواست چیز تازه ای را کشف کند. زنی که گذشته اش را طلاق داده بود و دیگر حتی سایه شویی را بر سر نمی خواست.

شبی بعد از اینکه ابوی از مسجد برگشتند و هندوانه سرخ و درشتی را در پاشویه حوض شستند و قاچ زدند و من ملتفت بودم که حال خوشی دارند از ایشان پرسیدم که نظرشان در خصوص وصلت با یک بیوه زن مطلقه چیست.

گل هندوانه به گلویشان پرید و قسم جلاله دادند که مبادا پای خودت وسط باشد چراکه بیوه زنان را بیوه مردان مناسب است و یا زن دویم یا سیم مردی  شدن، که تمکن دارد.

فهمیدم که راه سخت است اما سختی راه اسمش باختن نیست. باختن وقتی بود که قلمدان و مرکب آوردم و حالم را برای آن آهوش قلمی کردم و در حالی که قلبم  از سینه ام بیرون می زد کاغذ را لای جریده تازه درآمده گذاشتم و به منزلش فرستادم. غافل از اینکه یار در شمیرانات به مجلسی رفته و از نسوان  اعیانزاده خواسته روزگار زنان را دگرگون کنند تا روزگار دگرگون شود. زنی که روزگار را دگرگون می خواهد و مدام خودش را دگرگون می کند حتی اگر به خانه بخت تو نیاید باید دوستش داشت.   

دوستش داشتم و به هیچ رقم نمی تواستم بگویم کسی را دوست می دارم که حال دلم با او محرم است اما صیغه ای بین ما جاری نشده است.  

البته که نامه را نخوانده بود و در همان روزهایی که در شمیرانات نشست و برخاست داشت دل به یکی از سیاسیون بست و از آنجا به اوشان فشم رفته عقد را بسته بودند. دو ماهی گذشت تا مطلب به من رسید ولی بعد از آن چنان از خود بیخود شدم که دواخانه را تعطیل کردم  و حال زارم بر همگان مکشوف کرد که رازی در دل دارم.

ابوی قلمی کرده، حال مرا بر شما نوشته و شما را واسطه کردند که مرا به فرنگ برگردانید بلکه از طهران دور شده و دگرگونی ام التیام یابد اما عموجان ابوی نمی دانند که فخرالسلطنه پس از آنکه بازگشت جریده را و نامه ای که عرض حال من بود خواند و به حیلت هایی که می دانست پیغام داد تا به خانه اعتماد السلطنه بروم. سلمانی رفتم کت و شلوار پوشیدم، فوکل زدم و شاپو بسر  گذاشتم و با نیم جانی که مانده بود رفتم که عرض آخر را بشنوم.

 این بار نه در شاه نشین که در زیرزمین زیر شاه نشین بساط شعر و شاعری پهن بود و عجب که از دایره نسوان نیز تنی چند آمده بودند و یکی همچون طاهر قره العین ابیاتی وزین سروده بود.

به لطابف الحیل مرا به مجلسی خوانده بود تا در پایان حالی ام کند اینکه عاشقش بودم دلیل نمی شده که عاشقم باشد. شاید تا پیش از آن رویا بافی می کردم که اگر دست تقدیر نامه را زودتر به دستش رسانده بود و از حالم وقوف می یافت تنها مانعم می شد والده و ابوی که به دنبال دختری از خانواده معتبر ی در گلوبندک بودند، اما دانستم که در این سفر یکه سوار خودم بودم و بس.

عموجان نه رجولیت من از میان رفته و  نه دوری از فرنگ دلم را لرزانده حالا که سیر تا پیاز ماجرا را می دانید تلگرامی مرقوم بفرمایید تا ابوی از نگرانی درآیند گویا حرف شما که برادرشان باشید بیشتر اثردارد. دیروز دواخانه را گشودم و جریده داروسازی را هر شماره در یک ماه، به جد چاپ خواهم کرد. فعلا قیمتش کمی گران است. هر جلد یک قران، اما قرار است چند تایی تبلیغات از دواهای تازه در آمده در اروپا بگیرم بلکه ارزانتر به چاپ برسانم.

عشق اگرچه  امید به وصال دارد اما از آنجا که روزگار سر قرار ندارد خودش را و یاد خوشش را در همه جا، جا می گذارد.

با همه حرمتی که برای شما قایلم هرگز توقع نداشته باشید طهرانی را رها کنم که از سنگلج و دروازه دولاب تا سر گذر لوتی صالح و کوچه هفت، نقش عشق در آن نقش بسته است. حالا طهران برای من آبگینه ای است که هر روز در آن نقش کسی را می بینم که مانند نداشت و باختن را نیز، نه به سان زهر هلاهل که چون شربت زعفران با اشعاری به کامم ریخت تا بدانم  فهم عشق  از راه چگونه باختن نیز میسر است.

طهران من و تهران او دیگر زنی است که هر روز عصیان هایش را به من نشان می دهد، از پنبه زنی ناشناس در خیابان مخبرالسلطنه تا جناب مستطاب وکیلی، مدیر گراند سینما در لاله زار. طهران من دیگر یک شهر نیست عموجان، نقش عشقی است که بدون او مجال گفتگو ندارم.

زیاده عرضی نیست. برادرزاده شما.میرزا اعتصام الملک صاحب دواخانه فخر               

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *